پارت دوم :
***
ساعتی از ظهر گذشته بود که نینای قدمزنان و خسته از باغ به خانه برگشت. وارد حیاط شد، نارگل و پونه مشغول بازی و دویدن بودند. شاهصنم کنار چاه ایستاده بود و دلو را بالا میکشید، بی آنکه سلام کند یا حرفی بزند اخمآلود سمت مطبخ رفت.
رو به مادرش که مشغول جوشاندن شیر روی اجاق بود سلام کرد، کوکب نیم نگاهی انداخت و لب زد:
- سلام مادر، خدا قوت. زود اومدی! ننه سلما چیزی نگفت؟
نینای سراغ قابلمهی غذا رفت و همانطور که کمی کته داخل بشقاب لعابی میکشید گفت:
- چرا غرولند میکرد، اما من دیگه نه جون کار کردن داشتم نه حال و حوصلش رو!
کوکب ابرو کج کرد و سر تکان داد:
- خب یکی دو ساعت دیگه میموندی، باز به نادر میگه زود رفتی اونم میاد بلوا به پا میکنه!
تکهای مرغ سرخ شده روی کته انداخت و گوشهای از مطبخ نشست.
- حوصله نداشتم خب، چکار میکردم؟ دلم درد میکرد، کمرم درد میکرد. نادر اینارو میفهمه؟! باید به همه بگم چه مرگم زده که دست از سرم بردارن؟
با غیظ قاشق پر از کته را داخل دهانش فرو برد و چشمهایش بیاختیار از اشک پر شد، اما بغضش را همراه غذایش قورت داد و گریه نکرد. کوکب دیگر حرفی نزد و باز مشغول کار شد.
دخترک غذایش را تمام کرد و ظرف خالی را کناری گذاشت، خواست از مطبخ بیرون برود که شاهصنم با سبدی پر از ظرفهای شسته وارد شد. نگاهی به ظرف غذای نینای انداخت و ابرو در هم کشید، تشر زد:
- این ظرف رو اینجا نذار، ببر بشور. همین الان ظرفها رو شستم!
نینای با تندخویی جواب داد:
- کی گفت تو بشوری؟ تو ظرفهای خودت و تولههات رو بشور، فضول کار بقیه نباش!
- توله تویی که خون همهی ما رو تو شیشه کردی، بردار ظرف رو بشور. همین الان!
کوکب با استیصال رو به هوویش گفت:
- شاهصنم خودم میشورم، ولش کن!
نینای بیاعتنا به آنها از مطبخ بیرون رفت و قدم روی پلههای ایوان گذاشت. تنش درد میکرد و پاهایش ذق ذق میکرد. وارد اتاق شد و بالشی برداشت، تن خستهاش را روی زمین انداخت و خیلی زود پلکهایش گرم خواب شد.
نزدیک غروب بود که نادر به خانه برگشت، لباسهایش خاک آلود و لکهدار بود. با دستمالی که دور گردنش بود عرق از پیشانی برداشت و سمت چاه رفت. شاهصنم از مطبخ بیرون آمد و لب باز کرد:
- خدا قوت نادر، بیژن و پرویز نیومدن؟
نادر مشتی از آب دلو به صورتش زد و جواب داد:
- سلامت باشی، دارن میان.
- نینای که ظهر نشده خونه بود، خدا میدونه اون چند ساعت رو هم درست کار کرده یا نه؟! به من ربطی نداره آ ولی خب کوکب گناه داره... فردا باید بره جور کمکاری دخترش رو هم بکشه، من که میدونم ننهسلما چه اخلاقی داره!
اخمهای نادر رفته رفته در هم گره خورد و چشم تنگ کرد:
- ظهر نشده خونه بود؟! الان کجاست؟
شاهصنم سر جنباند و به اتاقهای بالا اشاره کرد.
- از راه رسید رفت خوابید، حتی ظرف ناهارش هم کوکب شست!
نادر با غیظ لب جوید و قدم سمت پلهها تند کرد، پوزخند کجی سوک لب شاهصنم نشست و سرگرم کار شد. لحظهای نگذشت که صدای داد و فریادشان در خانه پیچید. نینای از خانه بیرون دوید و فریاد میزد:
- بشکنه دستت... وحشی عوضی...
پا برهنه پلهها را پایین آمد و موهایش در هوا میرقصید، وسط حیاط رسیده بود که شلیتهاش میان ساق پاها پیچید و به زمین افتاد. صورتش از دردی که در بدنش پیچید مچاله شد و لب به دندان گرفت، تنش لرزید از تصور کمربند نادر که هر لحظه ممکن بود پشتش بنشیند.
- چه مرگته...؟ باز که افسار پاره کردی!
صدای کمیل بود که لبخند روی لب دخترک نشاند و بغض را مهمان گلویش کرد. نگاهش را بالا گرفت و آهسته روی زمین نشست، کمیل وارد حیاط شده و مقابل نادر ایستاده بود.
نادر دندان سایید و غرید:
- بر خرمگس معرکه لعنت!
کوکب که با شنیدن سر و صداها از مطبخ بیرون آمده بود، ابرو در هم کشید و تشر زد:
- خفه شو نادر، با بزرگترت درست حرف بزن.
سپس اخم از چهره برداشت و با استیصال سر کج کرد، رو به برادرش کمیل لب زد:
- خوش اومدی داداش.
نادر خشمگین کمر بند را به دیوار کوبید؛ کمیل سر جنباند و زیر لب سلام گفت، سمت نینای رفت و بازویش را گرفت، کمک کرد تا از جا بلند شود. دخترک نگاه قدرشناسانه و پرمهرش را به کمیل دوخت و به آغوشش پناه برد. با نفسی عمیق، مشامش را از عطر آشنای آغوش امن کمیل پر کرد.
نارگل با شوقی شیرین سمت کمیل دوید و آغوش باز کرد.
- سلام دایی کمیل...
نینای با شنیدن صدای نارگل، خودش را عقب کشید و قدمی عقب رفت. سگرمههایش در هم بود و با نارضایتی و حسادت به نارگل نگاه میکرد که خودش را در آغوش کمیل جا داده و شیرین زبانی میکرد. رو گرداند و از پلهها بالا رفت؛ وارد اتاقش شد و قهرآلود کنار دیوار کاه گلی نشست و زانوهایش را بغل گرفت. طولی نکشید که کمیل وارد اتاق شد. خاکستری چشمهای نینای درست شبیه داییاش بود، همچنین رنگ روشن موهایش.
کمیل لبخند ملیحی روی لب نشاند و مقابلش نشست، لب به عطوفت گشود:
- چرا نارگل میاد سمتم قهر میکنی؟ اونکه خواهرته!
نینای بی آنکه نگاه از پنجره بردارد گفت:
- اون دختر عمو بیژنِ، نه خواهر من!
- آره،دختر عمو بیژن و البته کوکب!
چشمهی اشکش جوشید و لب زد:
- کاش مادرمم با بابام مرده بود...
کمیل سرزنشگرانه اسمش را به زبان آورد.
- نینا... ی!
دخترک اما ادامه داد:
- تا نمیدیدم این روزا رو... که کسی به جای بابا کنار مادرمه، که مادرم براش بچه بیاره، که...
بغضش شکست و مابقی حرف در دهانش خشکید. کمیل دست نوازش روی سرش کشید و زمزمهوار گفت:
- تی جان قربان، تی بلا میسر...
طرهای از گیسوی ابریشمیاش را پشت گوش زد و با پشت انگشتها نوازشگونه روی صورتش کشید، لب باز کرد:
- من که همیشه گفتم، بازم میگم که اگه دوست داری بیا بریم شهر، بیا خونهی من، با هم زندگی میکنیم.
نینای بینیاش را بالا کشید و جواب داد:
- دلخوشیم مادرمه، هفتهای یه بار هم میرم سر خاک بابام. بیام شهر، دلتنگ میشم!
- حداقل موقت بیا، بیا یک هفته باش و باز برگرد.
دخترک گونههایش را از اشک پاک کرد و لب زد:
- برداشت چای که تموم شد بیا دنبالم، الان نمیتونم بیام.
کمیل با لبخند نرمی گفت:
- باشه، پاشو... پاشو بریم بیرون که دلم لک زده برای تفریحای دو نفرهمون!
***
وقت شام بود، روی میز چند لامپا با فاصله از یکدیگر گذاشته شده بودند و دیسهای برنج، مرغ و ماهی کباب شده به چشم میخورد.
ارباب و مادرش کیاتاج در دو سر میز، مقابل هم نشسته و سهند و سالومه، فرزندان ارباب هم کنارشان بودند. کیاتاج همانطور که قاشق را از برنج پر میکرد گفت:
- وقتش رسیده سر و سامون بگیری و جای هیچ عذر و بهانهای هم نیست!
قاشق و چنگال در دست سالومه فشرده شد و با غیظ لب به دندان گرفت.
- من برای آخر هفته خانوادهی کرمعلیخان رو دعوت میکنم، دختر بالغ و رشیدهای دارند که درخور خانوادهی اربابی هست!
امین کنج سبیل را بین دو انگشت چرخاند و زیر چشمی نگاهی به دخترش انداخت، رنگ دخترک به سرخی میزد و به زور لقمهاش را میجوید. همین چند روز پیش بود که مراسم چهلم همسرش مارال برگزار شده بود. هنوز بچههایش عزادار مادرشان بودند.
- بهتر نیست یک ماه دیگه صبر کنیم؟
کیاتاج با تحکم لب از لب برداشت:
- نه! همون وقتی که زنت مریض و زمینگیر شد باید فکری برای خودت میکردی، ناسلامتی ارباب روستایی! امید برادر کوچیکترت دو تا زن و هفت تا بچهی قد و نیمقد داره اون وقت تو...
اخمهایش در هم و کمان ابروهایش را بالا انداخته بود، نگاهی به دو فرزند ارباب که سر به زیر و به ظاهر آرام غذا میخوردند انداخت و با اندک مکثی ادامه داد:
- جای هیچ تعللی نیست، باید زودتر ازدواج کنی.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0خیلی خوبه میخوام ببینم آخرش چی میشه
۱۱ ماه پیشهدی
1لعنت به هرچی رسم و خرافه س😡
۱۲ ماه پیشفاطمه
1خیلی لذت داره ببینم ته اش چی میشه
۱ سال پیشفاطمه
1خیلی لذت داره ببینم ته اش چی میشه
۱ سال پیشمهماز
1عالی
۳ سال پیشاراک
1خوب بود
۳ سال پیشدریا
1وای خب چرا این نینای دیوونه نمیره شهر با کمیل همخونه شه خدااا😬😬😬
۵ سال پیشمن
1منکه دخترم دلم واسه نینای رفت چه برسه به مرداش😂
۵ سال پیشم
4ایش نادر وشاه صنم بدجنس! مرسی رمان عاااالیهههه.فقط عکس شخصیت هم بذارید لطفا
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0قلمت حرف نداره عالیه موفق باشی عزیزم 🙏🏻❤🌹