پارت یازده :
از درب خانهی کمیل که بیرون رفتند؛ نگاه نینای متوجه همان پسر جوان شد که کنار درخت ایستاده و با ارتیاب نگاهشان میکند. ابرو در هم کشید و اخمآلود نگاه تندی به او انداخت. با خداحافظی از کمیل سوار ماشین شد.
کمی که دور شدند، نینای سمت امین چرخید و معترضانه گفت:
- خب... حالا بگو که چرا فالگوش وایساده بودی؟ خیلی ناراحت شدم!
امین با خونسردی نگاهش به روبرو بود و لب زد:
- میخواستم بشن
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
عالیه
1خوبه
۲ سال پیشM
2چه بلایی سر ایمان اومده! مهگل کیه؟! هووف چقد معما داره این رمان
۵ سال پیشدریا
1اونو که اول داستان توضیح داد که داداشش عاشق یه دختر رعیت شده و کلی باهاش مخالفت کرده و اذیتش کرده حالا خودش با یه رعیت ازدواج کرده
۵ سال پیشJB
1چرا ارباب میخواد هر وقت مطمئن شد نینای دوسش داره بهش قضیه ی ایمانو بگه؟ 🤔 نینای همینجوریشم داره ادعا میکنه عاشق امین نمیشه😂
۵ سال پیشدریا
1واوو خیلی خوشم اومد از حرف رک و بی *** نینای رسما تو چشمای امین نگاه کرد و گفت: چرا باید ادای یک عاشق احمقو در بیارم؟؟!
۵ سال پیشS...
1مه گل کیه دیگهه😫 یعنی زنشه؟🤔
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هدی
0فک کنم آتیشی به پا شده که گردن امین افتاده فک کنم بخاطر همین میخواست اول دوستش داشته باشه تا بهش بگه تا باورش داشته باشه