پارت یازده :

از درب خانه‌ی کمیل که بیرون رفتند؛ نگاه نینای متوجه همان پسر جوان شد که کنار درخت ایستاده و با ارتیاب نگاهشان می‌کند. ابرو در هم کشید و اخم‌آلود نگاه تندی به او انداخت. با خداحافظی از کمیل سوار ماشین شد.
کمی که دور شدند، نینای سمت امین چرخید و معترضانه گفت:
- خب... حالا بگو که چرا فالگوش وایساده بودی؟ خیلی ناراحت شدم!
امین با خونسردی نگاهش به روبرو بود و لب زد:
- می‌خواستم بشنÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    فک کنم آتیشی به پا شده که گردن امین افتاده فک کنم بخاطر همین میخواست اول دوستش داشته باشه تا بهش بگه تا باورش داشته باشه

    ۱ سال پیش
  • عالیه

    1

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • M

    2

    چه بلایی سر ایمان اومده! مهگل کیه؟! هووف چقد معما داره این رمان

    ۵ سال پیش
  • دریا

    1

    اونو که اول داستان توضیح داد که داداشش عاشق یه دختر رعیت شده و کلی باهاش مخالفت کرده و اذیتش کرده حالا خودش با یه رعیت ازدواج کرده

    ۵ سال پیش
  • JB

    1

    چرا ارباب میخواد هر وقت مطمئن شد نینای دوسش داره بهش قضیه ی ایمانو بگه؟ 🤔 نینای همینجوریشم داره ادعا میکنه عاشق امین نمیشه😂

    ۵ سال پیش
  • دریا

    1

    واوو خیلی خوشم اومد از حرف رک و بی *** نینای رسما تو چشمای امین نگاه کرد و گفت: چرا باید ادای یک عاشق احمقو در بیارم؟؟!

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    مه گل کیه دیگهه😫 یعنی زنشه؟🤔

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️