لیست کلیه پارتهای رمان فانتوم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان فانتوم - پارت 21
- اه بده منم ببینم، حوصله ندارم وحید بده به من. با کلافگی چشم باز کردم و روی تشک نشستم. باز صبح شد سر و صدای خونه ما هم شروع شد. هنوز خوابم میاومد، یه چشمم رو نیمه باز نگه داشتم و خواب آلود و گیج دنبال گیره موهام میگشتم که در اتاق بیهوا باز شد و سعید و پشت بندش وحید وارد شدن. با صدای گرفته...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 22
سعید قابلهای روی پاش گذاشته بود و نگاهش به مسابقه فوتبال بود. کنارش نشستم و گفتم: - استقلال و پرسپولیس؟ دهنش پر بود پس فقط به تأیید سر تکون داد. علاقه ای به فوتبال نداشتم ولی تفریح دیگهای هم نبود و حوصلم سر رفته بود. گوشواره رو توی کولهم انداختم و با پاکت تخمههای آفتاب گردون برگشتم و کن...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 23
تاکسی زرد رنگی مقابلم توقف کرد، در عقب رو باز کردم و نشستم. با حرص غریدم: - چیکار کردی فرزاد؟ تو چرا اینجوری هستی؟ صداش جدی شد: - چیو چیکار کردم؟ درست حرف بزن بینم. نیم نگاهی به راننده مسن انداختم و صدام رو پایین آوردم: - چرا با مریم کات کردی؟ تند و بیملاحضه جواب داد: - به تو مربوط نیست...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 24
پیام رو فرستادم و به سمت نیمکت رفتم و چهارزانو روش نشستم. برگی که روی نیمکت افتاده بود رو برداشتم که نگاهم به ناخنهام افتاد. انگشتهام رو جلوی صورتم گرفتم و گوشیم رو چنگ زدم. برای مریم پیام دیگهای فرستادم: - عصر میام آرایشگاه واسه ترمیم ناخنهام. *** به محض باز کردن در آرایشگاه بوی رنگ مو...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 25
سهتایی وسط هال نشسته بودیم و هرکدوم روی خمیر پیتزا یه چیز میریختیم. ساره انگار بهتر بود که خودش داوطلب شد تا کمکمون کنه و گاهی به غرغرهای مریم میخندید و اذیتش میکرد. پیتزاها رو آماده کردیم و مریم مسئول پختشون شد. چیپس و تخمه و باقی تنقلات رو توی ظرفهای مخصوص ریختم و روی میز گذاشتم. تیشرت...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 26
فرزاد لبخندی زد و به تمسخر گفت: - چطوری اکس سگ اخلاقه من؟ مریم دستهاش رو مشت کرد و فوری به هال برگشت. با خشم سمت فرزاد برگشتم که بیخیال شونه بالا انداخت و حین آویزون کردن پافرش به سمتم گردن کشید و گفت: - خیلی بیتربیتید جفتتون، آدم با مهمون اینجوری برخورد میکنه؟ - تو مهمونی؟ ابروهاش رو ب...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 27
خودش یه زمان بهم سیگار کشیدن رو یاد داده بود، بعد از کات کردنمون دیگه سمت سیگار نرفتم درست تا همین امشب. دوباره صدای تق فندک بلند شد که نگاهم رو این بار بهش دادم. سیگار خودش رو روشن کرد و پک عمیقی بهش زد. بدون اینکه سرش رو برگردونه از گوشه چشم منو میپایید. دود رو وارد ریههام کردم و آروم بیر...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 28
ساره: حالا میری یا نه؟ فرزاد با حرص نگاهش کرد و تشر زد: - انقدر بگو که اگه خودش هم نخواد مجبورشه بره. ساره: وا، تو چته؟ چشم غرهای برای فرزاد رفتم و از جام بلند شدم. - من میرم بخوابم خیلی خستهم، شبتون خوش. تشکم رو پهن کردم و روش دراز کشیدم. خنکی ملحفه حس خوبی بهم میداد. هنزفریهام رو ت...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 29
صداش بغض داشت ولی زنگ صداش خیلی خاص و قشنگ بود. اگه سرنوشتش این خراب شده نبود مطمئنا گویندهای چیزی میشد. آب دهنم رو قورت دادم ولی دهنم خشک بود اصلا زهرمار بود. خدایا چه غلطی کردم برگشتم. با اون شکم بزرگش پنگوئن وار راه افتاد و نزدیکم شد. - چقدر لاغر شدی، مگه به خودت نمیرسی؟ میون تمام این...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 30
*** شلوغی و سر و صدای بیرون از اتاق هوشیارم کرده بود ولی این پتوی سنگین و تاریکی اتاق اجازه نمیداد چشم باز کنم و از رختخواب دل بکنم. بعد از سالها عجیب خواب خوبی داشتم. میون صدای صحبت و گاهی وقتها حتی خنده صدای صوت قرآن هم به گوش میرسید، حتی عزاداری کردنشون هم عجیب بود. بالاخره چشم باز کرد...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 31
محبوبه به نیم رخ دخترش نگاهی انداخت و خیلی آروم و خونسرد گفت: - خاله رو دیدی مامان؟ واو این حجم از جذبه اون سارای پاچه ورمالیده رو که هیچی حتی من هم تکون داد! خسته نباشی خواهر، پوزخندی زدم که سارا نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب چیزی مثل سلام اگر اشتباه نکنم که بیشتر به فحش شباهت داشت بلغور کرد ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 32
قدمی جلو گذاشت و خیره به چشمهام، مصمم و جدی گفت: - نمیخوام فقط پسر عموت باشم! یه تای ابروم ناخودآگاه بالا رفت، اوهو یوسف خجالتی کجا رفت؟ این که ولش کنی منو یه لقمه میکنه. نگاه خیره من رو که دید دوباره سر پایین انداخت و باز با نوک کفش به کاشیها ضربه زد. - چند سال پیش مامانو جلو فرستادم تا ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 33
- این خسرو نگاهش پاک نیست، اگه بهت بر نمیخوره و عقاید فمنیسمتو توی چش و چالمون نمیکنی لطف کن و جلوش یکم رعایت کن. خیره به غذام کاملا بیحوصله جواب دادم: - اوکی. - آفرین. نگاهی به لباسم انداختم، بافت یقه اسکی و جذب طوسی رنگی تنم بود با شلوار جین. تیپم جلف و تو چشم نبود ولی میدونستم همین هم...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 34
چرا انقدر حیرت کردم؟ من کم از این صحنهها برام پیش اومده بود؟ منی که با فرزاد حتی معاشقه هم داشتم این لمس شدنها برام عادی ترین مسئله بود پس چرا یهو تمام تنم لرزید و هنگ کردم؟ شاید به خاطر حسی که از بوسه یوسف بهم دست داد این واکنش رو نشون دادم. اون جور که با چشمهای بسته دستم رو مثل یه شئ با ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 35
نوک انگشتم رو آروم روی کرم کشیدم، حواسم بود نظم و تمیزی کرم بهم نخوره. آروم روی دستم پخشش کردم و بو کشیدم. - نچ، هنوز اون بو رو نمیده. از روبهروش نگاه گرفت و بیحواس پرسید: - چیزی گفتی؟ - نخیر، تو الان مخت داغ کرده هیچی متوجه نمیشی. - کی گفته من عصبیم؟ به بند انگشتهاش که محکم دور فرمون ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 36
با دیدنش که کاپشن تن نداشت متوجه شدم اون رو روی من انداخته. خمیازهای کشیدم و گفتم: - رسیدیم؟ نگاهی به بیرون از ماشین انداخت و گفت: - هنوز نه، میخوام یه چیزی بگیرم بخوریم ولی نمیدونستم تو چی دوست داری. چشمهام برق زد، دستم رو زیر سرم گذاشتم و خواب آلود گفتم: - آش، آش رشته داغ که روش پر از...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 37
مامان عفی میگفت وقتی منو آوردن خونشون در نهایت تاسف حتی اسم هم نداشتم و چون مژههام مشکی و پر بود جوری که انگار داخل چشمهام مداد مشکی کشیده بودم اسمم رو سرمه میزارن. همیشه به خاطر این موضوع ناظمها باهام بحث داشتن، باور نمیکردن چیزی توی چشمهام نکشیدم و چقدر بابت این رفتارهای چیپ و رو مخی مدی...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 38
قبل از اینکه من فرصت جواب دادن پیدا کنم، یهو مریم با حرص از جا پرید و گوشی رو از دستم قاپ زد. - بابا من رید*م تو زندگی تو و اون زن احمقت، نترس نفهم خان کسی کاری به زندگی گوه تو نداره حالا انگار ملکه ویکتوریا رو گرفته که اینقدر ترس از دست دادنشو داره... گمشو یه اسنپ براش بگیر برگرده اگه پایههای...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 39
خدایا این خونه کی قراره رنگ آرامش بگیره؟ هر روز یه داستانی داریم ما. به محض وارد شدنم مریم نگاه پر غیظ و تشرش رو از نیم رخ ساره گرفت و بدون نفس گرفتن گفت: - رفته زنگ زده به مهران که من توی فلان پارکم بیا، اون لاشی هم که نرفته اینم انقدر زنگ زده که طرفو روانی کرده مهران هم تا میرسه بهش، اول یه ن...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان فانتوم - پارت 40
پنجره سرتاسری قسمت شمالی سالن به چشم میخورد که پرده نداشت ولی به روشنی خونه کمک بیشتری کرده بود و جلوی پنجره هم یک دست مبل سفید و مشکی L شکل چیده شده بود. نگاهم به تابلوهای روی دیوار افتاد، نقاشیهایی با تم سفید و مشکی و عکسهایی از نمونه کارهاش که با نظم خاصی روی دیوار کوبیده شده بودن. زیر ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
