فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و هشتم :
قبل از اینکه من فرصت جواب دادن پیدا کنم، یهو مریم با حرص از جا پرید و گوشی رو از دستم قاپ زد.
- بابا من رید*م تو زندگی تو و اون زن احمقت، نترس نفهم خان کسی کاری به زندگی گوه تو نداره حالا انگار ملکه ویکتوریا رو گرفته که اینقدر ترس از دست دادنشو داره... گمشو یه اسنپ براش بگیر برگرده اگه پایههای زندگی سگیــت متزلزل نمیشه!
- تو هنوز دهنت چاک و بست نداره؟ فکر کردم یه خرده آدم شدی!
- ف
لطفا صبر کنید...

نیکا
0عالی بود