پارت سی و هفتم :

مامان عفی می‌گفت وقتی منو آوردن خونشون در نهایت تاسف حتی اسم هم نداشتم و چون مژه‌هام مشکی و پر بود جوری که انگار داخل چشم‌هام مداد مشکی کشیده بودم اسمم رو سرمه میزارن.
همیشه به خاطر این موضوع ناظم‌ها باهام بحث داشتن، باور نمی‌کردن چیزی توی چشم‌هام نکشیدم و چقدر بابت این رفتارهای چیپ و رو مخی مدیر و ناظم حرص می‌خوردم.
خودشون زشت و ایکبیری بودن واسه همین به دخترها گیر می‌دادن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیکا

    0

    قشنگ بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️