پارت سی :

***
شلوغی و سر و صدای بیرون از اتاق هوشیارم کرده بود ولی این پتوی سنگین و تاریکی اتاق اجازه نمی‌داد چشم باز کنم و از رختخواب دل بکنم.
بعد از سال‌ها عجیب خواب خوبی داشتم.
میون صدای صحبت و گاهی وقت‌ها حتی خنده صدای صوت قرآن هم به گوش می‌رسید، حتی عزاداری کردنشون هم عجیب بود.
بالاخره چشم باز کردم و به سختی از زیر پتو بیرون اومدم.
کش و قوسی به تنم دادم پتو رو کامل کنار زدم و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    عالیییییی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️