پارت بیست و هفتم :

خودش یه زمان بهم سیگار کشیدن رو یاد داده بود، بعد از کات کردنمون دیگه سمت سیگار نرفتم درست تا همین امشب.
دوباره صدای تق فندک بلند شد که نگاهم رو این بار بهش دادم.
سیگار خودش رو روشن کرد و پک عمیقی بهش زد.
بدون اینکه سرش رو برگردونه از گوشه چشم منو می‌پایید.
دود رو وارد ریه‌هام کردم و آروم بیرونش دادم.
- چته؟ باز از اون خراب شده زنگ زدن اعصابتو تخمی کردن؟
- برو بیرون، د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    😂😭

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    🤣🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️