پارت بیست و دوم :

سعید قابله‌ای روی پاش گذاشته بود و نگاهش به مسابقه فوتبال بود.
کنارش نشستم و گفتم:
- استقلال و پرسپولیس؟
دهنش پر بود پس فقط به تأیید سر تکون داد.
علاقه ‌ای به فوتبال نداشتم ولی تفریح دیگه‌ای هم نبود و حوصلم سر رفته بود.
گوشواره رو توی کوله‌م انداختم و با پاکت تخمه‌های آفتاب گردون برگشتم و کنار سعید نشستم.
بالاخره ساره هم از اتاق بیرون اومد، سلام آرومی داد که سعید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️