فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و دوم :
قدمی جلو گذاشت و خیره به چشمهام، مصمم و جدی گفت:
- نمیخوام فقط پسر عموت باشم!
یه تای ابروم ناخودآگاه بالا رفت، اوهو یوسف خجالتی کجا رفت؟ این که ولش کنی منو یه لقمه میکنه.
نگاه خیره من رو که دید دوباره سر پایین انداخت و باز با نوک کفش به کاشیها ضربه زد.
- چند سال پیش مامانو جلو فرستادم تا با دایی و آقات حرف بزنه، خودمم برخلاف رسم خانواده اومدم نظر تو رو پرسیدم یادته چی گف
لطفا صبر کنید...

..
0خوبه