پارت سی و دوم :

قدمی جلو گذاشت و خیره به چشم‌هام، مصمم و جدی گفت:
- نمی‌خوام فقط پسر عموت باشم!
یه تای ابروم ناخودآگاه بالا رفت، اوهو یوسف خجالتی کجا رفت؟ این که ولش کنی منو یه لقمه می‌کنه.
نگاه خیره من رو که دید دوباره سر پایین انداخت و باز با نوک کفش به کاشی‌ها ضربه زد.
- چند سال پیش مامانو جلو فرستادم تا با دایی و آقات حرف بزنه، خودمم برخلاف رسم خانواده اومدم نظر تو رو پرسیدم یادته چی گف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️