پارت سی و نهم :

خدایا این خونه کی قراره رنگ آرامش بگیره؟ هر روز یه داستانی داریم ما.
به محض وارد شدنم مریم نگاه پر غیظ و تشرش رو از نیم رخ ساره گرفت و بدون نفس گرفتن گفت:
- رفته زنگ زده به مهران که من توی فلان پارکم بیا، اون لاشی هم که نرفته اینم انقدر زنگ زده که طرفو روانی کرده مهران هم تا میرسه بهش، اول یه نر و ماده زیر گوشش می‌خوابونه بعدم میگه اینجا چه غلطی می‌کنی، اینم مثل ک*خلا میگه دلم برات ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیکا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️