فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و هشتم :
ساره: حالا میری یا نه؟
فرزاد با حرص نگاهش کرد و تشر زد:
- انقدر بگو که اگه خودش هم نخواد مجبورشه بره.
ساره: وا، تو چته؟
چشم غرهای برای فرزاد رفتم و از جام بلند شدم.
- من میرم بخوابم خیلی خستهم، شبتون خوش.
تشکم رو پهن کردم و روش دراز کشیدم.
خنکی ملحفه حس خوبی بهم میداد.
هنزفریهام رو توی گوشم گذاشتم و چشم بستم.
همهجا تاریک بود، سردم شده بود آخه جز یه لب
لطفا صبر کنید...
