پارت بیست و هشتم :

ساره: حالا میری یا نه؟
فرزاد با حرص نگاهش کرد و تشر زد:
- انقدر بگو که اگه خودش هم نخواد مجبورشه بره.
ساره: وا، تو چته؟
چشم غره‌ای برای فرزاد رفتم و از جام بلند شدم.
- من میرم بخوابم خیلی خسته‌م، شبتون خوش.
تشکم رو پهن کردم و روش دراز کشیدم.
خنکی ملحفه‌ حس خوبی بهم می‌داد.
هنزفری‌هام رو توی گوشم گذاشتم و چشم بستم.
همه‌جا تاریک بود، سردم شده بود آخه جز یه لب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️