بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و چهل :
-ماشین نو مبارک. لااقل با شیرینی میاومدی خسیس.
شهراد از لای پاهایش پدرش بیرون آمد و بلند گفت:
-فردا شام خونهی مایید. بابام کیک خریده نزاشت من بخورم. گفت مال ماشینه همه باید باشن.
شیدانه دستهایش را برای برادرزادهاش باز کرد و گفت:
-بیا اینجا برام بگو ببینم کیکتون چند طبقهاس؟
شهراد سمت شیدانه دوید. طوری که با سر توی شکمش بود. اگر امیرطاها نگرفته بودش، با سر وسط شکم
لطفا صبر کنید...