بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و بیست و ششم :
پشت بحث مفصلی که با امیرطاها داشت و او رفت، لب تخت مادرش نشست. تقریبا افتاد. دیگر ملاحظهی کسی، حتی بیماری پدربزرگ را هم نکرد. روبروی امیرطاها ایستاد و برایش حجت تمام کرد. حکم داد یا با او همراه شود، یا ازش جدا. امیرطاها پشت سکوتی کِشدار که رفت، او را به جان خودش انداخت. موهایش را زیر و رو کرد و چنگ بینشان میانداخت. میدانست، نمیتواند امیرطاها را همگام خودش کند. از هر راهی میرفت،
لطفا صبر کنید...
