پارت سیصد و بیست و ششم :

پشت بحث مفصلی که با امیرطاها داشت و او رفت، لب تخت مادرش نشست. تقریبا افتاد. دیگر ملاحظه‌ی کسی، حتی بیماری پدربزرگ را هم نکرد. روبروی امیرطاها ایستاد و برایش حجت تمام کرد. حکم داد یا با او همراه شود، یا ازش جدا. امیرطاها پشت سکوتی کِش‌دار که رفت، او را به جان خودش انداخت. موهایش را زیر و رو کرد و چنگ بین‌شان می‌انداخت. می‌دانست، نمی‌تواند امیرطاها را همگام خودش کند. از هر راهی می‌رفت، Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️