پارت سیصد و بیست و ششم :

پشت بحث مفصلی که با امیرطاها داشت و او رفت، لب تخت مادرش نشست. تقریبا افتاد. دیگر ملاحظه‌ی کسی، حتی بیماری پدربزرگ را هم نکرد. روبروی امیرطاها ایستاد و برایش حجت تمام کرد. حکم داد یا با او همراه شود، یا ازش جدا. امیرطاها پشت سکوتی کِش‌دار که رفت، او را به جان خودش انداخت. موهایش را زیر و رو کرد و چنگ بین‌شان می‌انداخت. می‌دانست، نمی‌تواند امیرطاها را همگام خودش کند. از هر راهی می‌رفت،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!