بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و بیست و یک :
با اینکه شیدانه تماس گرفت و ساعت رسیدنش را گفت، اما همان موقع بلند شد. مادرها مقابلش سد شدند و اجازه ندادند تنها برود. دوباره زهرا و شهیاد را واویلاکنان گذاشتند و چهارتایی راه افتادند. زنها را مقابل بیمارستان پیاده کردند و همراه شهبد سمت فرودگاه رفتند. امیرطاها آنقدر مضطرب بود که نتوانست به ملاقات باشو برود. کسی هم اصرار نکرد. معصومه در ماشین را زودتر از هر حرفی بست و تکلیف را معلوم
لطفا صبر کنید...
