پارت سیصد و بیست و یک :

با اینکه شیدانه تماس گرفت و ساعت رسیدنش را گفت، اما همان موقع بلند شد. مادرها مقابلش سد شدند و اجازه ندادند تنها برود. دوباره زهرا و شهیاد را واویلا‌کنان گذاشتند و چهارتایی راه افتادند‌. زن‌ها را مقابل بیمارستان پیاده کردند و همراه شهبد سمت فرودگاه رفتند. امیرطاها آنقدر مضطرب بود که نتوانست به ملاقات باشو برود. کسی هم اصرار نکرد. معصومه در ماشین را زودتر از هر حرفی بست و تکلیف را معلوم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️