پارت سیصد و بیست و هفتم :

-شیدا.
مادرش که روی پای خود زد و با غیظ اسمش را برد، سمت در چرخید. قبل از اینکه بیرون برود، باشو صدایش کرد؛
-اینجوری نرو بیرون.
صدای لرزان و بی‌رنگ پیرمرد عذابش داد. بی‌آنکه برگردد، گفت:
-ببخش باشو. زندگی‌م بهم ریخته، داغونم.
-بیا بشین پیش من کارت دارم.
صدای آرام پیرمرد باعث شد برگردد. غیر از او به کسی نگاه نمی‌کرد. همانطور که هنوز از مادرش حرص داشت، از خاله‌اش خجالØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️