بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و بیست و هفتم :
-شیدا.
مادرش که روی پای خود زد و با غیظ اسمش را برد، سمت در چرخید. قبل از اینکه بیرون برود، باشو صدایش کرد؛
-اینجوری نرو بیرون.
صدای لرزان و بیرنگ پیرمرد عذابش داد. بیآنکه برگردد، گفت:
-ببخش باشو. زندگیم بهم ریخته، داغونم.
-بیا بشین پیش من کارت دارم.
صدای آرام پیرمرد باعث شد برگردد. غیر از او به کسی نگاه نمیکرد. همانطور که هنوز از مادرش حرص داشت، از خالهاش خجالØ
لطفا صبر کنید...
