بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و بیست و سوم :
فصل۲۳
دقایقی طولانی توی بحرش بود. شهیاد رو مقابلش نشانده، موز را تکهتکه میکرد و توی دهانش میگذاشت. کودک که از خوردن تکهی باقیماندهی امتناع کرد و سرش را پس کشید، آنرا توی دهان خودش گذاشت. با اینکه بچهی خودش بود، اما هیچوقت غذا و میوهی دهنزدهی او را نمیخورد. یکدفعه شیدانه چرخید و زیر نگاهش گیر افتاد. بهخاطر برخوردی که در جادهی فرودگاه داشتند، دیگر با او صح
لطفا صبر کنید...
