بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و چهارم :
فصل۲۴
جمشیدیه آن روز برخلاف روزهای قبل، آفتاب قشنگی داشت. اواخر اسفند، اغلب شبیه بهار بود! کودکانی کمی آنطرفتر از آلاچیق، مثل شاپرک دنبال هم میدویدند. هر از گاهی نیز صدای زنهایی جوان دنبالشان میرفت:
-بارانا، مواظب دیانا باش. بد داره میدوئه.
دخترک نوجوان "چشم"ی گفت و سمت خواهر کوچکترش رفت. نگاهش از روی بارانا سمت نگار برگشت. باور نمیکرد او مادر دختری ۱۴ ساله اسØ
لطفا صبر کنید...
