بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و بیست و نهم :
به کافهی مورد نظر رسید. موتور را مقابل درختِ تنومندی که چند متری کافه بود، گذاشت و سمت کافه رفت. چشمش که به داخل عادت کرد، شیدانه را دید. در مجاورت خیابان و مقابل رها نشسته بود. یک فنجان کوچک نیز مقابلش قرار داشت که بیشتر با آن بازی میکرد. معلوم بود شدیدا فکریست. در را باز کرد و داخل رفت. زنگِ بالای در باعث شد نگاه شیدانه و رها سمتش برگردد. از نگاهش چیزی نخواند. عادت داشت به آن برخورده
لطفا صبر کنید...
