بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و ششم :
-داداشت خودش زبون داره سه متر. پیش مردم مظلومه.
نگار گفت:
-حالا یه بچه بده بهشون اجاقشون روشن شه.
-چون داداشش مدتیه اصلا نمیگه و بزرگ شده، شاید بهش فکر کردم.
زهرا "ایش"ی گفت و لقوزی برای شیدانه آمد که خنداندش. نگار با صدای بارانا بلند شد و سمت دخترها رفت. داشت از دیانا شکایت میکرد که حرفش را گوش نمیدهد. صدای گوشی شیدانه بلند شد. امیرطاها بود. گوشی را نشان زهرا داد و گفت:
لطفا صبر کنید...
