پارت سیصد و سی و ششم :

-داداشت خودش زبون داره سه متر. پیش مردم مظلومه.
نگار گفت:
-حالا یه بچه بده بهشون اجاقشون روشن شه.
-چون داداشش مدتیه اصلا نمی‌گه و بزرگ شده، شاید بهش فکر کردم.
زهرا "ایش"ی گفت و لقوزی برای شیدانه آمد که خنداندش. نگار با صدای بارانا بلند شد و سمت دخترها رفت. داشت از دیانا شکایت می‌کرد که حرفش را گوش نمی‌دهد. صدای گوشی شیدانه بلند شد.‌ امیرطاها بود. گوشی را نشان زهرا داد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️