بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و دوم :
-اِ، خاله!
فاطمه بلند شد تا آن بحث ناخشنود جمع شود. معصومه که موج درد پا رو توی چشمهای خواهر دید، پرسید:
-کجا؟
-میرم ناهار بچهها رو آماده کنم.
امیرطاها با حرفش تکلیف دو مادر را معلوم کرد:
-ما ناهار خوردیم. شیدا پاشو یه چایی بیار با این شیرینیا بخوریم.
معصومه قبل از شیدانه بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. نگاه شیدانه از روی جعبهی شیرینی بزرگ، سمت گلدانِ قشنگی که کنØ
لطفا صبر کنید...
