پارت سیصد و سی و دوم :

-اِ، خاله!
فاطمه بلند شد تا آن بحث ناخشنود جمع شود‌. معصومه که موج درد پا رو توی چشم‌های خواهر دید، پرسید:
-کجا؟
-می‌رم ناهار بچه‌ها رو آماده کنم.
امیرطاها با حرفش تکلیف دو مادر را معلوم کرد:
-ما ناهار خوردیم. شیدا پاشو یه چایی بیار با این شیرینیا بخوریم‌.
معصومه قبل از شیدانه بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. نگاه شیدانه از روی جعبه‌ی شیرینی بزرگ، سمت گلدانِ قشنگی که کنØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️