پارت سیصد و سی و یک :

ته کوچه که رسیدند، توجه‌شان سمت ماشینِ مدل بالایی رفت که در مجاورت خانه‌شان پارک شده بود. جلوی در ایستاد و دست توی جیبش کرد کلید در بیاورد. در همان‌حال گفت:
-رنگ ماشین شوهر عمه یاسیه. اما اون نیس.
شیدانه گفت:
-ماشین داییِ دانیاله.
با ضرب به پشتش گردن کشید. اما نتوانست شیدانه را ببیند. از سمت دیگر پیاده شد و توی صورت امیرطاها رفت:
-چرا خشکت زد؟ حتما اومدن عیادت باشو.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!