بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و یک :
ته کوچه که رسیدند، توجهشان سمت ماشینِ مدل بالایی رفت که در مجاورت خانهشان پارک شده بود. جلوی در ایستاد و دست توی جیبش کرد کلید در بیاورد. در همانحال گفت:
-رنگ ماشین شوهر عمه یاسیه. اما اون نیس.
شیدانه گفت:
-ماشین داییِ دانیاله.
با ضرب به پشتش گردن کشید. اما نتوانست شیدانه را ببیند. از سمت دیگر پیاده شد و توی صورت امیرطاها رفت:
-چرا خشکت زد؟ حتما اومدن عیادت باشو.
-
لطفا صبر کنید...
