پارت سیصد و سی و هفتم :

صدای گروپ گروپ بچه‌های شهبد که بالای سرشان می‌دویدند، نمی‌گذاشت بخوابد. عادت داشتند تا ساعت ۱ نصفه‌شب بیدار باشند. اگر شهبد حرص نمی‌کرد و افسارشان را نمی‌کشید، تا خود صبح دنبال هم می‌دویدند. با این‌حال نمی‌توانست بلند شود. اینقدر خسته بود که بعد شام چُرتش گرفت. تازه چشم‌هایش گرم شده بود که شیدانه زیر گوشش چسبید:
-طاها؟
بی‌آنکه پلک‌هایش را باز کند، آرام گفت:
-هوم.
ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!