بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و هفتم :
صدای گروپ گروپ بچههای شهبد که بالای سرشان میدویدند، نمیگذاشت بخوابد. عادت داشتند تا ساعت ۱ نصفهشب بیدار باشند. اگر شهبد حرص نمیکرد و افسارشان را نمیکشید، تا خود صبح دنبال هم میدویدند. با اینحال نمیتوانست بلند شود. اینقدر خسته بود که بعد شام چُرتش گرفت. تازه چشمهایش گرم شده بود که شیدانه زیر گوشش چسبید:
-طاها؟
بیآنکه پلکهایش را باز کند، آرام گفت:
-هوم.
ف
لطفا صبر کنید...
