پارت سیصد و سی و نهم :

وارد سالن که شدند، باشو سر سفره‌ی هفت‌سین قرآن می‌خواند، فاطمه ادعیه دستش بود و معصومه داشت با صلوات‌شمارش ذکر می‌گفت:
-برگرد بریم طاها. اشتباهی اومدیم امامزاده.
باشو تبسمی کرد، فاطمه میان خنده نرمی بین انگشتانش را گاز گرفت و معصومه برایش پشت‌چشم آمد. مادرش هنوز دست از پشت‌چشم نازک کردن‌هایش برنداشته بود.
امیرطاها خنده‌کنان از پشت گرفتش و سمت سفره‌ی هفت‌سین رفتند. بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️