بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سی و نهم :
وارد سالن که شدند، باشو سر سفرهی هفتسین قرآن میخواند، فاطمه ادعیه دستش بود و معصومه داشت با صلواتشمارش ذکر میگفت:
-برگرد بریم طاها. اشتباهی اومدیم امامزاده.
باشو تبسمی کرد، فاطمه میان خنده نرمی بین انگشتانش را گاز گرفت و معصومه برایش پشتچشم آمد. مادرش هنوز دست از پشتچشم نازک کردنهایش برنداشته بود.
امیرطاها خندهکنان از پشت گرفتش و سمت سفرهی هفتسین رفتند. ب
لطفا صبر کنید...