لیست کلیه پارتهای رمان به آغوش تو محتاجم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 41
*** به صفحهی گوشی خیره شده بود، گویی میخواست برای آخرین بار، کلمات پیامش را در ذهن خود وزن کند. پیام آماده برای داییاش را دومرتبه مرور کرد. «سلام دایی، من با دکتر فروزش هستم. قرار شده با هم بریم یه جایی مثل کتابخونه. یعنی دعوتم کردن. چون میدونن من عاشق کتابم. گفتم که بهتون خبر بدم.» پیام را ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 42
*** فردین درحالیکه انگشتانش را با بیقراری میان موهایش میکشید، نگاهش را از جاده گرفت و نیمنگاهی به طلا انداخت. دخترک، نگاهش را به شیشهی ماشین دوخته بود و منظرهی مبهم خیابان را تماشا میکرد. فردین نفسش را پر صدا بیرون داد و زیر لب، با صدایی که رنگ التماس داشت، گفت: - طلا! دخترک بدون اینکه چشم...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 43
*** هما درحالیکه وسایل سفر کوتاهشان را با حوصله درون ساک میچید، نگاهش را به طلا دوخت که آرام پشت به بخاری نشسته و زانوهایش را بغل گرفته و به دیوار خیره بود. هما با لحنی که میان دلداری و ملامت بود، گفت: ـ دو روزه ماتم چیو گرفتی؟ اون بدبخت که کار بدی نکرده، فقط یه ابراز علاقهی ساده بوده. طلا نفس...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 44
*** با شور و هیجانی که از سر و رویش میبارید، در حیاط پهناور و باصفای ویلا میچرخید. جایی که زیر نمنم باران، عطر خاک و تازگی، جلوهای دوچندان یافته بود. چشم به راه فردین بود که دقایقی پیش برای پرسوجوی آدرس زنگ زده بود. صدای هما از ایوان آمد. - دختر، داری یخ میزنی! بیا تو، اومد برو استقبالش. سر...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 45
فردین با نگاهی که لبریز از مهربانی و درک اضطراب دخترک بود، به او چشم دوخت. گویی میدانست طلا در میان طوفانی از کلمات، راه بازگشت را گم کرده است. با صدایی که همچون یک زمزمهی آرام در فضای گلخانه پیچید، پچ زد: - طلاجان، طلاخانم! دخترک که انگشتانش را بابت اضطراب در هم میپیچاند، آب دهان خشکشدهاش ر...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 46
*** ماشین در سکوت سنگین، زیر نور زرد چراغهای خیابان که سایههای بلندی روی آسفالت میانداخت، متوقف شد. هما، درحالیکه ساک و کیفش را برمیداشت، با لحنی گرم و مملو از قدردانی کلامش را به زبان آورد. - آقا فردین، واقعاً ممنون. خیلی زحمت کشیدین. فردین چرخید، نگاهش در نور کمسوی داخل کابین، عمیق و کمی ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 47
*** نگاهش را از فضای دنج و آرام قنادی که به شکلی عجیب با روحیاتش سازگار بود گرفت و به نور ضعیف صفحهی گوشیاش دوخت و پیام آخر طلا را خواند. - فردین عزیزم، هر چی شد، بهم بگو.. با چند ضربهی سریع بر روی صفحه نوشت: - چشم، خانمی. پیام را فرستاد. گویی با این کلمه، بندی نامرئی میان قلبش و او محکمتر ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 48
*** دخترک، با آن کشیده شدن ناگهانی به میان آغوش گرم و مهربان هلن، برای لحظهای تمام اضطرابهای بیدلیلش را به فراموشی سپرد، گویی در پناه این آغوش، امنیت را یافته بود. هلن درحالیکه با اشتیاق او را نگاه میکرد، با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: - وای خدای من! چقدر شما زیبایی دخترم! فردین و پدرش، ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 49
*** به محض اینکه شیفت را به همکارش سپرد، با عجله از بخش خارج شد. هنوز چند گامی تا آسانسور فاصله داشت که صدای خانم جلالی را شنید که با او همقدم شد. - خسته نباشی گلدختر. طلا لبخندی کمرنگ زد و کوتاه گفت: - ممنون، همچنین. وارد آسانسور شدند. طلا دکمهی همکف را فشرد. سکوت سنگینی فضای کوچک آسانسور را ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 50
*** مقابل آیینه ایستاده بود و با صورتی که گویی رنگ غم گرفته بود، موهایش را میبافت. دلش همچون یک گنجشک هراسان، مدام در سینهاش میتپید. در چشمان دریاییاش، غمی عمیق موج میزد. نگاهش را به آیینه دوخت و زیر لب با تلخی پچ زد: - لعنت به این سرنوشت که هیچوقت با من یار نبود. یکآن صدای مملو از انرژی هم...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 51
*** با آرامشی که حتی برای خودش هم غریب بود، وسایلش را دانهدانه درون چمدان بزرگش میچید. گویی هر تکه از لباسهایش که در چمدان جای میگرفت، تکهای از سنگینی روحیاش را کم میکرد. تصمیمش قطعی بود؛ دور بودن تنها راه پیدا کردن آرامش گم شدهاش بود. صدای همایون از لای درب نیمهباز اتاق پیچید. - طلا، ه...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 52
*** به محض اینکه از درب رختکن بیرون آمد، سایهای بلند راهش را سد کرد. سر که بلند کرد، نگاهش در چشمان تیره و مژههای بلند سپهر قفل شد. - سلام، طلای من. حسی تلخ، همچون زهری در وجودش پیچید. سریع ماسکش را بالا کشید، زیرا دوست نداشت هنر مادرش را دیگران ببینند. بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد، مسیرش ر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 53
*** خسته بود. سرش را بین دستانش گرفت و به میز تکیه داد. آنقدر کلافه بود که گویی تمام دنیا بر سرش آوار شده بود. هادی پس از چند ضربه به درب، با دو ماگ نسکافه وارد اتاق شد و با لحنی آوازگونه کلامش را بیان کرد. - چته رفیق عاشق من؟ فردین سرش را بلند کرد و نیشخند تلخی زد. هادی جلو آمد، بر روی مبل رو ب...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 54
*** هلن با چشمانی خسته و خیس دستمال نمدار را به هادی داد و کنار تخت نشست. هادی دستمال را بر روی پیشانی داغ فردین گذاشت و دلجویانه کلامش را به زبان آورد. - خانم فروزش، نگران نباشید. تبش به خاطر یه سرماخوردگی سادهست. این سِرمی که وصل کردم، حالش رو بهتر میکنه. هلن سرش را به نشان مخالفت تکان داد و...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 55
*** به محض اینکه اولین پله را بالا رفت، صدای هما او را در جای خود میخکوب کرد. - طلا! برای لحظهای، با شنیدن آن صدا، دلتنگ گرمای آغوشش شد. به سمت او چرخید. هما با حرص و چشم ریز کردن غرید: - ای بیمعرفت! با حرکتی مملو از نیاز، هما را به آغوش کشید و با لبخندی که میان رنج و اشتیاق گیر کرده بود، زمزمه...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 56
*** با صدای باز شدن درب، مریم و هما یک مرتبه از جا برخاستند. خانمجان که سرش را از روی بالشت بلند کرده بود، با نگرانی به سوی درب چشم دوخت. مریم، با نگرانی آشکار در صورتش، به سمت همایون و اکرم که رنگشان به سفیدی میزد، گام برداشت. - همایونجان، چی شده؟ آگاهی چرا خواسته بودتون؟ اکرم یکآن به هقهق ا...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 57
*** فردین، با بیقراری، در انتظار ورود به اتاق سرهنگ سعیدی بود. ضربات عصبی انگشتانش بر روی لبهی صندلی، ضربآهنگی نامنظم در سکوت راهرو داشت. صدای سرباز رشتهی افکارش را پاره کرد. - بفرمایید! فردین برخاست و با گامهایی سنگین و پس از چند ضربه به درب وارد شد و کوتاه سلام داد. سرهنگ سعیدی، که منتظر ا...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 58
*** طلا با قلبی که بیقرار میزد، از آیینه بغل، به فردین که مات و مبهوت به آنها خیره مانده بود، چشم دوخته بود. صدای خشک قفل مرکزی، در سکوت سنگین داخل کابین پیچید و همچون پتکی بر شیشهی وجود طلا فرود آمد. دخترک با چشمانی که از شدت شوک و خشم گشاد شده بود، به سپهر نگاه کرد. لرزش خفیف دستانش را حس می...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 59
*** فردین با تمام وجود به کلمات پزشک گوش میداد، گویی میترسید اگر پلک بزند، حقیقت تغییر کند. پزشک درحالیکه پرونده را میبست، با لحنی آرامبخش گفت: - طبق معاینات و عکسبرداری، جای نگرانی نیست، فقط یه شکستگی جزئی تو ناحیه سر داره و پای راستش هم ترک خورده. کوفتگیای بدنش هم که با شدت تصادف، کاملاً...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 60
*** هما آخرین تکهی آناناس را با شیطنتی در چشمانش، به سمت دهان او گرفت و با لحنی که سعی میکرد شوخی باشد، گفت: - بیا، این دیگه آخرین تیکهست، بخور. طلا با بیمیلی سرش را عقب کشید و با صدایی که از خستگی میلرزید، پچ زد: - نه هما، دیگه واقعاً میل ندارم. هما با چشمانی درشت و کلافه، تکهی آناناس را ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
