لیست کلیه پارتهای رمان به آغوش تو محتاجم : پارت های 61 تا 67
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 61
*** هما نگاهی به سرتاسر اتاق انداخت و با طنازی همیشگیاش، با پوزخند کلامش را به زبان آورد. - عجب! پس این لونهی امن رو پیدا کردی که دیگه خیال برگشتن به خونه رو نداری، میمونخانم؟ طلا با احتیاط پایش را بر روی تخت جابهجا کرد و همانطور که نگاهش را به پنجره میدوخت، با لحنی که سعی داشت جدی باشد، گف...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 62
*** با حسی از سبکی و رهایی، پایش را با احتیاط از روی صندلی پایین آورد، گویی هنوز رد آن ترسی که بر جانش نشسته بود، در حرکت محتاطانهاش نمایان بود. - بفرما طلا خانم! این هم از پایان گچ پا، بالاخره از این اسارت راحت شدی. طلا نگاه مملو از تشکرش را به هما دوخت و زمزمه کرد: - ممنونم هما، بابت تموم این...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 63
*** طلا با دقت به کلمات سرپرستار جدید که جایگزین خانم جلالی شده بود، گوش میداد. - از این به بعد حواست باشه، اعلام مرگ بیمار فقط با تایید پزشک مربوطه امکانپذیره. در حال حاضر هم دکتر فروزش سرپرست تیم پزشکین و همه چیز باید تحت نظر ایشون انجام بشه. طلا با سر به نشان اطاعت، بله کوتاهی گفت. درست در ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 64
*** گوشی را میان شانه و گوشش فشرد. درحالیکه نگاهش میان سطرهای تبلت در رفتوآمد بود، با صدایی مملو از مهربانی، به مادرش جواب داد: - قربونت برم مادر! پیشاپیش سال نو مبارک. صدای دلخور و مملو از نگرانی هلن از پشت خط، لرزهای بر دلش انداخت. - یعنی امسال هم سال تحویل، پیش ما نیستی؟ - فعلاً که نه عزیزم...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 65
*** با صدای خندههای طناز و هستی در اتاق شور زندگی در فضای خانه پیچیده بود. همان صداهایی که گویی تمام غبار سخت و روزهای خاکستری را از روح طلا شسته بود. طلا با حضورش در خانه شادی و امید را، به عنوان عیدی، به یکیک آجرهای این خانه هدیه کرده بود. - طلا جان! صدای گرم مادر، رشتهی افکارش را گسست. سر...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 66
*** چشمان طلا، پرسشبار، به فردین دوخته شد، به آن دستانی که آرام قفل درب را باز میکرد. صدایش نرم اما آمیخته با تردید بود. - اینجا کجاست؟ مردجوان، بدون اینکه جوابی بدهد، درب را باز کرد و با ادب تمام، دستش را به سوی داخل اشاره کرد، دعوتی بیکلام که در نگاهش خلاصه میشد. - مگه قرار نبود بریم بیرون ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 67
*** میزهای مملو از گل، نورهای ملایم درخشان که همچون ستارههای ریز بر روی تزیینات سالن میرقصیدند و صدای همهمهی مبارک مهمانان، همه چیز در آن شب، در پسزمینهای مبهم قرار داشت. تنها چیزی که برای طلا واقعیت داشت، گرمای دست فردین و نگاه نافذ او بود که گویی تمام دنیا را در پس این نگاه، گم کرده بود....
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
