پارت پنجاه و یک :

***
با آرامشی که حتی برای خودش هم غریب بود، وسایلش را دانه‌دانه درون چمدان بزرگش می‌چید. گویی هر تکه از لباس‌هایش که در چمدان جای می‌گرفت، تکه‌ای از سنگینی روحی‌اش را کم می‌کرد. تصمیمش قطعی بود؛ دور بودن تنها راه پیدا کردن آرامش گم شده‌اش بود. صدای همایون از لای درب نیمه‌باز اتاق پیچید.
- طلا، هما چی می‌گ...؟
کلام در گلویش خشکید. نگاهش بر روی چمدان باز و لباس‌های درونش قفل شØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    1

    شاید طلا دلیل قابل قبولی برای این جریان و رد فردین داشته باشه ولی من هر کاری میکنم دلم با طلا صاف نمیشه کار خوبی نکرد با بی احترامی فردین رو از خودش دور کرد.

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    من که خودم دلم کباب شد برای فردین 🥹🥹

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    واای منم ..اصلا دلم با طلا صاف نمیشه ..

    ۳ روز پیش
  • مری

    1

    عزیززم🐣🥺🩵🩵

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    حالا این گریه کردناش به چیه .. واای اینقد حرصم گرفت همین دختره چشم سفید دوتا پارت پیش جوری به فردین چسبیده بود میگفت من دیگه طاقت رفتن تو رو ندارم و .. بخدا که این طلا نیس و بلا ست.. بلای خانه خراب کن ..

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    وای کلی خندیدم 🤣

    ۳ روز پیش
  • مریم

    0

    کاش بشه امشب دو تا پارت بخونیم 😊😊

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    چه آرزوی دست یافتنی😂😂😂

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    0

    احتمالا سپهر بهش گفته باهاش ازدواج کنی خانوادت و فردینو میکشمشون

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شاید 🧐

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    آهان پس هنوز دوستش داره فردین رو منظورش از عشقم فردین بود ایشالله که اینجوری باشه🫣🫣🤧🤧🥰🥰💙💙

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دیگه مونده به خدا و نویسنده 😂😂

    ۱ ماه پیش
  • فروغ

    0

    باز که نفهمیدیم چی شد چی بین طلا و سپهر اتفاق افتاد عزیزم یه گذر ریزی هم میرفتی مارو از این همه فکر در می اوردی

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم باید اینجوری پیش بره تا جذاب بشه😂😂🥴 عجله نکنین. اتفاق خاصی هم نیفتاده😎

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    ممنون از شما بابت هدیه امشب 🙏🙏

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹 گلی

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    1

    آقاا نکنه اون سپهر لعنتی تهدیدش کرده 😔

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🧐🧐😎😎

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    عالی بود عزیزم دمت گرم 🌹🙏

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌹🌹💚💚

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️