پارت پنجاه و هفتم :

***
فردین، با بی‌قراری، در انتظار ورود به اتاق سرهنگ سعیدی بود. ضربات عصبی انگشتانش بر روی لبه‌ی صندلی، ضرب‌آهنگی نامنظم در سکوت راهرو داشت. صدای سرباز رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
- بفرمایید!
فردین برخاست و با گام‌هایی سنگین و پس از چند ضربه به درب وارد شد و کوتاه سلام داد. سرهنگ سعیدی، که منتظر او بود، از جایش برخاست.
- سلام دکتر جان.
فردین جلو رفت، دستش را به نشان احترام Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    1

    وای عاطفه جون سر هر پارت قالب تهی میکنم سر این رمان من سه کیلو کم کردم خدا وکیلی دستت درد نکنه زحمت کشیدی عزیزم مرسی لطف کردی سپاسگزارم..خدا کنه سپهر واقعاً مرده باشه صحنه سازی الکی نبوده باشه

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم 😅😅 زنده باشی گلی

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    عجب پارتی بود مرسی🩵🩵😘😘

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم گلم🌹

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    0

    آی عزیزم.. نجات پیدا کرد.. اما همچی نمیتونه اینقدر ساده تموم بشه.. احتمالا طلا فراموشی، معلولیتی چیزی براش پیش میاد . احتمال صحنه سازی بودن مرگ سپهر هم هست

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عزیزم 🤣🤣🤭🤭

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    مرسی عاطفه جون 🙏خیلی عالی بود

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹 گلم

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    یک دنیا ممنون بابت پارت هدیه عالی بود 🌹🙏 امیدوارم زودتر طلا خوب بشه

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹 گلم... تا ببینیم چی میشه 🥹

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    اینم فراموشی نگیره فردینو نشناسه😄😄

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🧐🧐🧐🥹🥹🥹

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    ولی قشنگ استرس دادی بهمون تا بفهمیم جریان چیه 🤣 خدا لعنتت کنه سپهر 😄😄

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خداروشکر تونستم موثر باشم در استرستون😅😅😅

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    بله خیر ببینید 🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    وای وای مرسی مرسی عاطفه جان خیالم راحت شد گفتم از فردین بعیده چیزی از طلا مخفی کنه 😊😊 چ خوب ک سپهر حذف شد 🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎😎🤣🤣🤣🤭🤭🤭

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️