به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه :
***
مقابل آیینه ایستاده بود و با صورتی که گویی رنگ غم گرفته بود، موهایش را میبافت. دلش همچون یک گنجشک هراسان، مدام در سینهاش میتپید. در چشمان دریاییاش، غمی عمیق موج میزد. نگاهش را به آیینه دوخت و زیر لب با تلخی پچ زد:
- لعنت به این سرنوشت که هیچوقت با من یار نبود.
یکآن صدای مملو از انرژی هما، سکوت سنگین اتاق را شکست.
- بهبه! چه عروس خوشگلی داریم!
هما جلو آمد و از پشت،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آروم باشین 🌹
۳ روز پیششادان
0واای یعنی اصلا اینقد یه لحظه عصبانی شدم که نگو.. من کلا وحشتناک از این حرکته بدم میاد.. که بری با یکی که میشناسیش چه ادمیه حرف بزنی یکی مثل سپهر که مشخصه هدفش چیه ..
۳ روز پیششادان
0واای اصلا باورتون نمیشه چقد بدم میاد از این حرکت که یهو مثل طلا رفت با اون پسره ی معلوم الحال حرف زد بعد اومد گند زد به داستان..واقعا حیف فردین..حیف جدی کاش واسه رمان بعدیتون دیگه از این حرکتا نزنین..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂😂😂🤭🤭
۳ روز پیششادان
0واای یعنی اینقد عصبانیم که برای اولین بار میگم واای اکرم خانم دستت دردنکنه یکم این طلا رو بزن اعصاب ما بیاد سرجاش
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤭🤭😂😂
۳ روز پیششادان
0واای اصلا همون موقع که سوار ماشین سپهر شد باید حدس میزدم اخرش طلا گند مبزنه به همه چی.. اخه ادم چقد میتونه بی چشم رو باشه .. حیف اینهمه محبتی که این خانواده به طلا داشتن..دختره ی ..
۳ روز پیششادان
0یعنی دیگه حس میکنم دلیل طلا هرچی باشه با این کار زشتش از چشمم افتاد..
۳ روز پیشمری
1با عرض معذرت از نویسنده بازم معذرت میخوام نمیتونم خودمو کنترل کنم خیلی ببخشید این چرا این غلطو کرد؟؟ خجالت نکشید !؟ اصلأ فردین هیچی خانواده ی فردین هم مسغره ی دست اینن!؟ اگ اون عشق مزهرث قبلیشو میخواست باید خیلی وقت پیش بهش فک میکرد ن که این همه عشق و عاشقی کنه با این بدبخت واقعاً طلا از چشمم افتاد
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهش میکنم گلم... بله طلا دیوانگی کرد
۱ ماه پیشمحیا
0فکر کنم طلا به دروع گفت دوسش دارم تا از سرش باز کنه. یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شاید عشق قدیمیش رو بیشتر میخواد🥴🥴
۱ ماه پیشLeila
0عالی بود نویسنده جان خسته نباشی🙏🌹
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین لیلاجان
۱ ماه پیشLeila
0ینی کی باید بدونیم چیشده اخه مردم از کنجکاوی
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
به وقتش 😎
۱ ماه پیشفروغ
1پارت هدیه نداریم عاطفه جوونم
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فردا بتونم میفرستم گلم🙏
۱ ماه پیشفروغ
1چرا فکر میکنم سپهر یه بلایی سر طلا اوردش که طلا این کارو کرد یه اتفاقی افتاده بین سپهرو طلا
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🧐🧐 شاید
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای یعنی اگه فردین بخواد این طلا رو ببخشه ها دیگه من که کامنت براش نمیذارم..🫥🫥