پارت پنجاه :

***
مقابل آیینه ایستاده بود و با صورتی که گویی رنگ غم گرفته بود، موهایش را می‌بافت. دلش همچون یک گنجشک هراسان، مدام در سینه‌اش می‌تپید. در چشمان دریایی‌اش، غمی عمیق موج میزد. نگاهش را به آیینه دوخت و زیر لب با تلخی پچ زد:
- لعنت به این سرنوشت که هیچ‌وقت با من یار نبود.
یک‌آن صدای مملو از انرژی هما، سکوت سنگین اتاق را شکست.
- به‌به! چه عروس خوشگلی داریم!
هما جلو آمد و از پشت،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای یعنی اگه فردین بخواد این طلا رو ببخشه ها دیگه من که کامنت براش نمیذارم..🫥🫥

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آروم باشین 🌹

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای یعنی اصلا اینقد یه لحظه عصبانی شدم که نگو.. من کلا وحشتناک از این حرکته بدم میاد.. که بری با یکی که میشناسیش چه ادمیه حرف بزنی یکی مثل سپهر که مشخصه هدفش چیه ..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای اصلا باورتون نمیشه چقد بدم میاد از این حرکت که یهو مثل طلا رفت با اون پسره ی معلوم الحال حرف زد بعد اومد گند زد به داستان..واقعا حیف فردین..حیف جدی کاش واسه رمان بعدیتون دیگه از این حرکتا نزنین..

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂😂😂🤭🤭

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای یعنی اینقد عصبانیم که برای اولین بار میگم واای اکرم خانم دستت دردنکنه یکم این طلا رو بزن اعصاب ما بیاد سرجاش

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤭🤭😂😂

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای اصلا همون موقع که سوار ماشین سپهر شد باید حدس میزدم اخرش طلا گند مبزنه به همه چی.. اخه ادم چقد میتونه بی چشم رو باشه .. حیف اینهمه محبتی که این خانواده به طلا داشتن..دختره ی ..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    یعنی دیگه حس میکنم دلیل طلا هرچی باشه با این کار زشتش از چشمم افتاد..

    ۳ روز پیش
  • مری

    1

    با عرض معذرت از نویسنده بازم معذرت میخوام نمیتونم خودمو کنترل کنم خیلی ببخشید این چرا این غلطو کرد؟؟ خجالت نکشید !؟ اصلأ فردین هیچی خانواده ی فردین هم مسغره ی دست اینن!؟ اگ اون عشق مزهرث قبلیشو میخواست باید خیلی وقت پیش بهش فک میکرد ن که این همه عشق و عاشقی کنه با این بدبخت واقعاً طلا از چشمم افتاد

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم گلم... بله طلا دیوانگی کرد

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    فکر کنم طلا به دروع گفت دوسش دارم تا از سرش باز کنه. یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شاید عشق قدیمیش رو بیشتر میخواد🥴🥴

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    عالی بود نویسنده جان خسته نباشی🙏🌹

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    زنده باشین لیلاجان

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    ینی کی باید بدونیم چیشده اخه مردم از کنجکاوی

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    به وقتش 😎

    ۱ ماه پیش
  • فروغ

    1

    پارت هدیه نداریم عاطفه جوونم

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    فردا بتونم میفرستم گلم🙏

    ۱ ماه پیش
  • فروغ

    1

    چرا فکر میکنم سپهر یه بلایی سر طلا اوردش که طلا این کارو کرد یه اتفاقی افتاده بین سپهرو طلا

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🧐🧐 شاید

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️