پارت چهل و ششم :

***
ماشین در سکوت سنگین، زیر نور زرد چراغ‌های خیابان که سایه‌های بلندی روی آسفالت می‌انداخت، متوقف شد. هما، درحالی‌که ساک و کیفش را برمی‌داشت، با لحنی گرم و مملو از قدردانی کلامش را به زبان آورد.
- آقا فردین، واقعاً ممنون. خیلی زحمت کشیدین.
فردین چرخید، نگاهش در نور کم‌سوی داخل کابین، عمیق و کمی خسته به نظر می‌رسید. لبخند محوی زد و جواب داد:
- خواهش می‌کنم هما خانم. من باید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    من گفتم با رفتن منشی و شوهرش اینا یه شلوغ کاری هایی میکنن😅😅😘😘

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣 🤣 دیگه انقدر شیطون نیستن

    ۲ روز پیش
  • Leila

    0

    دکترمونم ک خیلی شیطون تشریف دارن😊😆

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂🥴🥴🥴

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️