به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و ششم :
***
ماشین در سکوت سنگین، زیر نور زرد چراغهای خیابان که سایههای بلندی روی آسفالت میانداخت، متوقف شد. هما، درحالیکه ساک و کیفش را برمیداشت، با لحنی گرم و مملو از قدردانی کلامش را به زبان آورد.
- آقا فردین، واقعاً ممنون. خیلی زحمت کشیدین.
فردین چرخید، نگاهش در نور کمسوی داخل کابین، عمیق و کمی خسته به نظر میرسید. لبخند محوی زد و جواب داد:
- خواهش میکنم هما خانم. من باید
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محیا
0من گفتم با رفتن منشی و شوهرش اینا یه شلوغ کاری هایی میکنن😅😅😘😘