پارت چهل و ششم :

***
ماشین در سکوت سنگین، زیر نور زرد چراغ‌های خیابان که سایه‌های بلندی روی آسفالت می‌انداخت، متوقف شد. هما، درحالی‌که ساک و کیفش را برمی‌داشت، با لحنی گرم و مملو از قدردانی کلامش را به زبان آورد.
- آقا فردین، واقعاً ممنون. خیلی زحمت کشیدین.
فردین چرخید، نگاهش در نور کم‌سوی داخل کابین، عمیق و کمی خسته به نظر می‌رسید. لبخند محوی زد و جواب داد:
- خواهش می‌کنم هما خانم. من باید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    زشته اگه بپرسم بقیه جعبه شیرینی رو چیکار کردن؟ .. اخه فردین یه دونه برداشت کلا .. بعد فک کن شیرینی تازه ..

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    موند و گذاشتنش یخچال فردا بخوره دکی🤣🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    کاش فردین این شیرینی ها رو میاورد از یخچال من یه دونه میخوردم قندم افتاد از دیروز بس که حرص خوردم از دست این طلا..

    ۲ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣 🤣

    ۲ روز پیش
  • شادان

    0

    واای فردین که هنوز نمیدونه دایی طلا خودش از خداشه یه چی بخوره تو سر فردین که بیاد طلا و بگیره 🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣 🤣 🤣 همون

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    واای هربار فردین میگه اگه تا اون موقع برنگردونمت چیکار میخوای کنی.. قشنگ درکش میکنم طلا رو .. ماهم خیلی این داستان رو داشتیم هی مامانم میگفت ببین میرین بیرون اوکیه ولی حتما برگردین شب 🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂 😂 مادرن دیگه

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    خداکنه که این مادر طلا اذیتش نکنه سر ازدواج ..بذاره طلاهم روز خوش ببینه ..

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    چقد ولی فردین این مدلی قشنگهه .. خوشبخت بشن درکنارهم ..🤩🤩

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    💚👌👌

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    من خیلی دوست داشتم یه بار اینجوری سوپرایزی برم سر کار شوهرم و به نظرم خیلی باحاله یهو وسط کار اینجوری همو ببینیم ولی خب کلا چه از قبل از ازدواج چه تا الان کلا کارش جوریه که تو شرکته و خب خارج از شهر ..بعد بدون نامه رسمی نمیشه اصلا رفت داخل شرکتشون.. بعد هروقت همچین موردی رو میخونم دلم میخواد

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آخی عزیزم 😢 خودمم دوست دارم متاسفانه عمرا نمیشه 😂

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    عجب پارتی بود..🩷 از اون نفس گیراا..

    ۳ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹

    ۳ روز پیش
  • محیا

    1

    من گفتم با رفتن منشی و شوهرش اینا یه شلوغ کاری هایی میکنن😅😅😘😘

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣 🤣 دیگه انقدر شیطون نیستن

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    0

    واای فردین که دقیقا بهش میخوره همینقد شیطون باشه ..باز طلا یکم خوددار تره

    ۳ روز پیش
  • Leila

    0

    دکترمونم ک خیلی شیطون تشریف دارن😊😆

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂🥴🥴🥴

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️