به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و ششم :
***
با صدای باز شدن درب، مریم و هما یک مرتبه از جا برخاستند. خانمجان که سرش را از روی بالشت بلند کرده بود، با نگرانی به سوی درب چشم دوخت. مریم، با نگرانی آشکار در صورتش، به سمت همایون و اکرم که رنگشان به سفیدی میزد، گام برداشت.
- همایونجان، چی شده؟ آگاهی چرا خواسته بودتون؟
اکرم یکآن به هقهق افتاد، همانجا نشست، چادرش را بر روی سر کشید و زیر لب مویه سر داد. همایون با شانههای
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Leila
0ای خدا کنف شدن سپهرو میدیدیم کیف میکردیما ینی 😄😄 هدیه نداریم عزیزم🙈😄
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هدیه؟؟؟ 😂 😂
۱ ماه پیشLeila
0اوهوم پارت هدیه 😊
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
چشم فقط به خاطر شماهایی که همراهم هستین به خدا دلم نمیاد نه بگم و بدجنسی کنم😭
۱ ماه پیشLeila
0دمت گرم بخدا🫶 مرسی مهربوون
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌹💚💚
۱ ماه پیشLeila
0چشمتم پر نور🩷
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹💚💚💚💚💚🌹
۱ ماه پیشمحیا
0خیلی گلی🌺🌺😘😘🩵🩵
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
💚💚🌹🌹
۱ ماه پیشمحیا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی...
۱ ماه پیشLeila
0عالی بود دمت گرم🙏🌹
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۱ ماه پیشمهسا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله یادمه گفتین🥹
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای من دیشب نفهمیدم کی خوابم برد.. طلا هم عجب سرنوشتی داره ..