لیست کلیه پارتهای رمان به آغوش تو محتاجم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 21
*** طلا درحالیکه پلاک نقرهای گلاره را میان مشتش فشرده بود، به دیوار پیش رویش خیره بود. مدام لحظات کوتاهه بودن با دخترک را در ذهنش مرور میکرد. او را برای عاشق بودنش تحسین میکرد و عشقش را ستودنی میدانست. چشم از پلاک گرفت و با صدایی مملو از درد پچ زد: - دکتر! فردین که گویی در گرداب افکار سیاه خ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 22
*** فردین بر روی مبل نشسته، در تاریکی اتاق، به نقطهای خیره شده بود. هنوز عطر تند و سنگین جانان را در مشامش حس میکرد و این، کلافگیاش را به مرز انفجار میرساند. ذهنش همچون صحنهی جنایت، مدام در حال بازسازی آن لحظات بود. بوسهی سمی جانان، کلمات نیشدارش و آن دستان بیقرار. دستی به صورت ملتهبش ک...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 23
*** روز مهمانی سریعتر از چیزی که فکر میکردند رسید. در وسط اتاق، دو جعبهی مخمل بزرگ و سنگین قرار داشت که خدمتکارها با حالتی که گویی دارند مراسم تدفین را آماده میکنند، آنها را آورده بودند. جهان برای آنها لباسهایی فرستاده بود. لباسهایی که هدفشان شیکپوشی نبود، بلکه بخشی از یک نمایش وحشیانه و پ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 24
سرمای آب، همچون هزاران سوزن یخزده، تمام تن فردین و طلا را احاطه کرده بود. آنها در میان امواج تیره و متلاطم، تنها نقطههایی کوچک بودند که میان تاریکی دریا دستوپا میزدند. نفسهایشان به شماره افتاده بود و هر بار که موجی از روی سرشان رد میشد، مرگ را در نزدیکی گوششان حس میکردند. شوری آب گلو و چشم...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 25
*** صدای یکنواخت و بم موتورهای هواپیما، تنها موسیقی پسزمینهی آن پرواز بود. فضای بین فردین و طلا، مملو از یک سکوت سنگین و معذبکننده بود. هر دو در صندلیهای راحت خود فرو رفته بودند، اما ذهن و روح هردویشان درگیر بود. طلا به پنجره خیره شده بود و رد ابرهای پاییندست را دنبال میکرد. گویی میخواست ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 26
*** تمام مسیر فرودگاه تا خانه را سکوت کرد و از پنجره به بیرون از ماشین خیره بود. در باورش نمیگنجید دو مرتبه به این شهر برگردد و این مناظر را ببیند. داییاش هم گویی حالش را فهمیده بود که سکوت پیشه کرده و چیزی نگفت. وقتی به سر کوچهشان رسیدند یکآن آرامش بر دلش سرازیر شد. ماشین مقابل درب خانهشان ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 27
*** در سکوت نیمهشب، تنها صدای منظم نفسهای خوابیدهی طناز در اتاق میپیچید. طلا به آرامی دستش را میان موهای لطیف خواهرکش کشید. خم شد و بوسهای بسیار نرم و لرزان بر گونهی گرم طناز نشاند. بوسهای که گویی میخواست تمام آن روزهای دوری را جبران کند. - این مدت... نذاشتیم بفهمه کجا بودی. طلا سرش را بل...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 28
*** - فردینجان مادر، میوههایی که پوست گرفتم رو بخور، جان مادر... . فردین با لبخندی که ذرهای از خستگی زیادش را پنهان نمیکرد، به مادرش نگاه کرد و کلامش را به زبان آورد. - مادر، باور کنین اشتها ندارم. چشمان تیرهی مادرش که در آن نگرانیهای مادرانه موج میزد، بر صورت رنگپریدهی پسرش خیره ماند. - ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 29
*** صدای موسیقی کرکننده، جیغ بنفش کودکان که سوار وسایل بازی بودند و بوی پشمک و پفیلای داغ، فضای شهربازی سرپوشیده را پر کرده بود. طلا کنار نردهها ایستاده بود و به هما و طناز و هستی که غرق شادی و بازی بودند چشم دوخته بود. هما پرانرژی و با هیجان دو دختر بچه را به سوی ماشینبرقیها میبرد. طناز که...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 30
*** پا به سالن بیمارستان که گذاشت، حجم سنگین اضطراب و لبخندهای تصنعی مراجعین به سمتش هجوم آورد. بیاعتنا به آشوبی که در چهرهها موج میزد، از میان جمعیت میگذشت که با صدای رفیقش سر جایش ایستاد. - بابا فردینجان، گفتم که! چند روزی خونه بمون. فردین کیف چرمش را در دست جابهجا کرد و با کلافگی جواب رفی...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 31
وقتی از رختکن بیرون آمد، سکوت راهرو خبر از رفتن سپهر و فردین میداد. نفسی عمیق از سر آسودگی کشید، به سوی ایستگاه پرستاری رفت و پس از تحویل شیفت، پشت پیشخوان بر روی صندلی نشست و نگاهش را به مانیتور پیش رویش دوخت. هنوز چند لحظهای نگذشته بود، سحر که تازه از بخش بیرون آمده بود، درحالیکه دستکشهای ل...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 32
*** پس از خداحافظی با سحر و رد کردن پیشنهاد او برای رساندنش، پیاده به آن سوی خیابان رفت تا تاکسی بگیرد. سرمای سوزناک هوا لرزه به جانش انداخت و شلوغی سرسامآور خیابان در آن ساعت شب، کلافهاش کرده بود. دقایقی گذشت و هیچ ماشینی سر راهش سبز نشد. در همان لحظه، یک ماشین مشکی مدلبالا، مقابلش ترمز کرد....
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 33
*** به محض اینکه گام به خانه گذاشت، گرمای حضور خانواده، فضای خانه را پر کرده بود. مادر، خواهرکش و خانمجان دور سفره نشسته بودند. طناز با همان شور و حال همیشگیاش برخاست و با لبخندی درخشان به استقبالش رفت. خواهرکش را در آغوش کشید، گونهاش را بوسید و با انرژی زیاد، سلام کرد. - سلام دختر گلم! بدو بر...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 34
*** با دقت تمام، در حال بررسی چارت بیماری بود. قلم روی کاغذ تکان میخورد و او با تمرکز تمام، داروهای ثبت شده را یادداشت میکرد تا از هیاهوی ذهنیاش فرار کند. یکآن صدای خندهی کوتاهی که با پچپچهای مرموز همراه بود، سکوت دنیای او را شکست. سرش را بلند کرد، سپهر و تینا همکارش را دید که آنسوی پیشخو...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 35
*** وقتی از شیفت به خانه برگشت، چنان خستگی زیاد و کلافگی عمیقی بر تنش آوار شده بود که حتی رمق جابهجا کردن وسایلش را نداشت. یکراست به اتاق رفت و برای اینکه تَنش شب گذشته را از ذهنش پاک کند، به آغوش پرمهر خواب پناه برد. با صدای آرام و گرم خانمجان که همچون لالاییهای کودکی در گوشش پیچید، پلکهایش...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 36
*** در اتاق نیمهتاریک، نور صفحهی لپتاپ، سایهای لرزان بر چهرهی فردین انداخته بود. او غرق در تماشای کنفرانسی بود که گویی تمام دنیایش را در آن خلاصه کرده بود. تا اینکه صدای ضربات ملایم و آرام درب، سکوت اتاق را شکست. درب باز شد و مادرش با ظرفی از میوههای تازه، وارد شد. - خسته نباشی پسرم. مردجوا...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 37
*** اتاق در سکوتی سنگین غرق بود که هما، با لیوانی آب و قرص وارد شد. طلا، با صورتی که رنگ پریدهاش زیر نور ملایم آباژور به خاکستری میزد، روی تخت نشسته و به تاج تکیه داده بود. هما نزدیک شد و همانطور که روی لبهی تخت مینشست، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، گفت: - همه خوابیدن. طلا نگاه بیجانش را ب...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 38
*** عقربههای ساعت روی دیوار بخش، گویی به بازی گرفته بودندش؛ دقایق پایانی شیفتش بود و خستگی، سایهای سنگین بر شانههایش انداخته بود. در ایستگاه پرستاری نشسته، در نور ملایم مانیتورها، با تمرکزی دقیق در حال تایپ گزارش وضعیت بیماران برای شیفت بعد بود که یکآن، سکوت کشدار بخش با آژیر ممتد و گوشخراش...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 39
ماشین که به نبش خیابان رسید، چشمان طلا روی تابلوی درخشان قنادی داییاش قفل شد. گویی زمان برای لحظهای ایستاد؛ یاد روزهایی که به همراه طاها و هما، با خندههایی که دیوارهای قنادی را میلرزاند، آنجا پاتوق کرده بودند، همچون فیلمی از برابر چشمانش گذشت. بیاختیار و با لحنی که جایی برای تردید نداشت، خطا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 40
*** چند تراول درون جیب کوچک کولهپشتی صورتی طناز گذاشت. دومرتبه پوست لطیف صورت او را بوسید و با لحنی مملو از عشق پچ زد: - طنازجونم، هر چی دوست داشتی با اجازه مامان بخر. حسابی بهت خوش بگذره، باشه؟ طناز دستان کوچکش را دور گردن خواهرش حلقه کرد و در میان بوسههای پیدرپیاش گفت: - چشم آجی، قول میدم. ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
