لیست کلیه پارتهای رمان به آغوش تو محتاجم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 29
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 1
مقدمه: تو را میخواهم ای جانانهی عشق تو را میخواهم ای آغوش جانبخش تو را ای عاشق دیوانهی من... ! (فروغفرخزاد) در آغوش خیال، همچون پرندهای عاشق، به سوی تو پر میکشم. تو، ای جانانهی عشق، ای آغوش جانبخش، در من شور دیوانگی میدمی. نگاهت، مرهمی بر زخمهای دیرینهام و حضورت، ترانهای است که روحم...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 2
*** پس از اینکه شبی سخت و دردمندی را سپری کرد، صبح هنگامی که هنوز اعضای خانواده در خواب بودند، پس از اینکه بوسهای بر پیشانی پدرش زد و جانی تازه بر وجودش تزریق شد، خانه را با آرامش ترک کرد و به سوی بیمارستان راه افتاد. در مسیر، قبل از رسیدن به محل کارش، شیر و کیکی خرید تا به عنوان شامی که نخورده ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 3
چشمانش خیره به نور سرد و بیروح مانیتورها بود، اما ذهنش در کوچهپسکوچههای خاطرات اندکی که روزگاری طعم عسل میداد، پرسه میزد. اما حالا، آن گذشتهی شیرین زیر سایهی سنگین یک کابوس دفن شده بود. کابوسی که پس از رفتن مردی که روزی ادعای عاشقی میکرد و جواب نه دادن به آیت، همان خواستگاری که ثروتش بوی ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 4
*** کنار تخت پدرش نشسته و با التماس پیدا در چشمانش قاشق پر از فرنی را به دهان او نزدیک کرد و پچ زد: - دردو بلات تو سر من باباجان، یکم از این فرنی رو بخور. پدرش با تکان دادن سرش از خوردن امتناع میکرد. به گفتهی خواهرکش، پدرشان از صبح لب به غذا نزده و هرازگاهی به پنجرهی رو به حیاط چشم دوخته و گری...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 5
*** از بخش آیسییو بیرون آمد و با پاهای بیتوان به سمت داییاش و هما رفت. - چی شد داییجان؟ دخترک با صورتی درهم پچ زد: - امشب باید بمونه. سیستم مغز و اعصابش دوباره ضعیف شده. دکترش بیاد بیرون ببینم چی میگه. همایون نفسش را پر صدا بیرون داد و چنگی به موهای جوگندمیاش زد و گفت: - ای داد و بیداد......
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 6
*** پنج روز از بستری شدن پدرش میگذشت. آن روز شیفت کاری نداشت و در خانه مانده بود. غرق در عالم خود، درحال غذا درست کردن بود که حضور کسی را در آشپزخانه احساس کرد. سرش را به عقب چرخاند. مادرش را دید که پس از چند روز پا به آشپزخانه، حریمی که روزی عاشقانه در آن برای خانوادهاش آشپزی میکرد، گذاشت. دخ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 7
*** هفت روز بود که از نعمت حضور پدر محروم مانده بود. روزهایی تلخ و سنگین که یا در اتاق خلوت میکرد، یا به آرامستان میرفت و کنار مزار پدر و برادرش مینشست و از داغ فراقشان با دل شکسته سخن میگفت. شلوغی خانه و حضور فامیل، هیچ یک جای خالی پدر را برایش پر نمیکرد و هیچ مرهمی بر آن غم و اندوه سنگین ن...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 8
*** پس از سپری کردن یک روز پر کاری در بیمارستان حالا در تاکسی نشسته بود. آنقدر خسته بود که اگر راننده همینطور آرام و ملایم ماشین را میراند خوابش برد. یک خیابان مانده به کوچهی خودشان چشمش به مغازهی اسباببازی فروشی افتاد. به یاد طناز افتاد که قبل از فوت پدرش قول یک جایزه را به او داده بود. - آ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 9
*** دخترک با حالی زار و آشفته وارد حیاط خانه شد. هنوز بندبند وجودش میلرزید و در دلش یقین داشت که از کابوسی بازگشته. کابوسی که هر جزئش، به تلخی واقعیت بود. کیفش را محکم در آغوش فشرد و چند نفس عمیق کشید تا شاید از سنگینی حال بدش کمی کاسته شود. با گامهایی سست و جانفرسا، به سوی پلهها رفت. خدا را ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 10
*** هیچکس برای بدرقهاش بیدار نشده و دخترک با قلبی مالامال از غم و اندوه خانه را ترک کرد. گویی با پاهای خودش به قتلگاهش میرفت که بابت ترس و واهمه دلش پیچ میخورد. به انتظار تاکسی ایستاده بود و بندبند وجودش به لرز نشسته بود، لرز تنش برای سرما نبود، برای ترسی بود که تا مغز استخوانش نفوذ کرده بو...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 11
*** پلکهایش گویی به سرب متصل بودند؛ سنگین، دردناک و ناتوان. با تقلا و دردی که همچون خنجری در شقیقههایش میچرخید، چشمانش را گشود. ابتدا اطراف در هالهای از مه غلیظ و خاکستری غرق بود، اما کمکم جایجای محیط برایش واضح شدند. نالهای خفه، بیاختیار از گلویش بیرون آمد. صدایی از کنج اتاق، درست از سمت...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 12
*** با صدای باز شدن درب، فردین که روی تکمبل مخمل اتاق مچاله شده بود، همچون فنری رها شده از جا پرید. لحظاتی طول کشید تا گیجی خواب جای خود را به واقعیت بدهد. قبل از اینکه نگاهش به سوی درب بچرخد، ناخودآگاه به سوی تخت کشیده شد؛ جایی که طلا در خودش جمع شده و غرق خواب بود، همچون غنچهای که از سرمای ز...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 13
در سکوت سنگینی که فضای اتاق را پر کرده بود، با صورتهایی درهم رفته، تنها چند لقمه از صبحانهای که همان خدمتکار دیشب آورده بود، خوردند. فردین جرعهای از چایش را سر کشید و از لب تخت برخاست. از کولهاش تیشرتی سفید بیرون آورد. سپس بیاعتنا به حضور طلا، پلیور مشکیاش را از تن درآورد. دخترک که سرگرم ن...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 14
تمام روز را در اتاق ماندند. طلا، که بیشتر ساعات را در خواب گذرانده بود، میخواست با خوابیدن فراموش کند در چه برزخی گرفتار شده است. با حس ضعف، چشمانش را به سختی گشود. تاریکی اتاق لحظهای او را غافلگیر کرد. نگاهش را با هراسی پنهان به اطراف چرخاند و نبود فردین، دلش را خالی کرد. با صدایی لرزان پچ ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 15
*** فردین، مبهوت و بیرمق، نگاهی به چهرهی سنگی و بیاحساس جهان دوخت، گویی کلمات در گلویش یخ بسته بود. با صدایی که از ناباوری میلرزید، پرسید: - پیوند؟! جهان، بدون اینکه پلکی بزند، سرد و قاطع جواب داد: - درست شنیدی. فردین پوزخندی تلخ بر لب نشاند و گفت: - تو اصلاً میفهمی چی میگی؟ جراحی قلب بازی ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 16
*** فینفینکنان، با دستانی لرزان و احتیاطی ماهرانه، پنبه را آرام روی زخمهای صورت فردین میکشید و زیر لب، با خشم و بغض پچ زد: ـ خدا لعنتتون کنه... . در اتاق منتظر فردین بود که آن دو مرد سیاهپوش، همانهایی که دیدنشان لرزه به جانش میانداخت، تن بیجان فردین را آوردند و جعبههای کمکهای اولیه را ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 17
*** فردین درحالیکه با دقت دکمهی طلایی سرآستین کت خوش دوخت مشکیاش را میبست، نیمنگاهی به سوی تخت انداخت. طلا آنجا نشسته بود و برای بار هزارم، با بیحوصلگی وسایل داخل ساکش را مرتب میکرد، گویی میخواست با این کار، فقط خودش را سرگرم کند. مردجوان بدون اینکه نگاهش را از آیینه بگیرد، پرسید: - نمیخ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 18
فردین را به اتاقی در انتهای راهرو بردند. با بستن درب، سکوتی مرگبار فضای اتاق را پر کرد. جانان، همچون سایهای در نور کمجان لوستر، روی صندلی چرمی پشت میز نشسته بود. وقتی چشمانش به قامت فردین افتاد، برقی از کینه و اشتیاقی بیمارگونه در نگاهش درخشید. مردان سیاهپوش بدون کلامی خارج شدند و درب را پشت س...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 19
*** اتاق که تا چند ساعت پیش پناهگاهی برای آرامش بود، حالا با سنگینی آن فاجعه، نفسگیر و خفقانآور به نظر میرسید. صدای هقهقهای طلا، در سکوت شب، همچون صدای شکسته شدن شیشهای در میان کویر، میپیچید. دخترک بر لبهی تخت نشسته بود. شانههایش به شدت میلرزید و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود. او...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 20
طلا نگاهش را از فردین که بر روی مبل نشسته بود و دستانش را بر روی سینه جمع کرده و چشمانش را بسته بود، گرفت. مردجوان گویی میخواست چند لحظه از این جهنم فاصله بگیرد. طلا آهسته سرش را برگرداند و به گلاره نگاه کرد. دخترک کنار تخت نشسته بود و بیحرکت به رضا خیره شده بود؛ رضایی که زیر پتوی نازک، در خواب...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
- 1
- 2
