به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و چهارم :
***
هلن با چشمانی خسته و خیس دستمال نمدار را به هادی داد و کنار تخت نشست. هادی دستمال را بر روی پیشانی داغ فردین گذاشت و دلجویانه کلامش را به زبان آورد.
- خانم فروزش، نگران نباشید. تبش به خاطر یه سرماخوردگی سادهست. این سِرمی که وصل کردم، حالش رو بهتر میکنه.
هلن سرش را به نشان مخالفت تکان داد و با اطمینان گفت:
- نه هادیجان، من بچهم رو میشناسم. این حال سرماخوردگی نیست. حال
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
چون میدونه پسرش عاشقه🥲
۳ روز پیششادان
0بس که این هلن و اقای فروزش نیمه بزرگ ماهن ماه❣️❣️❣️
۲ روز پیششادان
0واای طلا اینقد رومخمه دیگه حس میکنم تاحالا از هیچکی اینقد بدم نیومده بود ..
۳ روز پیشمحیا
0طلا جون حرف دلت رو به مامان بزرگ بگو اون راهنماییت میکنه😥😥
۱ ماه پیشLeila
1وای نویسنده جون تروخدا دوس دارم طلا ب فردین برسه
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0ای خدا دلم کلی برای فردین خونه..بیا هلن خانم تحویل بگیر پسر دست گلت رو به چه روزی انداختن .. 😭😭 نمیدونم چجوری هلن با این اوضاع هنوز این دختره رو جزو گزینه هاش میدونه ..