پارت چهل و پنجم :

فردین با نگاهی که لبریز از مهربانی و درک اضطراب دخترک بود، به او چشم دوخت. گویی می‌دانست طلا در میان طوفانی از کلمات، راه بازگشت را گم کرده است. با صدایی که همچون یک زمزمه‌ی آرام در فضای گلخانه پیچید، پچ زد:
- طلاجان، طلاخانم!
دخترک که انگشتانش را بابت اضطراب در هم می‌پیچاند، آب دهان خشک‌شده‌اش را به سختی قورت داد و با صدایی لرزان جواب داد:
- بله؟
فردین، برای اینکه به دخترک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عه ..اینو دیشب خونده بودم ..🙈🙈 اشتباه اومدم پارت قبلی

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    تازه رسیدیم به پارتهای قشنگ قشنگ ولی خب چشمام دیگه باز نمیشه

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خسته نباشی 😍 😍

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    فردین سر رویا زیادی ازخود گذشتگی کرد..

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    چقد دکتر احساساتیهه..کلا عزیزم و جانم جانم از زبونش نمیافته..

    ۴ روز پیش
  • Leila

    1

    خیلی قشنگ بود عالی بود عالی 🙏🌹 هدیه نداشتیم🙈😆

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنونم گلم 🌹 بتونم امروز میفرستم باز💚 چون سفر هستم یکم سرم شلوغه 🥹

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    بهتون خوش بگذره😘😘💙💙

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون 😍 گلی

    ۲ ماه پیش
  • Leila

    0

    همیشه ب سفرو خوشی عزیزم خوش بگذره

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🥰🥰 وقت کنم پارت هدیه امروز یا شب میفرستم 🥹

    ۲ ماه پیش
  • Leila

    0

    دمت گرم نویسنده جان

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    امشب بی صبرانه منتظر پارت هدیه هستیم

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم شرمنده جایی هستم نت یاری نمیکنه وگرنه من پارت هدیه آماده کردم انشالله فرداشب دوتا پارت داریم.. بازم عذر میخوام🙏 الان به سختی نت پیدا کردم اینو بفرستم

    ۲ ماه پیش
  • فروغ

    1

    خیلی خوب بود داستان جذاب تر شد .ای کاش پارت هدیه ام داشتیم ما عادت کردیم به هدیه هات .همیشه به گردش و شادی عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون 🌹 امشب بتونم تا ساعت 9میفرستم

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    ممنون که تو شرایط سفر هم برامون پارت میزارین🙏🙏

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون 🌹

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    من از اول رمان یه چیزی به ذهنم رسیده الان که طلا خاطره اون شبو تعریف کرد بگمش. خودکشی طاها خیلی غیرمنتظره و مشکوکه به نظرم ممکنه کار آیت و آدماش باشه و اونا طاها کشته باشن و اون نامه رو توی جیبش گذاشته باشن

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🧐🧐🧐 بریم جلو ببینیم چی میشه

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    1

    وای وای این فردین خانم همش از آب گل آلود ماهی میگیره..

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🙈🙈😂😂😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️