به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و هشتم :
***
دخترک، با آن کشیده شدن ناگهانی به میان آغوش گرم و مهربان هلن، برای لحظهای تمام اضطرابهای بیدلیلش را به فراموشی سپرد، گویی در پناه این آغوش، امنیت را یافته بود. هلن درحالیکه با اشتیاق او را نگاه میکرد، با صدایی که از هیجان میلرزید گفت:
- وای خدای من! چقدر شما زیبایی دخترم!
فردین و پدرش، در کنارشان ایستاده بودند. دو همزاد ناهم زمان، دو آیینه که یکی بازتاب دیگری بود با Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دوست داره بدونه کی بوده
۳ روز پیششادان
0حالا درسته دنیا دستش از این دنیا کوتاهه ولی خب بازم حس میکنم خیلی این قضیه مقایسه کردنه رو مخهه..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
رویا 🙈🙈
۳ روز پیششادان
0کلا این فردین خیلی جلوعه ..اکرم اگه بفهمه دیگه محاله بذاره طلا و فردین همو ببینن🤣
۳ روز پیشمحیا
1یعنی قرار نیست شب بمونه بد شد که اینجوری نمیچسبه🫣🫣😁😁💚💚
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هنوز نه به باره نه به داره 😂😂😂
۱ ماه پیشمریم
1سه روزه دیگه!!خیلی طولانیه کاش امشب دو پارت داشت
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
مریم گلی فردا پارت میفرستم غمت نباشه 🥹
۱ ماه پیشمربم
1ممنونم 🙏🙏خیلی عالیه
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌹🌹💚💚
۱ ماه پیشمحیا
0دستت درد نکنه خیلی ماهی 😘😘😍😍🩵🩵
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌹
۱ ماه پیشLeila
1پارت امشب خیلی خوب بود واقعا دمت گرم نویسنده جان🌹🙏
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌹🌹💚💚
۱ ماه پیشفروغ
0اوا،😉😉 چه زود تموم شد تازه تو فاز احساساتشون بودیم
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂😂🥴🥴🥴
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0ولی من خیلی خوشم نیومد طلا گف عکس رویا رو بده بهم..