دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه به آغوش تو محتاجم اثر عاطفه میرزائی

رمان به آغوش تو محتاجم

  • زبان فارسی
  • 196 👁
  • 2 ❤️
  • 0 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه به آغوش تو محتاجم

صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبت‌های ویژه، تنها موسیقی پس‌زمینه‌ی زندگی طلا شده بود؛ موسیقی‌ای که هیچ‌وقت نمی‌توانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر می‌دانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخم‌های قدیمی‌اش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشک‌جوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکست‌های گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پرونده‌ی پزشکی به پایان رسید؛ پرونده‌ای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفته‌رفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا  و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطق‌های زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» می‌نامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها می‌توانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟

پارت اول

مقدمه:
تو را می‌خواهم ای جانانه‌ی عشق
تو را می‌خواهم ای آغوش جان‌بخش
تو را ای عاشق دیوانه‌ی من... !
(فروغ‌فرخزاد)
در آغوش خیال، همچون پرنده‌ای عاشق، به سوی تو پر می‌کشم. تو، ای جانانه‌ی عشق، ای آغوش جان‌بخش، در من شور دیوانگی می‌دمی. نگاهت، مرهمی بر زخم‌های دیرینه‌ام و حضورت، ترانه‌ای است که روحم را به رقص در می‌آورد. در این وادی پر هیاهوی زندگی، تنها تویی که مرا به آرامش ابدی می‌رسانی، ای عاشق دیوانه‌ی من!
{به نام خالق تو...}
ساعت نزدیک به هشت شب بود. همان لحظه‌ای که در بخش سی‌سی‌یو، مرز میان زندگی و مرگ، ظریف‌تر از همیشه می‌شود. طلا با غلبه بر خستگی‌اش، آخرین گزارش‌های مانیتورها را چک می‌کرد. او در این بخش، میان ریتم‌های منظم قلب دیگران، به دنبال چیزی می‌گشت که در زندگی خودش از دست رفته بود، آرامش. هر بار که صدای بوق ممتد یکی از دستگاه‌ها بلند می‌شد، قلب او برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد. گویی هر صدای هشدار، یادآور آن شب مملو از فریاد و سکوت مرگبار بود. او باید شیفت را تحویل می‌داد و به خانه‌ای برمی‌گشت که در آن، نگاه مادرش همچون تیغ سرد استریل همین اتاق‌ها، روحش را می‌برید. او پرستار نجات‌دهنده‌ی جان‌ها بود، اما در خانه، او تنها گناهکاری بود که نمی‌توانست حتی یک نفس از دست رفته را پس بگیرد. وارد ایستگاه شد و بر روی صندلی نشست. خسته بود، برای لحظاتی چشمانش را بر روی هم فشرد. صدایی گوم‌گوم مانندی در سرش اکو می‌شد و سرش را به درد می‌آورد.
- طلا جان!
با شنیدن صدای گرم خانم‌جلالی سریع چشمانش را گشود و از جایش برخاست. لحظه‌ای زانویش تیر کشید و ضعف بر دلش نشست. لب صورتی‌اش را به زیر دندان گرفت.
- ترسوندمت دخترم؟
با تندتند پلک زدن، به پیشخوان مقابلش تکیه داد و جواب داد:
- نه نترسیدم. بله؟
خانم‌جلالی خوب می‌دانست دخترک آنقدر خسته است که نایی برای سر پا ایستادن ندارد. درحالی‌که وارد ایستگاه پرستاری شد، گفت:
- صالحی نیومده شیفت رو تحویل بگیره؟
- چرا اومده، رفته لباساشو عوض کنه.
خانم‌جلالی پوشه‌ی سفیدرنگ میان دستش را درون کشوی کمد بر اساس ترتیبی که دیگر پوشه‌ها بود، گذاشت و گفت:
- آهان. خب پس بهتره بری.
دخترک از خدا خواسته پس از تعویض لباس فرم کارش با بارانی مشکی‌اش از دیگر همکارانش خداحافظی کرد و از ساختمان بیمارستان خارج شد. با دیدن باران پاییزی که نرم‌نرمک شروع به باریدن کرده بود، یک‌آن سر دردش شدت گرفت و قلبش تیر کشید، نگاه خسته‌اش را به آسمان کبود و تاریک دوخت. با برخورد قطرات باران بر صورتش دلش مملو از غم شد. گویی هر قطره باران یادآور تک‌تک روزهای سختی بود که طی یک سال گذشته بر او سپری شده بود. یک‌ سال بود که باران، رحمت الهی برایش منفور و زجرآور شده بود. از شبی که طاها، تنها برادرش را زیر شلاق باران بر تک درخت توت خانه‌یشان حلق‌آویز به طناب دید، متنفر شد از بارانی که روزی عاشقش بود و آرامش می‌کرد.
- اِ خانم محرابی هنوز نرفتین؟
با صدای گرم و صمیمی همکارش نگاه به نم نشسته‌اش را از آسمان گرفت. با دیدن نوید‌محمودی دستپاچه با پشت دست نم را از چشمان دریایی‌اش گرفت و زیر لب پچ زد:
- سلام.
مردجوان درحالی‌که چتر مشکی‌اش را می‌بست، چند پله را بالا آمد و مقابل او ایستاد.
- سلام خوب هستین؟
طلا کوله‌‌اش را بر روی دوشش جابه‌جا کرد، کلاه بارانی‌اش را بر سرش کشید و معذب جواب داد:
- بله ممنون.
ناخودآگاه نگاهش به قطرات باران افتاد، که بر روی موهای خرمایی و مرتب مردجوان می‌نشستند. لحظه‌ای یاد موهای خرمایی و همیشه مرتب برادرش، آتش به جانش انداخت و غمگین چشم به زمین دوخت. نویدمحمودی یک گام جلوتر آمد تا زیر طاق ساختمان باشد. کلافگی در حرکاتش مشخص بود، گویی در گفتن کلامش تردید داشت. نگاه بی‌قرارش را به اطراف و خیابانی که بابت باران به هرج‌ومرج افتاده بود، دوخت. سپس با چشمان قهوه‌ایش نگاه به دخترک دوخت و کلامش را به زبان آورد.
- خانم‌جلالی گفتن که باهاتون صحبت کردن، میشه نظرتون رو بدونم؟
دخترک با یادآوری خواستگاری چند روز پیش خانم‌جلالی از او، لرزه به تنش نشست و به سختی آب دهان خشک شده‌اش را قورت داد و من‌من کنان جواب داد:
- من... من... به خانم‌جلالی گفتم که ما عزادار برادرم طاها هستیم.
مردجوان دستی به صورتش کشید، قطرات باران نشسته بر روی ته ریشش را پاک کرد و گفت:
- یک‌ساله که از مرگ اون خدابیامرز می‌گذره، ما هم الان که جواب نخواستیم، می‌تونیم تا عید صبر کنیم. فقط می‌خوام خیالم از جانبت راحت بشه.
دخترک دسته‌ی کوله‌اش را میان دستش فشرد. با خودش که تعارف نداشت، چند روزی بود این پسر که درستی و آقایی‌اش زبان‌زد بیمارستان بود، فکرش را به خودش معطوف کرده بود. درست بود قلبش هنوز از خاطرات عشقی غلط زخمی بود، اما نمی‌توانست حق زندگی را از خودش بگیرد، پس با اطمینان از کلامش، آن را زمزمه‌وار به زبان آورد.
- پس لطفاً تا عید صبر کنین. شبتون خوش.
دخترک پس از بیان کلامش که دل مردجوان را زیر و رو کرد و آتش به قلبش نشاند، همچون پروانه‌ی سبک‌بال چرخید و چند پله‌ی باریک را پایین رفت و مسیر خانه‌ را در پیش گرفت.
به محض اینکه از تاکسی پیاده شد و وارد کوچه‌شان شد، با دیدن ریسه‌ی لامپ‌های رنگارنگ متصل بر سر درب خانه‌ی خانواده‌ی رحیمی، آه از نهادش برخاست و بغض خفقان‌آوری بر گلویش چنبره زد. بی‌توجه به چند جوانکی که با ظاهری آراسته زیر طاق درب خانه‌‌ی رحیمی ایستاده بودند، نگاهش را از آن خانه که آدم‌هایش مسبب تمام بدبختی‌هایشان بود، گرفت و مقابل درب کوچک خانه‌شان ایستاد و سریع آن را با تک کلیدش که به عروسک خرسی متصل بود، باز و وارد حیاط نقلیشان شد. نفسش را پر صدا بیرون داد و ناخودآگاه نگاهش به سوی درخت توتی که مادرش از نیمه آن را قطع کرده بود، کشیده شد. با بغض نشسته بر گلویش، با چند گام بلند به سوی چهار پله‌ی مرتبط حیاط و ساختمان رفت، سریع آن‌ها را پیمود و کفش‌های اسپرتش را درآورد و درون جاکفشی چوبی گذاشت. به محض اینکه می‌خواست دستگیره‌ی آهنی درب ورودی را بگیرد، درب به رویش باز شد و خواهرکش با شور و حال به سمتش آمد.
- سلام، آجی‌جونم.
دیدن خواهرکش، ته‌تغاری خانه کمی از خستگی و حال خرابش کاست و آرامش بر جانش نشست. خم شد و او را به آغوش گرفت.
- سلام دورت بگردم.
- آجی نقاشی که گفتی بکشم رو کشیدم جایزه چی میخری برام؟
دخترک لحظه‌ای دلش برای خواهرک پنج‌ونیم ساله‌ی شیرین‌زبانش غنج رفت و گونه‌ی نرمش را بوسید.
- فردا از شیفت برگشتم، می‌برمت مغازه هر چی دوست داشتی بخر.
چشمان آبی آسمانی خواهرکش درخشید و فریاد زد:
- آخ‌جون.
خواهرکش را زمین گذاشت به اتفاق هم وارد خانه شدند. گرمای مطبوع خانه باب دلش بود و آرامش کرد. نگاه بی‌قرارش را به سویی که چندماهی می‌شد جای پدرش آنجا بود، سوق داد. از دیدن چشمان باز او خشنود شد. پس از اینکه بارانی‌اش را از تن درآورد و با کوله‌اش کنار دیوار گذاشت، به سمت پدرش رفت و کنار تختش زانو زد.
- سلام باباجان، امروز خوبین؟
مرد درمانده، با صورتی که بابت دخترکش خوشحالی میانش پیدا بود، پلک‌هایش را به نشان بله بر روی هم فشرد.
- دورت بگردم، شکر که خوبی! ببخش که نمی‌بوسمت ها! خودت که بهتر می‌دونی محیط بیمارستان آلوده‌ست، برم حمام و بیام بوسه بارونت می‌کنم.
لبخند نشسته بر روی صورت تکیده‌ی پدرش عمیق‌تر شد و میان چشمان روشنش برقی خاص درخشید. طلا از جایش برخاست. نگاهی به خواهرکش که وسط خانه ایستاده بود، کرد و لب زد:
- طنازی، مامان کجاست؟
طناز با ابروهایش به آشپزخانه‌ی کنج خانه اشاره کرد. لبخندی زد و به سوی آشپزخانه رفت، میان چهارچوب درب ایستاد. مادرش را مقابل سینک درحال شستن چند ظرف دید. دلش پر کشید برای لحظه‌ای به آغوش کشیدن تن او، اما افسوس خورد بابت اینکه که مادرش خودش و مهرش را یک‌سالی از دخترکش دریغ کرده بود.
- سلام مامان.
مادرش بدون هیچ واکنشی به کارش ادامه داد.
- خوبین مامان؟ خوبین اکرم‌خانم؟
اکرم که گویی منتظر یک تلنگر بود، با توپی پر به سمت او چرخید.
- آره خوبم، از صدقه سری تو... از بیرون اومدی کور بودی ندیدی کوچه‌ی چراغونی شده رو؟ از امشب عروسی آرزو شروع شده.
طلا مات چشمان سرخ و پیله افتاده‌ی مادرش شد و دلش به درد آمد.
- امشب باید عروسی طاها و آرزو بود، اما تو جوون‌مرگ شده داغش رو گذاشتی رو دلم.
طناز ترسیده از صدای بالای مادرش به پای خواهرش چسبید. طلا که موبه‌موی کلام مادرش را از بر بود، با چانه‌ی لرزان سر پایین انداخت. اکرم درحالی‌که آشپزخانه‌ی نُه‌متری‌اش را رصد می‌کرد و ظروف را با حرص به یکدیگر می‌کوبید، همچون روزهای گذشته شروع به نفرین و ناسزا کرد.
- توئه خیر ندیده اگه زن آیت می‌شدی الان حسرت عروسی بچه‌م تو دلم نمی‌موند.
قطره اشکی سوزان از چشم راست دخترک بر روی صورتش چکید. دستی به موهای لخت و مشکی خواهرکش که از ترس چشم بر روی هم می‌فشرد، کشید. نیم‌نگاهی به پدرش که چشمانش پر از اشک بود، انداخت. جگرش به آتش کشیده شد.
- فکر کردی زن آیت نشدی بُرد کردی؟ نه بدبخت پشتت به کی گرم بود؟ به بابای عمله و بنات یا ثروت کَلونش؟
لحظه‌ای نقطه‌ی جوش دخترک به صد رسید و با تنی لرزان کلامش را به زبان آورد.
- مامان لطفاً به خودم حرف میزنی بزن، اما حق نداری پای بابا رو وسط بکشی. بابای من با همون پول بنایی یه زندگی با شرافت برامون ساخته بود. با همون پول بنایی من و طاها رو فرستاد دانشگاه. گناه بابا چیه من نخواستم زن آیت قاچاقچی بشم؟ گناه بابا چیه آرزوی احمق به خاطر اینکه من زن داداشش نشدم نامزدیش با طاها رو به هم زد؟ هر چند دختره‌ی ناتو از خداش بود. گناه من و بابا چیه طاها انقدر سست عنصر بود که به خاطر یه دختر که به راحتی پشت پا زد به نامزدیشون خودکشی کرد؟
یک‌آن سمت چپ صورت دخترک با سیلی مادرش سوخت.
- صداتو ببر سلیطه. بار آخرت باشه درمورد طاهای من اینجوری حرف میزنی. گمشو از جلو چشمام.
طلا با قلبی که هزار تکه شد، درحالی‌که به چشمان میشی به خون نشسته‌ی مادرش خیره بود، گامی به عقب رفت و بی‌توجه به آواهای نامفهوم خارج شده از لبان پدرش و گریه‌ی خواهرکش به اتاق کنج خانه پناه برد.
یک ساعتی از دعوایش با مادرش گذشته بود، یک ساعت تمام کنج اتاق زانوی غم بغل کرده و اشک ریخته بود. با یادآوری حرف‌های مادرش دلش به آتش می‌کشید و قلبش تیر می‌کشید. در باورش نمی‌گنجید روزی برسد که ریشه‌های محکم خانواده‌اش اینگونه از هم گسسته شود. درست بود چرخ زندگی به کندی برایشان می‌چرخید و مادرش عقاید قدیمی داشت، اما خانه‌ی نقلیشان سرشار از مهر و عاطفه بود. با آهی سوزناک، به قاب عکس برادرش که بر روی دیوار جا خوش کرده بود، چشم دوخت. دلتنگ لبخند زیبای او شد. دلش برای برادرانه‌هایش پر کشید. آب بینی‌ گرد و کوچک سرخ شده‌اش را بالا کشید و زمزمه کرد:
- چرا رفتی طاها؟ چرا با رفتنت شوق و زندگی رو بردی؟
قطرات اشک پیوسته بر روی صورتش سرازیر شدند.
- هم خودت رو از زندگی محروم کردی هم خوشی رو از ما گرفتی. بعد از رفتنت بابا زمین‌گیر شده. مامان دیگه اکرم سابق نیست. طناز با این سن کمش بدترین روزای عمرش رو دیده، طفلی جز من کسی نیست بهش محبت کنه. داداشی به نظرت آرزو ارزشش رو داشت به خاطرش دست به خودکشی بزنی؟ اون دختری که امشب حنابندونش با یار جدیده ارزشش رو داشت؟
یک‌آن درب اتاق باز شد. طناز برای بار سوم در این یک ساعت وارد شد. دخترک به سمت خواهرش آمد.
- آجی جونم خوب شدی؟
سریع اشک‌هایش را پاک کرد. دلش آتش گرفت بابت معصومیت خواهرکش که گرفتار پلیدی و سختی‌هایی که بزرگ‌ترها برایش رقم زده بودند، شده بود. دستانش را باز کرد و با لبخندی مصنوعی پچ زد:
- آره قربونت برم، بیا بغلم.
دخترک بی‌وقفه خودش را در آغوش خواهربزرگش انداخت. طلا درحالی‌که موهای مشکی پریشان خواهرش را نوازش می‌کرد، گفت:
- غمگین نباشی‌ ها! این جروبحث‌ها چیزیه که تو همه‌ی خونه‌ها هست.
طناز با لب ورچیدن کلامش را بر زبان آورد.
- پس چرا هستی میگه هیچ‌وقت تو خونه‌شون دعوا نیست؟
یک‌آن بندبند وجودش گر گرفت و بغضش شدت گرفت.
- یادته وقتی داداشی نرفته بود پیش خدا ماهم دعوا نداشتیم؟ الان مامان ناراحته یکم که بگذره دوباره خونه‌ی ماهم بی‌دعوا میشه.
طناز صورت خواهرش را با دستان تپل و کوچکش قاب گرفت و پرسید:
- یعنی داداشی میاد؟
شدت ریزش اشک‌های دخترک بیشتر شد. خواهرکش را در آغوشش فشرد و هق‌زنان کلامش را به زبان آورد.
- نه عزیزم، داداشی انقدر آدم خوبی بود، خدا اونو پیش خودش نگه داشته تا ما بریم پیشش... .
چشمان طناز پر از اشک شد و لب زد:
- کاش میومد تا مامانی تو رو دعوا نکنه.
- ای کاش... .

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان به آغوش تو محتاجم
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟