خلاصه رمان به آغوش تو محتاجم
صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبتهای ویژه، تنها موسیقی پسزمینهی زندگی طلا شده بود؛ موسیقیای که هیچوقت نمیتوانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر میدانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخمهای قدیمیاش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشکجوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکستهای گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پروندهی پزشکی به پایان رسید؛ پروندهای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفتهرفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطقهای زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» مینامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها میتوانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 29
*** صدای موسیقی کرکننده، جیغ بنفش کودکان که سوار وسایل بازی بودند و بوی پشمک و پفیلای داغ، فضای شهربازی سرپوشیده را پر کرده بود. طلا کنار نردهها ایستاده بود و به هما و طناز و هستی که غرق شادی و بازی بودند چشم دوخته بود. هما پرانرژی و با هیجان دو دختر بچه را به سوی ماشینبرقیها میبرد. طناز که...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 28
*** - فردینجان مادر، میوههایی که پوست گرفتم رو بخور، جان مادر... . فردین با لبخندی که ذرهای از خستگی زیادش را پنهان نمیکرد، به مادرش نگاه کرد و کلامش را به زبان آورد. - مادر، باور کنین اشتها ندارم. چشمان تیرهی مادرش که در آن نگرانیهای مادرانه موج میزد، بر صورت رنگپریدهی پسرش خیره ماند. - ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 27
*** در سکوت نیمهشب، تنها صدای منظم نفسهای خوابیدهی طناز در اتاق میپیچید. طلا به آرامی دستش را میان موهای لطیف خواهرکش کشید. خم شد و بوسهای بسیار نرم و لرزان بر گونهی گرم طناز نشاند. بوسهای که گویی میخواست تمام آن روزهای دوری را جبران کند. - این مدت... نذاشتیم بفهمه کجا بودی. طلا سرش را بل...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 26
*** تمام مسیر فرودگاه تا خانه را سکوت کرد و از پنجره به بیرون از ماشین خیره بود. در باورش نمیگنجید دو مرتبه به این شهر برگردد و این مناظر را ببیند. داییاش هم گویی حالش را فهمیده بود که سکوت پیشه کرده و چیزی نگفت. وقتی به سر کوچهشان رسیدند یکآن آرامش بر دلش سرازیر شد. ماشین مقابل درب خانهشان ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان به آغوش تو محتاجم
**سلام به دوستان و همراهان همیشگی و همچنین مخاطبین جدیدی که با کمال افتخار رمان بنده رو میخونید! **خوشحالم که با جدیدترین رمان عاشقانهام با عنوان {بهآغوشتومحتاجم} به جمع شما برگشتم. رمانی که یقین دارم هر لحظهش، شما رو شگفتزده خواهد کرد و از خوندنش پشیمون نمیشید. این داستان پر از غم و شادی، ترس و اضطرابه و هر صفحهش شما رو با خودش همراه میکنه. به یاد داشته باشید، هرچی لایک و کامنت بیشتری بدید، هدیههای بیشتری در انتظار شماست! دوستان عزیز از سبک پارتگذاری من مطلعید💚💚 **ارادتمند شما، عاطفهمیرزائی🌹

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم خوش برگشتی
۱ ساعت پیشمحیا
در پارت 290برنامه گاهی برای من هنگ میکنه سخت بالا پایین میره ونمیتونم کامنت بنویسم پارت قبلی اینطوری شد برای شما هم این مشکل پیش اومده یا فقط منم
۲ ساعت پیشمحیا
در پارت 270فکر کنم اگه عکس جانان وجهان رو از زیر پارتهای اینده بردارین بهتر بشه چون نمیخوام هی قیافه نحسشون رو ببینم🥰🥰
۲ ساعت پیشمحیا
در پارت 260آخی 🥲🥲عجب مادر سنگدلی
۲ ساعت پیشمحیا
در پارت 250امیدوارم دکتر هم دلتنگ طلا بشه😅😅🥰
۲ ساعت پیشمحیا
در پارت 240خوشحالم که آزاد شدن🥰از دست جانان هم راحت شدیم😅
۲ ساعت پیشLeila
در پارت 290سپهر این وسط از کجا پیداش شد تازه میخاسیم عشق اینارو ببینیم😊 عالی بود نویسنده جان مرسی بابت پارت هدیه👏🌹
۱۵ ساعت پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام لیلا جان، ممنون که همراهمی 🌹 🥹 سپهره دیگه 🤣 نوش نگاهت 🌹
۱۴ ساعت پیشLeila
در پارت 290سلام عزیزم بازم ک ترکوندی
۱۴ ساعت پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم شما لطف دارین 🌹 🥹 💚 کلی ذوق کردما
۱۳ ساعت پیشمرری
در پارت 290ای جونم .. ای جون دلم .. عزیز دلم قشنگم نازم فردین چه ناز عاشق شده عاطفه جانم معرکه ی قلمت عالیه
۱۴ ساعت پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم من ذوق من شوق 🥹🥹🌹🌹
۱۳ ساعت پیشمهسا
در پارت 290وای باورم نمیشه فردین عاشق طلا شده.. چه مادربزرگ روشن فکری داره.. حالا مادربزرگ من بود مث اکرم اول سرمو میبرید که کدوم گوری بودی چند روز بعدم متوجه عوض شدن حال و هوام نمیشد.. امیدوارم این سپهر عوضی برای آزار طلا برنگشته باشه
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای خدا 😂 😂 بله فردین خان دل باختن 😎 سپهر🥲
۲۴ ساعت پیشneda
در پارت 290مرسی نویسنده جان عالی و هیجان انگیز بود ممنون که پارتا رو طولانی میزارید نه قطره چکانی خسته نباشید هنرمنده دلنشین
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹 🥹
دیروزneda
در پارت 280الهی ادمای بی مسئولیت فدای شما نویسنده عزیز که خودتون انقد خوبین پارت هدیه میزارید انقد خانمی جانا مرسیی
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهش میکنم گلم 🌹 این لطف شما رو میرسونه 💚خوشحالم بابت داشتن مخاطبینی مثل شما نوش نگاهت 🌹
دیروزمررری
در پارت 270خدا لعنتت کنه اکرم چرا انقدر این دختر رو عذاب میدی تمومش کن دیگه خجالت بکش زنده بودن این دختر خودش معجزه ست دیگ کم خون ب جیگرش کن
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹 دخترمون گناه داره
۳ روز پیشمهسا
در پارت 270دستت بشکنه اکرم.. البته حس میکنم این سیلی به خاطر دلتنگی اکرم برای طلا هم میتونه باشه..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اکرم یه مادر متعصب با طرز فکر قدیمی😢 ولی بازم مادره دلتنگم شده...
۳ روز پیشneda
در پارت 260عالیه قلمتون ادم لذت میبره از خوندن رماناتون
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
باعث دلگرمی هستین...😍 لطف دارین 🌹
۳ روز پیشneda
در پارت 270خسته نباشید نویسنده جان واقعا مرسی بابت پارت هدیه چقد گلی شماا
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 ممنون بابت نگاه گرمت
۳ روز پیش

محیا
در پارت 240سلام من برگشتم چند روزی مسافرت بودم نتونستم بیام پارت ها رو بخونم وکامنت بزارم🥰🥰❤️