خلاصه رمان عاشقانه به آغوش تو محتاجم
صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبتهای ویژه، تنها موسیقی پسزمینهی زندگی طلا شده بود؛ موسیقیای که هیچوقت نمیتوانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر میدانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخمهای قدیمیاش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشکجوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکستهای گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پروندهی پزشکی به پایان رسید؛ پروندهای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفتهرفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطقهای زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» مینامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها میتوانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 12
*** با صدای باز شدن درب، فردین که روی تکمبل مخمل اتاق مچاله شده بود، همچون فنری رها شده از جا پرید. لحظاتی طول کشید تا گیجی خواب جای خود را به واقعیت بدهد. قبل از اینکه نگاهش به سوی درب بچرخد، ناخودآگاه به سوی تخت کشیده شد؛ جایی که طلا در خودش جمع شده و غرق خواب بود، همچون غنچهای که از سرمای ز...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 11
*** پلکهایش گویی به سرب متصل بودند؛ سنگین، دردناک و ناتوان. با تقلا و دردی که همچون خنجری در شقیقههایش میچرخید، چشمانش را گشود. ابتدا اطراف در هالهای از مه غلیظ و خاکستری غرق بود، اما کمکم جایجای محیط برایش واضح شدند. نالهای خفه، بیاختیار از گلویش بیرون آمد. صدایی از کنج اتاق، درست از سمت...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 10
*** هیچکس برای بدرقهاش بیدار نشده و دخترک با قلبی مالامال از غم و اندوه خانه را ترک کرد. گویی با پاهای خودش به قتلگاهش میرفت که بابت ترس و واهمه دلش پیچ میخورد. به انتظار تاکسی ایستاده بود و بندبند وجودش به لرز نشسته بود، لرز تنش برای سرما نبود، برای ترسی بود که تا مغز استخوانش نفوذ کرده بو...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 9
*** دخترک با حالی زار و آشفته وارد حیاط خانه شد. هنوز بندبند وجودش میلرزید و در دلش یقین داشت که از کابوسی بازگشته. کابوسی که هر جزئش، به تلخی واقعیت بود. کیفش را محکم در آغوش فشرد و چند نفس عمیق کشید تا شاید از سنگینی حال بدش کمی کاسته شود. با گامهایی سست و جانفرسا، به سوی پلهها رفت. خدا را ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
