خلاصه رمان :
صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبتهای ویژه، تنها موسیقی پسزمینهی زندگی طلا شده بود؛ موسیقیای که هیچوقت نمیتوانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر میدانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخمهای قدیمیاش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشکجوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکستهای گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پروندهی پزشکی به پایان رسید؛ پروندهای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفتهرفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطقهای زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» مینامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها میتوانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 47
*** نگاهش را از فضای دنج و آرام قنادی که به شکلی عجیب با روحیاتش سازگار بود گرفت و به نور ضعیف صفحهی گوشیاش دوخت و پیام آخر طلا را خواند. - فردین عزیزم، هر چی شد، بهم بگو.. با چند ضربهی سریع بر روی صفحه نوشت: - چشم، خانمی. پیام را فرستاد. گویی با این کلمه، بندی نامرئی میان قلبش و او محکمتر ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 46
*** ماشین در سکوت سنگین، زیر نور زرد چراغهای خیابان که سایههای بلندی روی آسفالت میانداخت، متوقف شد. هما، درحالیکه ساک و کیفش را برمیداشت، با لحنی گرم و مملو از قدردانی کلامش را به زبان آورد. - آقا فردین، واقعاً ممنون. خیلی زحمت کشیدین. فردین چرخید، نگاهش در نور کمسوی داخل کابین، عمیق و کمی ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 45
فردین با نگاهی که لبریز از مهربانی و درک اضطراب دخترک بود، به او چشم دوخت. گویی میدانست طلا در میان طوفانی از کلمات، راه بازگشت را گم کرده است. با صدایی که همچون یک زمزمهی آرام در فضای گلخانه پیچید، پچ زد: - طلاجان، طلاخانم! دخترک که انگشتانش را بابت اضطراب در هم میپیچاند، آب دهان خشکشدهاش ر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 44
*** با شور و هیجانی که از سر و رویش میبارید، در حیاط پهناور و باصفای ویلا میچرخید. جایی که زیر نمنم باران، عطر خاک و تازگی، جلوهای دوچندان یافته بود. چشم به راه فردین بود که دقایقی پیش برای پرسوجوی آدرس زنگ زده بود. صدای هما از ایوان آمد. - دختر، داری یخ میزنی! بیا تو، اومد برو استقبالش. سر...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
آخرین اطلاعیهی رمان به آغوش تو محتاجم
سلام دوستان رمان یک روز در هفته، روزهای پنجشنبه پارت رایگان داره 🙏

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم انشالله خوشبختی برای همه 😍😍😍 بله اکرم حق داشت اما باید رفتار خونواده فردین رو دید
۱۶ ساعت پیشمحیا
در پارت 470ممنون خسته نباشی عاطفه جون 💚💚🩷🩷🩵🩵
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹
۲۳ ساعت پیشمحیا
در پارت 460من گفتم با رفتن منشی و شوهرش اینا یه شلوغ کاری هایی میکنن😅😅😘😘
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 دیگه انقدر شیطون نیستن
۲۳ ساعت پیشمهسا
در پارت 470بالاخره این اکرم خانم بدون تیکه کنایه به طلا یه حرف درست زد. اونا باید بیان خواستگاری خوب.
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌
۲۳ ساعت پیشمحیا
در پارت 470حالا خوبه دایی رو داره 😊😊
دیروزLeila
در پارت 470اکرم بانو اصلا درکت نمیکنم مادر جان 😊 عالی بود عزیزم دمت گرم🌹🙏
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دم خودت گرم🌹💚
دیروزLeila
در پارت 460دکترمونم ک خیلی شیطون تشریف دارن😊😆
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂🥴🥴🥴
دیروزفروغ
در پارت 470درسته من از اخلاق و رفتارهای مامان طلا تا الان شاکی هستم ولی حرفش منطقی بود از نظر من .هم عزادار بودن هم دختر نباید بره که اونا باید بیان طلا رو ببین
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌
دیروزLeila
در پارت 451خیلی قشنگ بود عالی بود عالی 🙏🌹 هدیه نداشتیم🙈😆
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنونم گلم 🌹 بتونم امروز میفرستم باز💚 چون سفر هستم یکم سرم شلوغه 🥹
۳ روز پیشمحیا
در پارت 450بهتون خوش بگذره😘😘💙💙
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون 😍 گلی
۳ روز پیشLeila
در پارت 450همیشه ب سفرو خوشی عزیزم خوش بگذره
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون🥰🥰 وقت کنم پارت هدیه امروز یا شب میفرستم 🥹
۳ روز پیشLeila
در پارت 450دمت گرم نویسنده جان
۳ روز پیشمریم
0امشب بی صبرانه منتظر پارت هدیه هستیم
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم شرمنده جایی هستم نت یاری نمیکنه وگرنه من پارت هدیه آماده کردم انشالله فرداشب دوتا پارت داریم.. بازم عذر میخوام🙏 الان به سختی نت پیدا کردم اینو بفرستم
۳ روز پیشمریم
0همچنان منتظر پارت هدیه هستیم
۳ روز پیشفروغ
در پارت 451خیلی خوب بود داستان جذاب تر شد .ای کاش پارت هدیه ام داشتیم ما عادت کردیم به هدیه هات .همیشه به گردش و شادی عزیزم
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون 🌹 امشب بتونم تا ساعت 9میفرستم
۳ روز پیشمحیا
در پارت 450ممنون که تو شرایط سفر هم برامون پارت میزارین🙏🙏
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون 🌹
۳ روز پیشمحیا
در پارت 440پس ارش رو هم دیدیم خیلی پایه بود .فقط مونده نوید ببینیم اون کی هست🥰🥰
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای نوید اولین پارت بود، یه جا دوجاهم وسطتا بودا 😂😂😂 خواستگار طلا
۴ روز پیشمحیا
در پارت 440وای اره راست میگی ببخشید🙏🙏🩵🩵یادم رفته بود
۳ روز پیشمهسا
در پارت 450من از اول رمان یه چیزی به ذهنم رسیده الان که طلا خاطره اون شبو تعریف کرد بگمش. خودکشی طاها خیلی غیرمنتظره و مشکوکه به نظرم ممکنه کار آیت و آدماش باشه و اونا طاها کشته باشن و اون نامه رو توی جیبش گذاشته باشن
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🧐🧐🧐 بریم جلو ببینیم چی میشه
۳ روز پیشمهسا
در پارت 450وای وای این فردین خانم همش از آب گل آلود ماهی میگیره..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🙈🙈😂😂😂
۳ روز پیش

مری
در پارت 470خیلی طلا رو درک میکنم حالا نمیگم زندگی من کپی اونه ولی یه شباهت های داره براش خیلی خوشحالم چون فردین لایق ترین مَردیه ک میشه پیدا کرد انشاالله با هم خوشبخت بشن در این موردم خدایی حق با اکرمه چون اگ دختر اول بره یه جور حس سبک شدن داره واسش خانواده ی اونا باید بیان خواستگاری.