خلاصه رمان به آغوش تو محتاجم
صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبتهای ویژه، تنها موسیقی پسزمینهی زندگی طلا شده بود؛ موسیقیای که هیچوقت نمیتوانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر میدانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخمهای قدیمیاش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشکجوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکستهای گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پروندهی پزشکی به پایان رسید؛ پروندهای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفتهرفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطقهای زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» مینامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها میتوانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 20
طلا نگاهش را از فردین که بر روی مبل نشسته بود و دستانش را بر روی سینه جمع کرده و چشمانش را بسته بود، گرفت. مردجوان گویی میخواست چند لحظه از این جهنم فاصله بگیرد. طلا آهسته سرش را برگرداند و به گلاره نگاه کرد. دخترک کنار تخت نشسته بود و بیحرکت به رضا خیره شده بود؛ رضایی که زیر پتوی نازک، در خواب...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 19
*** اتاق که تا چند ساعت پیش پناهگاهی برای آرامش بود، حالا با سنگینی آن فاجعه، نفسگیر و خفقانآور به نظر میرسید. صدای هقهقهای طلا، در سکوت شب، همچون صدای شکسته شدن شیشهای در میان کویر، میپیچید. دخترک بر لبهی تخت نشسته بود. شانههایش به شدت میلرزید و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود. او...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 18
فردین را به اتاقی در انتهای راهرو بردند. با بستن درب، سکوتی مرگبار فضای اتاق را پر کرد. جانان، همچون سایهای در نور کمجان لوستر، روی صندلی چرمی پشت میز نشسته بود. وقتی چشمانش به قامت فردین افتاد، برقی از کینه و اشتیاقی بیمارگونه در نگاهش درخشید. مردان سیاهپوش بدون کلامی خارج شدند و درب را پشت س...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 17
*** فردین درحالیکه با دقت دکمهی طلایی سرآستین کت خوش دوخت مشکیاش را میبست، نیمنگاهی به سوی تخت انداخت. طلا آنجا نشسته بود و برای بار هزارم، با بیحوصلگی وسایل داخل ساکش را مرتب میکرد، گویی میخواست با این کار، فقط خودش را سرگرم کند. مردجوان بدون اینکه نگاهش را از آیینه بگیرد، پرسید: - نمیخ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان به آغوش تو محتاجم
پارت 19 و 20 ارسال شد... 😍

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
الهی آمین 👌
دیروزفروغ
در پارت 190من موندم طلا چرا برای یک ادم کثیف گریه میکنه .جهان و جانانم بچه های همون پدرن .پدر کثیف بوده خیلی هارو نابود کرده بچه هاشم مثل خودش بودن .بعدم اگه نمیمرد باید قلب یه جوون و برای این لجن دم مرگ در می اوردن
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
طلا به خاطر شغلش که سعی بر نجات آدما داره اینجوری شخصیتی داره... دلش مرگ کسی رو نمیخواد... از این سوخت یک پسر، پدرش رو کشت... به خاطر این دلش برای جانان سوخت چون یه دختر مرگ پدرش براش سخته
دیروزمهسا
در پارت 200ای روله.. رضا و گلاره.. چه مرگ غم انگیزی..
دیروز
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خودمم اشک ریختم برای مرگشون که جدا از داستان، از این مرگا و جداییها فراوونه🥹
دیروزمحیا
در پارت 180حالا با مرگ پدر اونا میتونن از اینجا برن یا هنوزم زندونی هستن 🙄💜💜
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
تا ببینیم چی میشه نویسنده چه فکرایی داره
۴ روز پیشمحیا
در پارت 180بله خوبه که خودش مرد و قلب اون پسربیچاره رو از *** ش در نیاوردن 😔🫣
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢😢🥹🥹👌👌👌
۴ روز پیشمحیا
در پارت 170دکتر اون دختره جانان رو بد جوری ضایع کرد 😆ولی امیدوارم تلافی نکنه 🥲❤️❤️❤️
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂
۴ روز پیشمهسا
در پارت 180خداروشکر که این یارو مردو واسه مردنش مستقیما فردین و طلا کاری نکردن و این وسط یه بیچاره دیگه هم جونشو از دست نداد .. البته نمیدونم چرا حس میکنم شاید نمرده باشه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
انشاالله در آینده 🌹🌹 مرسی که همراهم هستین
۴ روز پیشمحیا
در پارت 170چه دنیای بی رحمیه این مافیا که حتی به پدر ونزدیکان خودشونم رحم نمیکنن.😔💚💚
۴ روز پیشفروغ
در پارت 181اینا خانوادگی ادمای کثیفی بودن از پدر و بچه ها و داییشون
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا🤭🥴
۴ روز پیشمحیا
در پارت 161ناز نکن دیگه طلا بیرون از اینجا نمیتونی دووم بیاری میون یه مشت گرگ پست فطرت
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینو بگو دختر ناز بذار برای بیمارستان نه این جهنم🥴
۴ روز پیشمحیا
در پارت 150این دیگه آخر بی رحمی و شقاوته من مطمئنم اونا دست به همچین کاری نمیزنن😱😔
۴ روز پیشمحیا
در پارت 140چه غم انگیز تو ماه عسل عشقش مرده😔😭😭
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹 خیلی سخت بوده برای پسرمون
۴ روز پیشمحیا
در پارت 130چه جهنمی 😔😱 کی قراره از اونجا برن بیرون
۶ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خدا داند🥲
۶ روز پیشفروغ
در پارت 161طلا داره اشتباه میکنه وسط یه مشت بی وجدان یه ادم مورد اعتماد باعث دلگرمیه .وای این جانان چقدر نچسبه
۶ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دخترمون اون گلدون شکستن دکی مثلا بهش برخورد دیگه 🤣 اومد ناز کنه وگرنه جرئتش رو داره به نظرتون... جانان🥴
۶ روز پیشمهسا
در پارت 161روانیای بی رحم
۶ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹
۶ روز پیش

فروغ
در پارت 200جانان دیوونه امیدوارم مثل پدرت بد بمیری