خلاصه رمان :
صدای یکنواخت مانیتورهای بخش مراقبتهای ویژه، تنها موسیقی پسزمینهی زندگی طلا شده بود؛ موسیقیای که هیچوقت نمیتوانست جای خالی سکوت برادرش را پر کند. او در این بیمارستان، هم پرستار بود و هم زندانی. زندانی نگاه سنگین مادرش که او را به خاطر خودکشی برادر مقصر میدانست؛ تمام آن تقصیرها به خاطر یک «نه» ساده بود، «نه» به مردی که ثروتش از خون دیگران بود. طلا عادت کرده بود با زخمهای قدیمیاش زندگی کند. او در حصار عشقی ناکام تنها مانده بود تا اینکه سرنوشت، بازی جدیدش را با یک نگاه آغاز کرد. تلاقی نگاه او با آن پزشکجوان، برخورد دو ویرانی بود؛ دو روح زخمی که در پشت ظاهر آرامشان، طوفانی از شکستهای گذشته را پنهان کرده بودند. اما آرامش آنها با یک پروندهی پزشکی به پایان رسید؛ پروندهای که آنها را از فضای امن بیمارستان به اعماق سیاه دنیای مافیا کشاند. حالا در مرز باریک میان مرگ و زندگی، آنها در کنار هم و برای حفظ یکدیگر در تلاش بودند. رفتهرفته و در پس خطرهای بلایی که گرفتارش بودند، دیوارهایی که طلا و مردجوان برای محافظت از قلبشان ساخته بودند، فرو ریخت. آنها با قلبی روبه رو بودند که دو مرتبه، برخلاف تمام منطقهای زندگیشان، به تپش افتاده بود. آیا این تپش دوباره، همان چیزیست که زندگی آن را «عشق» مینامد؟ و آیا سرنوشت، باز هم لبخند خود را به آنها خواهد زد؟ آیا آنها میتوانند گذشته را فراموش کنند و به آینده امیدوار باشند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 67
*** میزهای مملو از گل، نورهای ملایم درخشان که همچون ستارههای ریز بر روی تزیینات سالن میرقصیدند و صدای همهمهی مبارک مهمانان، همه چیز در آن شب، در پسزمینهای مبهم قرار داشت. تنها چیزی که برای طلا واقعیت داشت، گرمای دست فردین و نگاه نافذ او بود که گویی تمام دنیا را در پس این نگاه، گم کرده بود....
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 66
*** چشمان طلا، پرسشبار، به فردین دوخته شد، به آن دستانی که آرام قفل درب را باز میکرد. صدایش نرم اما آمیخته با تردید بود. - اینجا کجاست؟ مردجوان، بدون اینکه جوابی بدهد، درب را باز کرد و با ادب تمام، دستش را به سوی داخل اشاره کرد، دعوتی بیکلام که در نگاهش خلاصه میشد. - مگه قرار نبود بریم بیرون ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 65
*** با صدای خندههای طناز و هستی در اتاق شور زندگی در فضای خانه پیچیده بود. همان صداهایی که گویی تمام غبار سخت و روزهای خاکستری را از روح طلا شسته بود. طلا با حضورش در خانه شادی و امید را، به عنوان عیدی، به یکیک آجرهای این خانه هدیه کرده بود. - طلا جان! صدای گرم مادر، رشتهی افکارش را گسست. سر...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان به آغوش تو محتاجم - پارت 64
*** گوشی را میان شانه و گوشش فشرد. درحالیکه نگاهش میان سطرهای تبلت در رفتوآمد بود، با صدایی مملو از مهربانی، به مادرش جواب داد: - قربونت برم مادر! پیشاپیش سال نو مبارک. صدای دلخور و مملو از نگرانی هلن از پشت خط، لرزهای بر دلش انداخت. - یعنی امسال هم سال تحویل، پیش ما نیستی؟ - فعلاً که نه عزیزم...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم یه دنیا ممنون🥰🥰
۲ روز پیششادان
در پارت 460زشته اگه بپرسم بقیه جعبه شیرینی رو چیکار کردن؟ .. اخه فردین یه دونه برداشت کلا .. بعد فک کن شیرینی تازه ..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
موند و گذاشتنش یخچال فردا بخوره دکی🤣🤣🤣
۳ روز پیششادان
در پارت 460کاش فردین این شیرینی ها رو میاورد از یخچال من یه دونه میخوردم قندم افتاد از دیروز بس که حرص خوردم از دست این طلا..
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣
۲ روز پیششادان
در پارت 670واقعا واقعا میگم خسته نباشید.. من خیلی رمانای شما رو دوست دارم .. و با تمام علاقه ای که به این رمان داشتم اصلا نمیتونستم خودمو راضی کنم درحال تایپ بخونم اینقد منتظر پارت جدید موندن اذیتم میکنه دیگه دلم نمیخواست ریسک کنم🙈🙈
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون شادان جان، یه دنیا ممنون که با انرژی مثبتت قوت قلب بودی. انشاالله رمان بعدی هم کنارم باشی. عزیزم شما به تک تک رمانای من لطف دارین 🌹
۲ روز پیششادان
در پارت 670چشم ..حتما سعی میکنم درحال تایپ بخونم که اگه چیزی به نظرم اومد همون موقع بگم که توی داستان اثر نظراتمونو ببینیم 🙈🙈
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون 🌹
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فکرکنم ودادمذنب رو نخوندین رایگان و کامله اگه نخوندی بخون که خوشحال میشم 😍
۲ روز پیششادان
در پارت 670اون جزو کتابخونه ام هست و قطعا دوست دارم بخونمش ..حتما یکم سرم خلوت شه شروعش میکنم..🩷🩷
۲ روز پیششادان
در پارت 670شروع و پایان رمان خوب بود هرچند از یه جایی به بعد انگار دیگه هر قسمتی داشتیم میخوندیم یه پرش زمانی داشت به صحنه ای که حالا برای پیشبرد داستانه نه لزوما دیدن زندگی کارکترا.. مثلا اون اوج تنهایی طلا و پشیمونیش رو از انتخاب این مسیر فقط خودش گفت درصورتی که رو توی پارتهای اخر ندیدیم
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اول ممنون بابت نقدت بله گلی پرش داشت و اون مدت تنهایی طلا رو جوری به زبون آوردم که مخاطب خسته نشه. بگم نویسنده ی عجولی هستم قبول میکنی🥴🥴🤣🤣
۲ روز پیششادان
در پارت 670خب عجول بودن یه بحثه و راستش حمایت نکردن خواننده ها هم هست میبینی یه عالمه مخاطب خاموش هم هستن که فقط میخونن و میرن اگه همراهی میکردن قطعا شما هم صحنه ها و پارتهای بیشتری رو به این داستان میپرداختین..
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
واقعا همینه خیلی ها فقط میخونن و ساکت میمونن🥲
۲ روز پیششادان
در پارت 540ای خدا دلم کلی برای فردین خونه..بیا هلن خانم تحویل بگیر پسر دست گلت رو به چه روزی انداختن .. 😭😭 نمیدونم چجوری هلن با این اوضاع هنوز این دختره رو جزو گزینه هاش میدونه ..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
چون میدونه پسرش عاشقه🥲
۳ روز پیششادان
در پارت 540بس که این هلن و اقای فروزش نیمه بزرگ ماهن ماه❣️❣️❣️
۲ روز پیششادان
در پارت 610واقعا از این ناز و ادای طلا بدم میاد .. حیف من خواهر فردین نیستم وگرنه میدونستم این طلا رو چیکارش کنم ..🤐🤐
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عجب خواهر شوهری😂
۲ روز پیششادان
در پارت 610فکر کنم به خاطر همینه داداشم ۳۲ سالشه هنوز مجرد مونده 🤣🤣
۲ روز پیششادان
در پارت 670عزیزم من از روزی که قول دادم این رمان رو بخونم دوست داشتم واقعا به هزارتا نظر برسه این رمان و اگه اشتباه نکنم رسیدیم به این عدد..🩷🩷
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم 🌹
۲ روز پیششادان
در پارت 670🩷🩷 خواهش میکنم..مبارکهه..
۲ روز پیششادان
در پارت 670درمورد شخصیت همایون.راستش یه جاهایی زیادی دیگه شخصیتش حامی طلا بود.سر حرفاش درمورد فردین به طلا و پیامهاش من یکم حس میکردم به شخصیت داییش نمیخوره یعنی ببین طلا توی اون قسمتا مادری که براش مادری کنه نداشت بابا و داداششم که هیچ این داییش بیشتر باید بزرگترش میبود نه فقط هلش بده سمت فردین
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
درسته، اما همچین شخصیتی از نزدیک دیدم که الگو قرار دادم برای دایی. حمایتگر به روز... چون به دختراش اعتماد داشت و با چشم باز اطراف رو میدید و قضاوت میکرد
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما بابت خوندن رمانم🌹🙏
۲ روز پیششادان
در پارت 670درمورد قضیه اون جهنم تعیلقی که توی داستان درست کرد واقعا خوب بود و قشنگ استرس و اضطراب اون پارتا خیلی زیاد بود اما اون اتفاق که باعث رهایی شون شد یکم زیادی راحت بود. یعنی من اینجوری بود واا به همین راحتی..جدی دوتاشون یهو..🤔
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
راحت نبود سه روز بازجویی شدن. بعد از قبل پلیسا دنبال این باند بودن و بزرگترین کمک بود برای نجاتشون
۲ روز پیششادان
در پارت 670اکرمم ببین من این مدلی دیدم یعنی مشکلاتشم حالا جوری بود مخاطب قبول کنه رفتاراشو ولی این صحنه پارت اخری دیگه زیادی به نظرم عاقبت به خیری بود کاش حداقل از شدت صمیمیتش کمتر میکردین یعنی اول یکم اینا بعد ازسالها باهم کنار اومدنشون بود بعد یهو بغل و قربون صدقه اینا
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخلاق اکرم رو میذاریم رو حساب مرگ ناجور پسرش و زمین گیر شدن شوهرش... بعدش که واقعیتا رو شد، و البته دوری طلا یه تلنگر بود به مادرانه ش برگرده
۲ روز پیششادان
در پارت 670شخصیت هما عشق بود عشق..خیلی خوشم میومد که اینقد زندگیش اوکیه و عشق زندگیشم که پیدا کرد..پر انرژی ترین کارکترمون بود و اگه نبود این طلا رو به تنهایی نمیشد تحمل کرد..
۲ روز پیششادان
در پارت 670نمیدونم بخدا من کلا خط قرمزم این پنهون کاریه ..برای همین یکم شخصیت طلا اذیتم کرد..ولی خب دیگه چیکار کنم انتخاب فردین این دختره بود و بالاخره اون میخواست با طلا و اخلاقش بسازه دیگه منم کاری از دست برنمی اومد جز دعا برای خوشبختیتون 🫣🫣
۲ روز پیششادان
در پارت 670کاش همین اشاره رو همون شب تو اتاقت به فردین میکردی که من برگشتم به جهنم نه که اون ادارو تو خواستگاری دربیاری .. من به عنوان مدافع فردین واقعا اذیت شدم خواستگاری اونجوری شد..
۲ روز پیششادان
در پارت 670فردین وقتی اولین اشاره از حال بد و ماجرای طلا متوجه شد سریع پیگیر شد و دوباره شد همون فردین اما طلا چی از وقتی از ماشین سپهر پیاده شد همینجور سرسری ترین تصمیمی میتونست رو گرفت. خب تو که میدونستی پلیس درجریانه و مراقبتونه دیدی فردین چجوری سری پیش یه اشاره به پلیس کرد با نامه بعد رفت سراغ کار
۲ روز پیششادان
در پارت 670ما با این کارکترا کلی پارت رو پیش هم بودیم با قصه اشون پیش رفتیم واقعا دلم براشون تنگ میشه.اما خب این باعث نمیشه مثل فردین راحت طلا رو ببخشیم. به نظرم طلا حق داشت که ناراحت شه از بی مهری بقیه توزندگیش حتی فردین که اینقد حرف و عمل عاشقانه داشت با یه نه سریع کشید کنار و بیشتر تلاشش بعد تصادف بود
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌👌
۲ روز پیش

شادان
در پارت 671واقعا امیدوارم هرکی این رمان رو میخونه و نظرمو میبینه یه کوچولو وقت بذاره براتون نظرات قشنگ قشنگ بذاره تا خستگی نوشتن این رمان زیبا از تنتون در بره .. ❣️ بازم ببخشید دیگه من صبح زود و نصفه شب و وقت بی وقت اینجا داشتم حرف میزدم. واقعا قلمتونو دوست دارم. منتظر کارهای جدیدتون هستم. 💕💕