به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و هفتم :
***
نگاهش را از فضای دنج و آرام قنادی که به شکلی عجیب با روحیاتش سازگار بود گرفت و به نور ضعیف صفحهی گوشیاش دوخت و پیام آخر طلا را خواند.
- فردین عزیزم، هر چی شد، بهم بگو..
با چند ضربهی سریع بر روی صفحه نوشت:
- چشم، خانمی.
پیام را فرستاد. گویی با این کلمه، بندی نامرئی میان قلبش و او محکمتر شد. صدای گرم همایون، افکارش را در هم شکست.
- خوش اومدی دکتر.
فردین سر بلند کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
انشاالله🌹
۳ روز پیششادان
0این دایی طلا که بخدا داره کار خوبی میکنه والا طلا بیچاره بمونه تو این خونه فقط باید اذیت شه ..
۳ روز پیششادان
0نمیدونم چی بگم ..راستش من خیلی مخالف این پیشنهاد فردین نبودم که طلا رو دعوت کرد خونشون..اینجوریم نبوده که طلا خودش سرخود بخواد بره بالاخره دعوتش کردن من باب اشنایی بیشتر به نظرم اکرم دیگه زیادی داره اغراق میکنه
۳ روز پیشمری
0خیلی طلا رو درک میکنم حالا نمیگم زندگی من کپی اونه ولی یه شباهت های داره براش خیلی خوشحالم چون فردین لایق ترین مَردیه ک میشه پیدا کرد انشاالله با هم خوشبخت بشن در این موردم خدایی حق با اکرمه چون اگ دختر اول بره یه جور حس سبک شدن داره واسش خانواده ی اونا باید بیان خواستگاری.
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
آخی عزیزم انشالله خوشبختی برای همه 😍😍😍 بله اکرم حق داشت اما باید رفتار خونواده فردین رو دید
۱ ماه پیشمحیا
0ممنون خسته نباشی عاطفه جون 💚💚🩷🩷🩵🩵
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹
۱ ماه پیشمهسا
0بالاخره این اکرم خانم بدون تیکه کنایه به طلا یه حرف درست زد. اونا باید بیان خواستگاری خوب.
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌
۱ ماه پیشمحیا
0حالا خوبه دایی رو داره 😊😊
۱ ماه پیشLeila
0اکرم بانو اصلا درکت نمیکنم مادر جان 😊 عالی بود عزیزم دمت گرم🌹🙏
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دم خودت گرم🌹💚
۱ ماه پیشفروغ
0درسته من از اخلاق و رفتارهای مامان طلا تا الان شاکی هستم ولی حرفش منطقی بود از نظر من .هم عزادار بودن هم دختر نباید بره که اونا باید بیان طلا رو ببین
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌👌
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0ان شالله که هرچی خیره پیش بیاد..