پارت چهل و یک :

***
به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود، گویی می‌خواست برای آخرین بار، کلمات پیامش را در ذهن خود وزن کند. پیام آماده برای دایی‌اش را دومرتبه مرور کرد. «سلام دایی، من با دکتر فروزش هستم. قرار شده با هم بریم یه جایی مثل کتابخونه. یعنی دعوتم کردن. چون می‌دونن من عاشق کتابم. گفتم که بهتون خبر بدم.»
پیام را ارسال کرد و گوشی را در مشت خود فشرد.
- خب، طلا خانم! چه خبرا؟
صدای آرام و رسا، رشته‌Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    امروز شوهرم منو فرستاد برم اداره برق مثل اینکه یه مشکلی پیش اومده بود خلاصه این خانمه مسئولش یهو برگشت اونجا گفت خانم چه آقای تیزی داری من مرده بودم از خنده گفتم چی؟ گفت میگم تیزه حواس جمع ببین چه خوب متوجه شده 🤣🤣 حالا به طلا هم بگیم چه خواستگار تیزی داره عجب مکانی انتخاب کرد واسه دیت

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دکترمون باهوشه🥴🥴

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    ووایی اینقد برام جالبه اینایی که با فامیلی مثلا شوهرشونو صدا میکنن ..من که اصلا نمیتونم حس میکنم اگه بگم بعدش خودم غش غش میزنم زیر خنده دیگه شوهرم که هیچی

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    از دست شما😂😂 خیلیا با فامیلی صدا میزنن

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    کلا نظرم درمورد دیت کتابخونه عوض شد..

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🤣 🤣

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    خیلی پارت خوب و دلنشینی بوداا.. معلومه دیگه کجا بهتر از فضای دلچسب و ساکت و اروم و خلوت کتابخونه 🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥴🥴🤭🤭

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    واای دکتر دیگه کارو تموم کرد..

    ۴ روز پیش
  • فروغ

    1

    خیلی قشنگ بود لذت بردم

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون گلم 🌹 لطف دارین 🌹 خوشحالم خوشتون اومده

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    واقعا که پارت دلنشینی بود ممنون که برامون مینویسی عزیزم😍😍😘😘

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    نوش نگاهت 🌹

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    1

    وویی چه خواستگاری باحالی.. چه مادربزرگ و پدربزرگ باحالی..

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😍😍🤩🤩🤩

    ۲ ماه پیش
  • Leila

    1

    عجب پارت دلنشینی بود دمت گرم نویسنده جان🌹🙏

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون مهربون🌹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️