به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و سوم :
***
خسته بود. سرش را بین دستانش گرفت و به میز تکیه داد. آنقدر کلافه بود که گویی تمام دنیا بر سرش آوار شده بود. هادی پس از چند ضربه به درب، با دو ماگ نسکافه وارد اتاق شد و با لحنی آوازگونه کلامش را بیان کرد.
- چته رفیق عاشق من؟
فردین سرش را بلند کرد و نیشخند تلخی زد. هادی جلو آمد، بر روی مبل رو به روی رفیقش نشست و یکی از ماگها را جلوی او گذاشت.
- نمیخوای بری خونه؟
فردین آه کلافه
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
واقعا حال فردین دل سوزوندنم داره😢😭
۳ روز پیششادان
0همون که این چندساله این نوید بیچاره رو معطل خودش کرد و بعد پیغوم فرستاد نه من جوابم نه مشخص بود طلا چه شخصیتی داره..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بی شخصیت دخترمون🤭🤭
۳ روز پیششادان
0همش میگم شاید طلا اغراق میکرد که اکرم بانو اذیتش میکرده ..والا با این کاری کرد میگم حق داره بس که طلا بی چشم و رو و بی عرضه اس.. به جای اینکه عین ماست وایسی نمایش سپهر کامل شه ول کن برو..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی هی😢
۳ روز پیششادان
0اصلا نمیدونم دیگه به چه امیدی ادامه بدم 🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
به امید پیروزی حق علیه باطل 😂🥴
۳ روز پیششادان
0کاش دنیای رمان اپشن کتک زدن شخصیت رومخ داستانم داشت ..💔💔
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 پیشنهاد خوبیه
۳ روز پیششادان
0من که به نظرم حیف فردین که وایساده اینا رو نگاه میکنه .. فردین جان بیخیال این طلابلا شو بیا بریم یه جای دور..
۳ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
کجا🥹
۳ روز پیشLeila
2من از این سپهر متنفرم ک نمیدونم چیکار کرد ک طلارو ترسوند یکاری کن نویسنده جان این بشرو حذف کن اگه میشه عالی بود عزیزم مرسی بابت پارت هدیه🙏🌹
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سپهر حذف بشه؟؟؟؟ ممنون🥰🥰
۱ ماه پیشLeila
0نمیشه ینی🤔😒😔
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
معلوم نیست 😅
۱ ماه پیشمحیا
0طلا چرا لال شدی یه چیزی بگو بهش اصلا بکوب رو صورتش دلمون خنک شه دیگه
۱ ماه پیشمهسا
0با توجه به رمان اعجاز دلدادگی که همچی که به نظر خوب میومد ولی آراز و عشقش بینشون فاصله افتاد، حدس میزدم آرامش عاشقی های فردین و طلا، آرامش قبل از طوفان باشه. البته من حدسم درباره طوفان اومدن آیت بود
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ای جانم آرازم 🥹🥹😍😍 جلو بریم ببنیم چی میشه
۱ ماه پیشمری
1نویسنده من دارم سکته میکنم تو رو ب هر کی میپرستی یه فکری بکن ب خدا از عصبانیت دارم سکته میکنم هر پارت رو دارم با درد میخونم مرگ من یه کاری کن😭😭
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دور از جون 🥹 واقعا معذرت
۱ ماه پیشفروغ
1وای این سپهر تو مخی و بدن من تا جا داره بزنمش اعصابم اروم بشه
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂😂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0حیف فردین واقعا حیف.. بیا پسر بزرگ کن اینقد اقا و خوب و همه چی تموم دکتر .. بعد این دختره چش سفید با قلب عاشق بچه چه کرد ..