به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و نهم :
***
به محض اینکه شیفت را به همکارش سپرد، با عجله از بخش خارج شد. هنوز چند گامی تا آسانسور فاصله داشت که صدای خانم جلالی را شنید که با او همقدم شد.
- خسته نباشی گلدختر.
طلا لبخندی کمرنگ زد و کوتاه گفت:
- ممنون، همچنین.
وارد آسانسور شدند. طلا دکمهی همکف را فشرد. سکوت سنگینی فضای کوچک آسانسور را پر کرده بود، اما خانم جلالی در بیان کلامی گویی تردید داشت. مدام برگههای میان دسØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹
۳ روز پیششادان
0اصلا اینقد ناراحت شدم طلا رفت حرفای چرت این پسره رو گوش بده که دیگه دلم نمیخواد برم پارت بعدی 🫥🫥
۳ روز پیششادان
0ای بابا..چرا رفتی طلاا.. ای بابا.. من با اینهمه ذوق و شوق نخوندم که برسیم به اینجا
۳ روز پیشLeila
0وای چیشد پس 🤔 ن فک نکنم فردین چیزی داشته باشه ک طلاازش بی خبر باشه هرچیه اون سپهر لعنتی از خودش گفته
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
تا ببینیم آدما همیشه یه روی پنهان دارن
۱ ماه پیشLeila
0نگوو عاطفه جون ینی آره 🤨 چی بگم
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎😎🥴🥴🥴
۱ ماه پیشLeila
0مرسی بابت پارت هدیه نویسنده جان عالی بود خسته نباشی🌹🙏
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 زنده باشین 🌹
۱ ماه پیشمری
0عصبی شدم حالمو بد کرد
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥴👌
۱ ماه پیشمحیا
0مرسی خسته نباشی ممنونیم ازت بابت پارت هدیه 🥰🥰🎁 🎁
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹 نوش نگاهت 🌹
۱ ماه پیشمحیا
0طلا نباید به حرفاش گوش کنه اون هر کاری میکنه هر دروغی میگه تا طلا رو منصرف کنه😱😱🫢🫢
۱ ماه پیشمحیا
0اون عوضی چی گفت بهش که اینجوری شد .چرا سانسور کردی اونجارو عاطفه جون 😁😁😭😭🩷🩷
۱ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دیگه بماند چی گفت😎
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0اووف لعنت بهت سپهر که همین امروز باید پیدات میشد ..کلی ما ذوق خواستگاری رو داشتیماا