به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت :
***
هما آخرین تکهی آناناس را با شیطنتی در چشمانش، به سمت دهان او گرفت و با لحنی که سعی میکرد شوخی باشد، گفت:
- بیا، این دیگه آخرین تیکهست، بخور.
طلا با بیمیلی سرش را عقب کشید و با صدایی که از خستگی میلرزید، پچ زد:
- نه هما، دیگه واقعاً میل ندارم.
هما با چشمانی درشت و کلافه، تکهی آناناس را در دهان خودش گذاشت و گفت:
- باشه، نخور، خودم میخورم!
صدای خندهی جمع در
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم جای پیاماتون خالی بود... ممنون از لطفتون 🌹 🌹 💚
۳ هفته پیشمحیا
0خیلی سخته شرایط تو طلا ولی نمیتونی تنهایی بار غماتو به دوش بکشی 😭😭
۴ هفته پیشLeila
0آخی خیلی واسش سخت گذشت الانم دگ سخت میتونه ب حال اولش برگرده😔
۴ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا انقدر سخت بهش گذشت که از همه برید🥹🥹
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Neda
0سلام نویسنده جان میبینم که تو این مدتی که نبودم قوییتر و عالی تر از همیشه بودین و انشاالله در تمام مراحل زندگیتون همینجور موفق باشید. پارت عالی بود و غم انگیز