لیست کلیه پارتهای رمان از خود رانده : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان از خود رانده - پارت 81
سپیده حیران و ترسیده با دست چهارچوب آهنین در را چسبید و لب زد: - من کارهای نیستم! مامور سری تکان داد و همان طور که رو به زن کنارش اشاره میکرد که سپیده را سوی ماشین پلیس پشت سرشان ببرد، گفت: - مشخص میشه! خواهش میکنم بفرمایید!... سپیده را با خود بردند و او تنها ذهنش مشغول این بود که پس از سا...
بروزرسانی در : ۱۴۸۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 82
با گوشی در دستش شماره رهام را گرفت و منتظر ماند. همان حین از در کافه بیرون رفت و زیر سقف ورودی نظاره گرِ باران ایستاد. - الو؟ یاشار یک دستش را درون جیب فرو برد و پاسخ داد: - سلام رهام جان. خوبی؟ - سلام! قربانت تو خوبی؟ چه خبر؟ چند قطره باران روی پیراهن سفیدش پاشید و او را عقبتر کشاند. - م...
بروزرسانی در : ۱۴۸۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 83
سکوت ادامهدارش یاشار را به صحبت وا داشت: - یعنی میگی خواهر رهامی؟! با چه سندی؟ هستی با صدایی خشدار نجوا کرد: - دی ان ای! یاشار نیشخندی زد و دو دستش را حائل میز کرد. - دختر خوب خودت میگی جاوید نمیخواست کسی خبردار بشه تو بچهاشی... حالا بیاد تست دی ان ای بده؟! هستی که انگار فکرش را کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۴۸۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 84
با خنده از مادرش فاصله گرفت و زیتونی از کاسه برداشت و در دهان گذاشت. - جدی میگم! مهوش رو گرفت و با تکان دادن سر تاسف از کنارش گذشت. - من بهش گفتم باید با یزدان و یاشار مشورت کنم. یاشار تک خندی کرد و پشت میز نشست. با لودگی گفت: - به کی گفتی؟ بابا خدابیامرز؟ زن پشت چشم نازک کرد و دیس لوبیا پ...
بروزرسانی در : ۱۴۷۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 85
کیان آشفته از یاشار فاصله گرفت و بیرمق دستی روی موهایش کشید. در این بلوا هستی هم در پیِ خانواده میگشت! او آن قدر با حیات فاصله داشت که نه میدانست و نه دنبال فهمیدنش بود. - چه بلایی سرت اومده؟ پس تکلیف رکسانا چی میشه؟ کیان با چشمان مانند سیاهچالهای که هیچ نشانی از زندگی درونش نبود، به او نگر...
بروزرسانی در : ۱۴۷۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 86
دو چالهی کنار گونهاش پررنگ تر شد؛ چالهای که این اواخر کمتر دیده بود... - ولی بلدی! او سکوت کرد و صدای سر و صدای کاسبان بیرون حجره خودنمایی کرد. رکسانا از جا برخاست و همزمان صدایش را کمی بالا برد. - ولی نقاشی قشنگتره! یعنی دنیایی که روی کاغذ سفید خلق میشه قشنگتره. شعر هم بدنیستها، ولی بیش...
بروزرسانی در : ۱۴۷۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 87
تایی به ابرو داد و حق به جانب پرسید: - کی گفته من همهچیز رو سر اون خالی میکنم؟ بردیا چیزی نگفت ولی او فکر کرد... به روزهایی که همهچیز را سر او خالی کرده بود! چند بار پیش آمد که دختر بچه بی آن که بداند نقشش چیست درگیرِ حال بدیهای کیان شده بود؟ - خسارت ماشین چی میشه؟ بردیا که او هم در فکر ب...
بروزرسانی در : ۱۴۶۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 88
صدای بوق و تصادف هنوز در سرش چرخ میزد. به سختی آن سر و صدا را پس زد و گفت: - خبری نیست! بعد با استهزا ادامه داد: - از این ورها؟ مهدی دوباره روی مبل نشست و با همان لحن آرام همیشگی لب گشود: - نباید میاومدیم؟ طلعت با چشم اشارهای به شوهرش کرد و رو به کیان که روی مبل مینشست گفت: - بالاخره ک...
بروزرسانی در : ۱۴۶۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 89
شلاق باران روی پنجره میخورد و شنیدن صدای صحبت پدر کیان را ناممکن میساخت. روی تخت دراز کشید و موهایش را از بند کش رها ساخت. خرمن موهای خرمایی رنگش را با دست پراکنده کرد و همان طور که اشک را از سوک چشمش پاک میکرد به پهلو غلتی زد. نمیشد تا ابد زندگیاش را وسط زندگی کیان بسازد، باید کاری میکرد....
بروزرسانی در : ۱۴۶۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 90
*** صبح دم برآمد و آفتاب بر کوچه پس کوچههای شهر تابید... شهر در روزِ پاییزی پر از غوغا بود و هرکس مشغول کاری، در خیابان ها پرسه میزد. رهام بیرمق ترمز دستی ماشین را کشید و همان طور که ورودی بازار را نگاهی میانداخت گوشی را به دهان نزدیکتر کرد و گفت: - یاشار باهاش حرف زد! من که نمیدونم... ال...
بروزرسانی در : ۱۴۵۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 91
او اخم آلود دندان قروچهای کرد و تهدیدوار آماج نگاهش را سوی رهام گرفت - معلوم نیست به کی رفتی؟! مرد انقدر بیغیرت؟ رهام عصبی از جا برخاست و برافروخته صدایش را بالا برد: - غیرت؟ جاوید خان تو دیگه حرفی از غیرت نزن! اون زمانی که بی دلیل به خواستگاری کیان جواب رد دادی و رابطه پنهانیشون رو نادیده ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 92
پیش از آن که رهام حرفی بزند، زنی میانسال با چادر گلدار، وارد مغازه شد و با صدایی پر از لهجهای خاص گفت: - سلام آقا سید، خوب هستید؟! خانواده خوبن؟ سید سر کم مویش را به سمت زن گرداند و لب گشود: - سلام، الحمدلله! هاجر، دستانش را بر هم مالید که صدای برهم خوردن النگوهای طلاییاش بلند شد. با رخوت آ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 93
بند کیف از دستانِ قفل شدهی دختر رها شد؛ پلکی زد و از سر تعجب زیرلب گفت: - تعطیله؟! بعد حرصآلود مشتی به پایش کوبید و کیف را گوشهی اتاق پرتاب کرد. قلبش هنوز هم به تندی میکوبید و اخمش درهم رفته بود. دستی به صورت پف کردهاش کشید و همان جا روی تخت دراز کشید. از همان جا صدای کیان را میشنید که...
بروزرسانی در : ۱۴۴۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 94
*** آفتابِ در نزدیکی ظهر آهسته- آهسته به وسط آسمان میرفت و گرمای سوزانش را از پس خنکای هوا بر شهر پهن میکرد. هرچقدر به ظهر نزدیک تر میشد رفت و آمد مردم در شهر بیشتر! تماسهای راضیه به گوشی رهام در آن شلوغی به گوشش نمیرسید و بیپاسخ باقی میماند. آن جمعیت و ازدحام با رسیدن رهام به کوچهی "ط...
بروزرسانی در : ۱۴۴۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 95
چند دقیقه گذشت و رهام همچنان مقابل کوچه منتظر مانده بود. بیحوصله سر به دیوار تکیه داده بود و عبور و مرور زنهای محل را نظاره میکرد. بوی پیاز داغی که در کوچه به راه افتاده بود همچنان نشانی از زندگی داشت؛ حتی اگر خانههای ویرانه و مغازههایی که پاتوق موشها و گربهها شده بود چهرهی محله را زشت کر...
بروزرسانی در : ۱۴۳۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 96
زن آهسته ادامه داد: - از اون موقع سپیده دیگه توی این محل پیداش نشد... فقط میدونم خودش و بچهاش تنها زندگی میکنن! مرده هم که انگار نه انگار چه بلایی سرشون آورده! مهلا ظرف بلورین انار به دست از پلهها بالا آمد و آن را روی فرش گلدار گذاشت؛ سپس برگشت و از درون اتاق کنار پلهها چند پیشدستی و چاق...
بروزرسانی در : ۱۴۳۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 97
صدای آب تنها جوابی بود که دخترک گرفت؛ با استرس کنترل نشدهای سوی کیف سپیده دوید که گوشهی هال افتاده بود. زیپ کیف را باز کرد و با دستهای مرتعشش درونش را گشت. مابین قرصهای مسکن و رسیدهای ته کیفش پوشهی آزمایشگاهی را بیرون کشید. با اخم پوشه را باز کرد و متعجل برگههای درونش را بیرون ریخت. نگا...
بروزرسانی در : ۱۴۳۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 98
ثانیهها برای دخترک کشدار شد و هستی درست مانند دختربچهها در پناه آغوش کیان اشک ریخت. هرچقدر دلگیر و دلخور باز هم نمیتوانست از مادرش متنفر باشد... نمیتوانست درد کشیدنش را ببیند و جگرش پر از خون نشود. چطور میتوانست به صورت لاغر و نحیف سپیده نگاه کند و بیتفاوت باشد؟ مگر میشد؟ صدای کیان را شن...
بروزرسانی در : ۱۴۳۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 99
آفتاب عصرگاهی از زیر پرده به چشمان راضیه میتابید و خواندن شمارهای که درون گوشی یادداشت کرده بود را مشکل میکرد. روی مبل نشست و با چشمان ریز شده آخرین رقم شماره را درون تلفن بیسیم وارد کرد و پس از فشردن دکمهی سبز رنگ تلفن را روی گوش گذاشت. مابین صدای بوق، سروصدایی از طبقه بالا و اتاق رکسانا ...
بروزرسانی در : ۱۴۲۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 100
رهام بازوی مادرش را که سمت رکسانا میرفت گرفت و با نگاهی منتظر خواهرش را نگریست که با قدمهایی بلند از در بیرون میرفت. راضیه با گریه به در اشاره میکرد و خطاب به رهام زار میزد: - داره میره رهام! نذار بره! حالش خوب نیست! همان موقع رکسانا بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. رهام دستی به صورتش...
بروزرسانی در : ۱۴۲۵ روز پیش
