لیست کلیه پارتهای رمان از خود رانده : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان از خود رانده - پارت 101
مرد چینی بر چشمانش نشاند و با غیط کلامش توپید: - تو چی فکر کردی با خودت که این خزعبلات رو برای من سر و هم کردی؟ چی در گوشِت خوندن؟ رهام با تعجبی که از اطمینانش بود روی صندلی نشست و پاسخ داد: - کدوم خزعبلات؟ به این همه برگه و مدرک میگن خزعبل؟ جاوید که آتش از چشمانش میبارید از جا برخاست و گفت:...
بروزرسانی در : ۱۴۲۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 102
با ورودشان به خانه عطر دلچسب غذاهای فروغ و میز پر از میوه و شیرینی مقابل مبل از آنها استقبال کرد. دلارا که پس از پروازهای طولانی مدت تنش کرخت و بیجان شده بود روی مبل نشست و شالش را از سر درآورد. - اگه خستهای بیا طبقه بالا استراحت کن! این حرف یاشار دلارا را که پالتو روی پا گذاشته بود و سرش را...
بروزرسانی در : ۱۴۱۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 103
ساندویچ فویل پیچی شدهای را که شادی سویش گرفته بود بیحوصله کنار زد. - ول کن دیگه! بعد از جا بلند شد و کنار بخاری ایستاد. - تا کی باید این جا بمونم؟ شادی ورق آلومینیوم را باز کرد و همان طور که با وسواس خیارشور ساندویچ را بیرون میکشید و دور میانداخت، لب زد: - یه دو سه ماهی بمون... با هم یه ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 104
هر سه همراه هم وارد آزمایشگاه شدند. قلب دخترک مانند گنجشک در جداره سینه میتپید و کف دستانش سرد، مانند لیوان آبی که ار دستش گرفته بود. روی صندلی های انتظار نشست و نگاهش به رهام بود که با مسئول آزمایشگاه حرف میزد. زنی که کنارش نشسته و بچهای در آغوشش گرفته بود نگاهی به او انداخت و گفت: - برای ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 105
سکوت وحشتناکی ماشین را گرفته بود و نگاه پر از سوال دختر حرف زدن را برای کیان سخت میکرد. - مثل این که اون موقع سپیده بیشتر از هروقت دیگهای به جاوید فشار میآورد... علاوه بر خرج و مخارج تو و خودش که گردن جاوید بود، ازش خونه هم میخواست! اون هم فهمیده بود که سپیده داره از وجود تو برای گرفتن منافع...
بروزرسانی در : ۱۴۱۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 106
از آقای امیری خداحافظی کرد و به سرعت سمت ماشین رفت. در مغزش کسی میگفت رکسانا و شادی همراه هم بودند و او مدام سرکوبش میکرد. سوار ماشین شد و با خشم به راه افتاد. باد تندی از شیشهی نیمهباز به داخل میوزید و سرمایی درون ماشین مینشاند. به سرما اعتنایی نکرد، رخ در رخ خشمی بدون توجیه بود که داشت ب...
بروزرسانی در : ۱۴۰۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 107
*** دیگر اواسط خزان بود؛ طوفان و بارانی رگباری به شیشه میکوبید و قطراتش بیجان روی صفحه پنجره سُر میخوردند. در کلاس درس، سکوتی مطلق حاکم بود. سرها به زیر و مشغول حل برگهی امتحان. هستی برای آخرین بار نگاهی به برگهاش انداخت. دلپیچهای از استرس به او اجازهی فکر کردن به سوالات را نداده بود؛ ه...
بروزرسانی در : ۱۴۰۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 108
هستی شوریده به دنبال رهام به راه افتاد و عسل هم پشت سرش روانه شد. هر سه سوار ماشین رهام شدند و دخترها منتظر به او چشم دوختند. - میشه سریعتر بگید چی شده؟ رهام نگاهش را از پوشه گرفت و با تکان سر گفت: - هستی خانم... دی ان ای ما با هم تطابق نداره! هستی شوکه ثابت ماند. گیجزده چشمی دور ماشین گردا...
بروزرسانی در : ۱۳۹۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 109
- تو اصلا مگه به رکسانا هم فکر میکنی؟ حتما میخوای برش گردونی که شب عقد آبروت پیش فک و فامیلهات نره! بعد فنجانش را از روی میز برداشت و جرعهای نوشید. جاوید چینی برجبین نشاند و براق گفت: - مگه ندیدی هرکاری تونستم کردم؟ راضیه با گلوی پر بغض فنجانش را محکم روی میز کوبید که رومینا ترسیده از جا ...
بروزرسانی در : ۱۳۹۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 110
*** آفتاب ظهرگاهی بر تن کوچه و خیابان میتابید. همهجا خلوت و مغازهها کم کم بسته میشد. هستی قدمزنان در همان گرمای ظهر به سوی خانهی مادرش رفت. تا جواب سوالهای ذهنش را نمیگرفت آرام نمیشد. همهی ذهنش مشغول پرسشهایی بود که تنهایش نمیگذاشت؛ به قدری که مسافتی که با پای پیاده طی کرده بود برای...
بروزرسانی در : ۱۳۹۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 111
کیان با اخم از روی صندلی بلند شد و قدمی جلو رفت. - هستی! تو این جا چی کار میکنی؟ با دیدن حال بد دختر سوی او رفت و بازویش را در دست گرفت. - چی شده؟ بیا بشین! دختر با رخوت روی صندلی قهوهای رنگ گوشهی اتاق نشست و با همان بغض پلک بست. سلول به سلول مغزش در تشویش بود و لحظهای آرام نداشت. همه بدن...
بروزرسانی در : ۱۳۹۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 112
با غیظ سرش را کمی برگرداند و پس از لحظهای، حق به جانب ادامه داد: - خیلی بیشتر از اینها حقت بود! با کارهایی که کردی نباید انتظار داشته باشی بشینم نگاهت کنم! به هر حال رکسانا باید میفهمید! کیان دندان به دندان فشرد و با خشمی پنهانی لب زد: - دیدی که خودم بهش گفتم!... قبلا بهت نگفته بودم توی چیز...
بروزرسانی در : ۱۳۸۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 113
همان لحظه که هستی در کلاف سردرگمی خود گیر افتادهبود، سپیده مقابل گنجه نشسته و به گردنبند طلایی و پلاک به شکل قلبش نگاه میکرد. پای چشمان خیسش را پاک کرد و گردنبند را در مشت گرفت. هر بار که آن گردنبند را میدید وجودش با خشم آمیخته میشد. از روزی که فهمیده گردنبندی که از جاوید هدیه گرفته متعلق به ...
بروزرسانی در : ۱۳۸۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 114
راضیه با غیظ اخمی کرد؛ صدای مکالمه مشکوک جاوید در سرش میپیچید؛ آن روز که زنی را تهدید میکرد و ردپای شک در دل راضیه انداخته بود. اعتنایی به صدا نکرد و با لحنی عصبی لب زد: - شوهر من دشمن زیاد داره! خیلیها خواستن زندگیش رو خراب کنه... اصلاً به چه مدرکی همچین تهمتی میزنی؟ سپیده کیفش را باز کرد ...
بروزرسانی در : ۱۳۸۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 115
سرعت ماشین مدام بیشتر و صدای تلفن محوتر میشد. کیان دستی روی فرمان کشیدو لب زد: - حالا آدرسش رو گرفتی؟ بردیا با مکثی پاسخ داد: - آره... برای چی میخوای؟ بیآن که پاسخ سوالش را بدهد، اخمی کرد و گفت: - برام بفرست! بعد تماس را قطع کرد و به مسیرش ادامه داد. پس از چند دقیقه بردیا آدرس را ارسال ...
بروزرسانی در : ۱۳۷۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 116
زن بیقرار دو دستش را روی دکمه مانتویش نشاند. - چه سوالی؟ کیان نگاهش را از دکمه لباس زن که زیر دستش میفشرد گرفت؛ قدمی به دیوار گوشهی سالن نزدیک شد و لب باز کرد: - در مورد دختر خوندهی سپیده چی میدونید؟ شهره آهی کشید و با استیصال چشم ریز کرد. دستهایش را از هم باز کرد و نالید: - تو رو خدا ...
بروزرسانی در : ۱۳۷۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 117
همین که مقابل آپارتمان توقف کرد هستی سوار شد. با تعجیل نفس عمیقی کشید و همان طور که در را میبست زیرلب گفت: - کم کم داشتم فکر میکردم نمیای! ماشین به راه افتاد و کیان چشم ریز کرد. - من که گفتم میام! دختر دیگر چیزی نگفت. حلقهی کلید در دستش را دور انگشتش چرخاند که کیان لب باز کرد: - حالا دلیل...
بروزرسانی در : ۱۳۷۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 118
*** صدای پیجر بیمارستان و همهمهی مردم در سالن انتظار، درهم مخلوط شده بود. هستی روی صندلی نشسته و چشم انتظار به کیان نگاهمیکرد که مشغول صحبت با پزشک مادرش بود. کم طاقت پاهایش را تاب و آرنجش را به زانو تکیه داد. سرش از آن همه هیاهو درد گرفتهبود؛ طوری که هرچند لحظه انگار دانههای ریز سنگ به شقیق...
بروزرسانی در : ۱۳۶۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 119
خورشیدِ روز، نفسهای آخرش را میکشید و غروب پنجشنبه مردم را به بیرون کشانده بود. یاشار و دلارا روی نیمکتی روبهروی آسمانِ شهر نشسته بودند و هریک در سکوتی که از سرما نشات گرفته بود به چراغهایی در دور دست که یکی یکی روشن میشد نگاه میکردند. دلارا همان طور که با ریز کردن چشم نور چراغ بالای سرش را...
بروزرسانی در : ۱۳۶۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 120
تا نیمهشب گوشه و کنار شهر را گشتند. تمام مدت لبخندی روی لبان دلارا بود که از فرسنگها میشد رد شوقش را دید. چشمانش مانند بچهها برق میزد و حرفهایش تمام شدنی نبود. به خانه که رسیدند تمام چراغها به جز آباژور کوچک کنار سالن خاموش بود. مهوش که تا آن لحظه زیر نورِ زرد رنگ آباژور قرآن میخواند با...
بروزرسانی در : ۱۳۵۹ روز پیش
