لیست کلیه پارتهای رمان از خود رانده : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان از خود رانده - پارت 41
دخترک آرام نفسی کشید و کمر سیخ شدهاش را خماند. مردد سری کج کرد و به فکر فرو رفت. میدانست آخر این ماجرا داستانی پررمز و راز انتظارش را میکشد، اما با مکثی لب زد: - باشه باز هم ببین چی دستگیرت میشه! ولی انگار کسی از پشت او را میکشد تا بیش از این باخبر نشود! گاهی زیاد از حد فهمیدن خوب نبود. از...
بروزرسانی در : ۱۶۵۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 42
صدای ماشین جاوید از میان پنجره نیمه باز شنیده شد که زن سر بلند کرد و با صدایی گرفته گفت: - برو بابات اومد! حواست باشه رومینا رو بیدار نکنی. رهام که از آشپزخانه بیرون رفت نجوای زیرلبی راضیه آهسته در آشپزخانه پیچید: - خدایا آخر و عاقبت بچههام رو بخیر بگذرون! بعد با رخوت از جای برخاست و برای اس...
بروزرسانی در : ۱۶۴۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 43
اتاق را که بست راضیه مشکوک برخاست. زیر نگاه متعجب رهام از آشپزخانه بیرون رفت و قدمهایش را سمت اتاق بلند کرد. پشت در قهوهای ایستاد و سرش را کمی متمایل کرد که صدای مکالمه آرام اما پر خشم جاوید به گوشش رسید. - کور خوندی اگه فکر کردی با ننه من غریبم بازی میتونی قرار هفدهسالهمون رو بشکونی! رسما ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 44
نسیم خنک شهریور ماه از میان پردهی حریر میرقصید و عطر خوش پاییز را به مشام میرساند؛ آن جا بود که میشد کم کم صدای کلاغها و خش- خش برگهای زرد پاییز را شنید. یکتا مدهوش از نسیم خنک و حال و هوای عصرِ پایان تابستان برروی پاف گوشه اتاقش نشسته و خیره به صفحه گوشی پیام آموزشگاه را میخواند. جملات ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 45
با دیدهای خیس و پر عطوفت چهره یاشار را رصد کرد و با دستان چروکیدهاش دست تنومند پسرش را گرفت. - خوش اومدی دورت بگردم من! یزدان چمدان را روی پاگرد گذاشت و با شکوِه دست به کمر شد. - اگه ممکنه دل و قلوه دادن رو توی خونه تکمیل کنید! فرناز با گذاشتن دستش روی کمر مهوش او را به داخل هدایت کرد و همگ...
بروزرسانی در : ۱۶۳۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 46
و بعد تلفن را قطع نمود و از روی تخت برخاست. لباسش را با تیشرتی کرم رنگ عوض کرد و با وجود خستگی برای پیوستن به جمع خانوادهاش از اتاق خارج شد. همه گرد هم جمع شده بودند و شام را که دستپخت مهوش بود صرف میکردند. میان خوردن غذا و تشویش ظرفها، چشم یاشار به فرناز خورد که با بیاشتهایی به بشقاب نگاه و...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 47
یاشار از سر میز بلند شد و با نارضایتی چانه چین داد. - خیلی خب بابا! بعد سوی سالن قدم برداشت... یاشار از شدت خستگی پیش از ساعت ده به اتاقش برگشت و روی تخت دراز کشید؛ خستگی بهانه بود. میخواست به سقف زل بزند و اتفاقات زندگیاش را کند و کاو کند. دلارا اولین و صمیمیترین رفیق کودکیهای یاشار بود؛...
بروزرسانی در : ۱۶۳۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 48
یاشار اخمآلود سرش را روی بالش جابهجا کرد و لب زد: - میخوام بگیرم بکپم اگه اجازه بدی! دختر با چشمانی ریز و لبانی جمع شده پاسخ داد: - ادبیاتت کاملا عوض شده آقا یاشار! خدایی نکرده که کمال همنشینی با کسی نبوده؟! نوری که از میان پرده روی دستش افتاده بود دنبال کرد و گفت: - ادبیات من همیشه همین ...
بروزرسانی در : ۱۶۲۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 49
با شوق از روی زمین بلند شد و به طرف برادرش دوید. با صورتی که همهی عضلاتش میخندید خم شد و بوسهای روی گونهی برادرش کاشت. لبخندی بررویش پاشید و گفت: - مرسی قربونت برم... با من هم قهر نباش به ریخت و هیکلت نمیاد! بعد وسایلش را در حصار دو دست بغل گرفت و راه خروج را پیش گرفت. - دیگه میتونی استر...
بروزرسانی در : ۱۶۲۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 50
از روی مبل بلند شد و به آشپزخانه رفت. مخزن چایساز برقی را پر از آب کرده و آن را روشن نمود. در طی این مدت، کم و بیش این جا را به عنوان خانه پذیرفته بود؛ ولی هنوز هم یک چیز کم بود. شدیدا کم و در ذوق میزد... آن هم چیزی نبود جز یک حال خوب! آن قدر در خیالش ماند که برایش طولی نکشید که آب جوش آمد. در...
بروزرسانی در : ۱۶۲۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 51
کیمیا آهی غلیظ کشید و سر روی شانه خماند. - باشه! پابهپاشه، ولی این ماجرا اصلا ربطی به رکسانا نداره! مادر قانع نشد و روی تخت به پشت چرخید؛ لولهی سرم را کمی جابهجا کرد و لب گشود: - تو زنگ بزن کاریت نباشه! دخترش با بیمیلی از جا برخاست و ناراضی گوشی را در دست گرفت. - باشه... میرم بیرون زنگ ب...
بروزرسانی در : ۱۶۱۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 52
با همان خشم از جا برخاست و حین قدم برداشتن سوی اتاق روبهرو عتاب کرد: - همین الان برو خونه! با ورودش به آن اتاق از دید دختر محو شد. رکسانا مغموم سرش را به دیوار پشت سر فشرد و چشمانش را محکم بست؛ این حجم از اتفاقات پشت هم مجال نفس کشیدن نمیداد. اصلا نمیفهمید چطور با امیریل دهان به دهان شد و ...
بروزرسانی در : ۱۶۱۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 53
*** با هم به کافهی محبوب شادی رفتند؛ همان کافهی کوچک با تم کلاسیک و مبلمان چرم که عجیب بوی قهوه به حس و حالش میخورد. برخلاف کافههای دیگر آن جا پاتوق جوانان برای کشیدن سیگار و قلیان نبود. هرکس درآن کافه مینشست یا کتاب میخواند؛ یا به منظرهی خیابان نگاه میکرد، یا در آرامش قهوه مینوشید و با...
بروزرسانی در : ۱۶۱۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 54
رکسانا دستی به چشمان ملتهبش کشید و فنجان قهوه را بین دستانش گرفت که صدای زنگ موبایلش بلند شد. بیحوصله دست درون جیبش فرو برد و گوشی را بیرون کشید. اسم کیان روی صفحه مانند روز اول حالش را دگرگون کرد. با این تماس فهمید کار کیان در کلانتری تمام شده و احتمالا هدفش از زنگ زدن هم همین بود. تک سرفهای...
بروزرسانی در : ۱۶۰۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 55
در پی آن بوقی برای ماشین جلویی زد. - د احمق الان چرا؟! اعصابش بیشتر به هم ریخت و ابروانش پر پیچ و تاب تر شد. به تندی لب گشود: - پس کی؟ مرتیکه چهارماهه زندگی واسه من نذاشته؛ هی تهدید و حرف مفت! با دیدن پیغام پشت خطی، گوشی را برداشت و همان حین خطاب بردیا دوباره به حرف آمد. - بردیا من پشت خطی د...
بروزرسانی در : ۱۶۰۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 56
حتی نمیفهمید گوشهایش درست شنیدند یا نه؛ انگار سطلی آب یخ بر سرش ریخته بودند. رو به جنون بود از این که زن همسایه از او برای خواستگاری از زن قانونیاش اجازه میخواهد! سرش نبض میزد؛ نگاهش سرخ شده بود و مشت دست چپش متورم و رو به تلاشی. در مقابل نگاه منتظر عروس بر سر در ذهنش "هیچ" حک کرده بودند.....
بروزرسانی در : ۱۵۹۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 57
هردو سکوت کردند؛ هستی کنج افکارش کز کرده بود و هزارجور خیال میبافت. او ذهنش ذرهای سوی عروس و خواستگاریاش نبود! فقط به یک چیز میاندیشید؛ مادرش... عسل پیام داده و گفته بود از طریق عباس، به قول او نوچهی جاوید، چیزهایی دریافته بود. این که رابطه بین او و سپیده به نوزده سال پیش برمیگردد! یعنی حد...
بروزرسانی در : ۱۵۹۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 58
چه میدانست، لابد نگاهش یخ زد که دکتر با نگرانی روی صندلیاش سیخ شد. حواسش به واکنشش و این که چه گفت و چه کرد نبود، جوری جملات دکتر را حلاجی میکرد انگار به یک زبان دیگر که چندان هم به آن مسلط نبود صحبت میکرد! سرطان؟ سرطان مری؟! یعنی این همه غده سرطانی منتظر هجومی از بلا و گرفتاری بودند تا دست ب...
بروزرسانی در : ۱۵۸۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 59
آن لحن بینهایت برایش غریب بود؛ آن صدای نازکِ دخترانه که چو شمشیر برنده و قاطع شده! دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما دختر اجازه نداد. - عصر میام اون جا... میخوام ببینم بهونهای برای بازیچه کردن زندگی دخترت داری؟! صدای بوق دنبالهی حرفش پیچید و زن مغموم به دیوار چسبید. ساعت به پنج عصر نرسیده بو...
بروزرسانی در : ۱۵۸۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 60
دهان دختر لحظهای خشک ماند و بعد با خشم ادامه داد: - چرا جواب نمیدی تا بس کنم؟ چرا هیچی نمیگی؟! سپیده آشفته، دست لرزانش را سوی خود نشانه گرفت و با صدای مرتعش آرام گفت: - من... هرکاری کردم برای تو بود! برای زندگیمون بود! حالا هم برو! ابروهای هستی گرهای باریک به خود گرفتند. با کینه لب برچید و ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۰ روز پیش
