از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت هشتاد و دوم :
با گوشی در دستش شماره رهام را گرفت و منتظر ماند. همان حین از در کافه بیرون رفت و زیر سقف ورودی نظاره گرِ باران ایستاد.
- الو؟
یاشار یک دستش را درون جیب فرو برد و پاسخ داد:
- سلام رهام جان. خوبی؟
- سلام! قربانت تو خوبی؟ چه خبر؟
چند قطره باران روی پیراهن سفیدش پاشید و او را عقبتر کشاند.
- ممنون... خبر که... والا ما الان توی جلسهایم؛ کارها هم کم و بیش، پیش رفته...
کمی مکث
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

پرواز
9بالاخره یه تکونی خورد داستان دیگ حوصلمون داشت سر میرفت خاهش میکنم به فکر ما هم باش سنا جون دلمون آب شد😅🤗🤍🙏