لیست کلیه پارتهای رمان از خود رانده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان از خود رانده - پارت 1
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا بی رخت اشک همی بارم و گل میکارم غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا محنت زلف تو ت...
بروزرسانی در : ۱۷۶۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 2
-هستی خانم؟ حواست به من باشه! درسته کاری بهت ندارم، یا زندگی شبیه به زن و شوهرها نداریم... ولی بدون هماهنگی من جایی نرو و کاری نکن. نمیخوام اوضاع رو سخت تر از چیزی که هست کنم ولی باید با هم همکاری کنیم تا این دوران بگذره! شما دست من امانتی! بی خبر جایی نرو تا نگران نشم! هر موقع از شبانه روز زنگ ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 3
دستگیره را کشید و در را باز کرد. سوار ماشین سفید رنگ کیان شد و در را به کمک دستگیره بست. نگاه سرخش را به نیم رخ مردی دوخت که هربار با دیدنش قلبش مانند امواج دریا تکان میخورد. - سلام! کیان با لبخند دریچه کوچک بالای آینه وسط فشرد که باز شد و عینک آفتابی که یک شب، میان دور زدن و گز کردن خیابانها، ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 4
حریر آفتاب با ملایمت، صورت هستی را نوازش کرد. دختر بیاختیار دستانش را حصار صورت کرد تا نور خورشید کور شده و او به خواب ادامه دهد... میدانست اگر دیر شده بود مادرش بیدارش میکرد... پس دمی عمیق کشید و پاهایش را کمی جمع کرد. تا چشمانش گرم خواب شد، اتفاقات روز قبل مقابل دیدهی خواب آلودش نمایان شد. ...
بروزرسانی در : ۱۷۶۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 5
هستی حتی نفهمید چطور کفشهایش را درآورد و با عروس وارد خانه شد. خانهای دقیقا مانند خانه کیان با تمی کرم- قهوهای. مبلمان سلطنتی غول پیکر انتهای سالن را پر کرده و قالیِ نفیس کرمان سرامیک را پوشانده بود. دور تا دور دیوارها پر از تابلو فرش و نقاشیهای قیمتی بود... جوری که هویدا بود صاحب خانه بیشتر ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 6
صدای بردیا از راهرو در خانه میپیچید: - بابا کیان این چه خونهایه؟ هرروز خدا آسانسورش خرابه! از کت و کول افتادم به خدا! با ورودش به خانه صدایش را بلند تر کرد: - صاحبخونه؟ یالله! بعد ضربه ای به در زد و وارد شد. به محض ورود ابرو بالا پراند و گفت: - کو پس کیان؟ سرکار گذاشتی گفتی زن گرفتی؟ تمام وجود...
بروزرسانی در : ۱۷۵۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 7
در را کمی باز و نگاهش را میخ ماشین کیان کرد. مسترس در را بیشتر کشید و بیرون رفت. لرزش دستانش را کنترل کرده و با تانی، قدم به سمت در ماشین برداشت؛ اما ناگهان در باز و کیان از خودرو پیاده شد. اولین چیزی که دید چهره درهم و سرخ کیان بود که از فرسنگها حال بدش را به نمایش درمیآورد. از آن چهرهها که ب...
بروزرسانی در : ۱۷۵۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 8
به امروز برگشت و معنی گریه را فهمید! ترس آن روزش در مقابل امروز هیچ بود! امروز این ماجرا مشکلِ او و کیان نبود! مشکل او، کیان و بچهای بود که پا به زندگیشان گذاشته! بچه بیگناهی که مادرش همسر قانونی مردی نیست که او باید پدر بخواندش. - هنوز هم معتقدی که اسم من فقط به اسم تو میچسبه؟ کیان با جا به ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 9
با خشم و ترس در هم آمیخته، سوک لب گزید و گوشه شالش را به بازی گرفت. تصمیم گرفت از آن جا برود. اگر لحظهای میماند بلایی سرخودش میآورد. از جا بلند شد و دسته چمدانش را در دست گرفت. چمدان را با خود کشید و از کنار پسرها گذشت. دیگر توجهای به حرفهایشان نکرد و فقط به راهی که میرفت متمرکز شد. تصمیم گ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 10
مرد، نگاه ریزی به هستی انداخت و تلفن مشکی رنگ را از پایه برداشت. شمارهای گرفت و سکوت کرد. بعد از چندلحظه شروع به صحبت با مخاطبی کرد: - الو آقا؟ دختر توجهای به مکالمهاش نکرد و جرعهای چای داغ نوشید. گرمایی را که در بدنش جاری شد به وضوح حس کرد. خسته بود و در حسرت تخت خوابی گرم و نرم... اما حالا ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 11
درون خانه از بیرونش زیبا تر بود. کف خانه را سراسر سنگ مرمر پوشانده بود و انتهای سالن به پلههای طویل با نرده های سنگی ختم میشد. مبلمان زیبای استیل یک طرف و کاناپه های گران قیمت سوی دیگر سالن بود. غرق در مجسمههای طلایی رنگ شده بود و متوجه حرفهای مهوش نمیشد. به سختی دهان باز از حیرتش را بست و ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 12
تمام اعضای خانواده گرد هم بودند. راضیه فنجان چای رهام را پر کرد و مقابلش گذاشت؛ رومینا را کمی در آغوشش جابهجا کرد و روی صندلی نشست. رکسانای به ظاهر مانند هرروز، صبح بخیری گفت و در جایش نشست. جاوید، جرعهی چایش را فرو برد و با لبخند لب باز کرد: - سلام دخترم صبحت بخیر! مادر رومینا را روی زمین گذاش...
بروزرسانی در : ۱۷۴۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 13
نگاهش به قطراتی بود که منظم از محفظه، داخل لوله سرم میچکید. هنوز هم تمام تنش کرخت بود و درد میکرد. بغضی بی سر و ته در گلویش بود و عذاب وجدان تنهایش نمیگذاشت. همچنان میلرزید و پتو را تا گردن روی خود کشیده بود. گه گاهی چشمانش بسته میشد و یکی از درون جداره سرش ضربه میزد؛ گویی کمک میخواست! در ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 14
ظهر بود و فروغ، کارگر خانه مهوش، بساط ناهار آماده میکرد. عطر دلنشین زرشک پلو با مرغ، اشتهای همه را تحریک کرده بود، جز هستی که هنوز میلی به غذا نداشت. خسته از آن اتاق، از تخت برخاسته و روی کاناپه سالن نشسته بود. تمام پردههای خانه کشیده شده بود و آفتاب، چشمان دردناک دختر را آزار میداد. چندین دس...
بروزرسانی در : ۱۷۳۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 15
در اتاقش را باز کرد و نگاه به رکسانا دوخت که با چشمان اشک آلودش، به سقف خیره شده. رنگ رخسار همه چیز را آشکار میکرد و حال بدش را زار میزد؛ اما مزخرف ترین سوال جهان را پرسید: - خوبی؟ روی لبان خشکیده رکسانا پوزخندی بیجان نشست. هنوز هم بوی الکل تهوع به جانش میانداخت. کمی سر سمت کیان چرخاند و لب ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 16
رکسانا آرام روی تخت نشست و اشک از گوشه چشم کنار زد. کیان با دیدن اشکهای تمام نشدنیاش سر تکان داد و سوی کمد رفت. - باز واسه چی گریه میکنی رکسانا داری کُفرم رو در میاری! بیاختیار صدای شادی روی تکرار بود. "یه وقت شب این جا نمونی رکسانا! این وضعت نتیجه آخرین باریه که شب این جا موندی ها؟!... یاد...
بروزرسانی در : ۱۷۳۲ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 17
به دیوار پشت سرش تکیه داد و مردد گفت: - میشه باهاش پیام داد؟ با لبخندی خجل، سر به زیر انداخت و آرام لب باز کرد: - بله میشهـ.... ناگهان حرفش را خورد و با خجالت و لبانی گزیده، نیم نگاهی به او انداخت. - البته... شارژ نداره! بیاختیار خندید و با دیدن سرخی صورتش، دست روی لبش گذاشت. - چرا تا الا...
بروزرسانی در : ۱۷۳۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 18
- ترسیدم! این جا چی کار میکنی؟ دستی به پیشانی کشید و جوری ایستاد که قدش از قبل بلند تر نمایان شد. - خواستم باهات حرف بزنم. کیان تک خندی کرد و سینه به سینهاش ایستاد. - جانم؟ نگاه یزدان روی او چرخید و ثابت ماند. کمی این پا و آن پا کرد و مردد گفت: - چطوری بگم... مکثی کرد و کیان منتظر به او ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 19
پایش را که روی آسفالت کوچه گذاشت، از بیحرکتی ذق- ذق کرد و سوزن- سوزن شد. لنگ لنگان قدم برداشت و چشمش دنبال کیان چرخید. او را دید که دسته چمدانش را میکشد و سوی در میرود؛ این بار در ورود به خانه شکی نداشت؛ همچنان حرفهای کیان را افترا میدانست اما او با این خیالات فقط خودش را آزار میداد! بیاعت...
بروزرسانی در : ۱۷۲۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 20
جاوید، رومینا را بغل گرفت و روی مبل نشست؛ راضیه با همان روی گشاده، مثل هرروز پرسید که چای میخورد یا نه! با پاسخ مثبت همسرش که رو به رو شد عقب گرد کرد تا به آشپزخانه رود، اما صدای جاوید متوقفش کرد. - رکسانا کجاست؟ راضیه نگاهی به رکسانا کرد که مشغول پر کردن ظرف شکلات بود و جاوید از پذیرایی نمیت...
بروزرسانی در : ۱۷۲۳ روز پیش
