پارت هشتاد و یک :

سپیده حیران و ترسیده با دست چهارچوب آهنین در را چسبید و لب زد:
- من کاره‌ای نیستم!
مامور سری تکان داد و همان طور که رو به زن کنارش اشاره می‌کرد که سپیده را سوی ماشین پلیس پشت سرشان ببرد، گفت:
- مشخص میشه! خواهش می‌کنم بفرمایید!...
سپیده را با خود بردند و او تنها ذهنش مشغول این بود که پس از سال‌ها برای چند لحظه برادرش را دیده بود و همان چند لحظه میان همه‌ی درد و مریضی‌ها، دردس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شفق

    0

    خیلی داره جالب میشه ، دمت گرم نویسنده جان👌

    ۴ سال پیش
  • Z . A

    0

    رمانت عالیه👌👌👏👏

    ۴ سال پیش
  • گل سرخ

    3

    عکس یاشارهم بزارید

    ۴ سال پیش
کپی شد!