از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت هشتاد و یک :
سپیده حیران و ترسیده با دست چهارچوب آهنین در را چسبید و لب زد:
- من کارهای نیستم!
مامور سری تکان داد و همان طور که رو به زن کنارش اشاره میکرد که سپیده را سوی ماشین پلیس پشت سرشان ببرد، گفت:
- مشخص میشه! خواهش میکنم بفرمایید!...
سپیده را با خود بردند و او تنها ذهنش مشغول این بود که پس از سالها برای چند لحظه برادرش را دیده بود و همان چند لحظه میان همهی درد و مریضیها، دردس
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شفق
0خیلی داره جالب میشه ، دمت گرم نویسنده جان👌