پارت نود و چهارم :

***
آفتابِ در نزدیکی ظهر آهسته- آهسته به وسط آسمان می‌رفت و گرمای سوزانش را از پس خنکای هوا بر شهر پهن می‌کرد. هرچقدر به ظهر نزدیک تر می‌شد رفت و آمد مردم در شهر بیشتر!
تماس‌های راضیه به گوشی رهام در آن شلوغی به گوشش نمی‌رسید و بی‌پاسخ باقی می‌ماند.
آن جمعیت و ازدحام با رسیدن رهام به کوچه‌ی "طنین" که هاجر آدرسش را داده بود به دو مرد و چند بچه در آن کوچه‌ی دراز خلاصه شد.
هوه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    2

    واقعا رمان قشنگیه همه چی خیلی خوب توصیف شدع انگار ادم خودش اونجاس😁❣ من ک خیلی لذت بردم

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    😍🌸ممنون که دنبال میکنید

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    3

    دوست دارم سنا جووون مث همیشه عاااالی 👌😘

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون🌸😍

    ۴ سال پیش
  • تی تی

    5

    نویسنده جان چه زیبا همه چیزرو توصیف کردید ممنون🌹

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    متشکرم از لطفتون🌹

    ۴ سال پیش
کپی شد!