پارت هشتاد و ششم :

دو چاله‌ی کنار گونه‌اش پررنگ تر شد؛ چاله‌ای که این اواخر کمتر دیده بود...
- ولی بلدی!
او سکوت کرد و صدای سر و صدای کاسبان بیرون حجره خودنمایی کرد. رکسانا از جا برخاست و همزمان صدایش را کمی بالا برد.
- ولی نقاشی قشنگ‌تره! یعنی دنیایی که روی کاغذ سفید خلق میشه قشنگ‌تره. شعر هم بدنیست‌ها، ولی بیشتر وقت‌ها توی تنهایی‌ها نمکِ روی زخمِ خاطره‌هاته!... نقاشی نه! می‌تونه همونی باشه ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 6

    دلم واسه هستی میسوزه:|

    ۴ سال پیش
  • سیمین

    6

    تا اینجا کیان فقط به فکر خودشو روکساناست اصلا به فکرهستی نیست بیچاره هستی آخرشم به خاطر روکسانا از هستی جدامیشه

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    5

    دلم برای کیان و هستی میسوزه 😢😭😭😭😭

    ۴ سال پیش
  • رویا

    6

    کیان چرا اینجوری میکنه؟؟ طفلی هستی

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    1

    سلام سناخانم شمامگه رمان آرام ننوشتی پس چرا جزرمان اولیهاهستی بااینکه این رمان بهترازاون یکی

    ۴ سال پیش
  • ..ک.م

    4

    بچها چی میشه سرنوشته کیان و هستی وروکسانا؟؟ نظرتون چیه؟؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!