پارت نود و هشتم :

ثانیه‌ها برای دخترک کش‌دار شد و هستی درست مانند دختربچه‌ها در پناه آغوش کیان اشک ریخت. هرچقدر دلگیر و دلخور باز هم نمی‌توانست از مادرش متنفر باشد... نمی‌توانست درد کشیدنش را ببیند و جگرش پر از خون نشود. چطور می‌توانست به صورت لاغر و نحیف سپیده نگاه کند و بی‌تفاوت باشد؟ مگر می‌شد؟
صدای کیان را شنید که آهسته گفت:
- برو و هرچیزی رو که به عنوان مدرک داره ازش بگیر! مسئله‌ی آیندته ج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • امیر

    3

    هستی و کیان جدا میشن چون کیان هدفش نابودی جاوید

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    0

    سلام پس رکسانا چطور شد

    ۴ سال پیش
  • آفتاب

    4

    من دوست ندارم هستی کیان جدابشن،اون برگه چی بود که سپیده برش داشت ؟؟

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    3

    آخی طفلک سپیده 😒جاوید اونو گول زده شاید اگه میفهمید زن داره اون کارو نمیکرد پشت اسم حاجی بازاری همه کار میکنن هستی و سپیده این وسط پاسوز شاید هوس جاوید شدن چرا دوست ندارم کیان و هستی جدا بشن

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    1

    حالم از این حاجی بازاری ها بهم میخوره چندش هستن چه به خودشون هم می گیرن فقط بلدن گند بزنن از این حجره دار ها باید ترسید آدم های مزخرفی هستن

    ۴ سال پیش
  • تی تی

    4

    عالی بود نویسنده جان... الهی فقط هستی بی گناه بازیچه شده

    ۴ سال پیش
کپی شد!